اخبار فرهنگ

وب سایت خبری فرهنگ آخرین مطالب و اخبار را به صورت لحظه ای به شما نمایش میدهد...





باورت می شود

لقمه تکنیک های برتر فیزیک

درخواست حذف اطلاعات




باورت میشه تست های فیزیک کنکور رو بتونی تو یک سوم زمان واقعی پاسخ بدی؟ یا باورت میشه با یبار خوندن فرمول های تصویرسازی شده دیگه برای همیشه اونا ملکه ی ذهنت بشه؟ بله! ما ...



تا نبینی باورت نمیشه o _ 0

درخواست حذف اطلاعات




تا نبینی باورت نمیشه o _ 0 ------------------...



تا نبینی مطمئنا باورت نخواهی کرد این تکنولوژی جدید رو

درخواست حذف اطلاعات




تذکر: کاربر محترم! این بخش پایگاه خبری بی باک بصورت کاملا آز...



باغی که به وسعت باغچۀ کوچک خانه است

درخواست حذف اطلاعات




با وارد شدن به حیاط خانه اش با دنیای زیبایی روبرو می شوی و اگر خودت با چشم خود نبینی باورت نمی شود ...



حرف های جالب و شنیدنی جوان منکر خدا/ به دنبال نشانه ای از سوی خدا بودم، به قرآن پناه بردم

درخواست حذف اطلاعات




جوان با لحنی طنزآلود از گذشته خود صحبت می کند: در یک لحظه به خدا گ...



روزگاری شهر ما در معنویت غرق بود/ چه بر سرمان آمده است!

درخواست حذف اطلاعات




اکنون چه بر سرمان آمده که هرگاه قدم به خیابان های شهر می نهی احساس غربت و دلتنگی بر تو غالب می شود. احساسی که در باورت نمی...



سوال ! طریقه register نرم افزار total recorder رو یاد ندارم ! کاربلدها کمکم کنند ...

درخواست حذف اطلاعات




شما ! اره همین دقیقا شمایی که داری این متن رو میخونی ! شاید باورت نشه ولی میتونی همین الان به یه ادم از منظر بنی ادم اعضای یکدیگرند کمک...



از دیجی کالا، ماشین مورد علاقت رو ۵ میلیون تومن ارزون تر بخر!

درخواست حذف اطلاعات




چیزی به شروع بزرگترین جشنواره ی دیجی کالا باقی نمونده؛ جشنواره ی «شگفت انگیز با دمای بالا» از ۲۴ تا ۲۶ تیر، چشم از دیجی کالا برندار! یک عالمه ماشین با ۵...



نخستین آلبوم رسمی «بهزاد الماسی» منتشر شد

درخواست حذف اطلاعات




نخستین آلبوم رسمی بهزاد الماسی خواننده، آهنگساز و ترانه سرای جوان موسیقی پاپ کشورمان با نام «من که خوشبختم»، منتشر و روانه بازار موسیقی کشور شد. آلبوم موسیقی «من که خوشبختم» از ۸ قطعه به نام های شاید، آرزو کن، عکسات، چشمات، من که خوشبختم، ستاره، رهام کن و نمیشه باورت ...



روایت‌هایی از تلاش‌ها برای نجات جوانان‌ محکوم‌ به‌ اعدام

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: گیریم که جان شیرین را از فردی که در کودکی مرتکب قتل شده گرفتیم، آیا دردی درمان می شود؟ به گزارش سلامت نیوز، خبرآنلاین نوشت: لیلی رشیدی از مددکاران انتظار دارد فرهنگ چگونه رضایت گرفتن را به خانواده متهم آموزش بدهند و دلش خون است از این همه سوال بی جواب و سر بی مسئولیت. آرزویش تغییر و اصلاح قوانین به نفع کودکان است. از قصه اکبر و اعلا که اصغر فرهادی چهارده سال پیش در شهر زیبا روایت کرد که بگذری، در کوچه پس کوچه های این شهر به غصه ها و دردهای آرش و فرزاد می رسی، به ضجه های دخترکی که متهم به قتل پدر شده و زیر بار نمی رود، به آرش و مادر دردکشیده اش، به فرزاد و ناگفته هایش که او را به خشم درونی دچار کرده. به علیرضا که حالا دیگر نیست. وکلای جوان از پیچیدگی پرونده فرزاد می گویند، مادر آرش، بی قرار اما امیدوار است، لیلی رشیدی می گوید: دلم می خواست حالا که علیرضا نیست خانواده مقتول را دوباره ببینم و از آنها سئوال کنم، چگونه اید؟! آرام شده اید؟ پشیمان نیستید؟ برداشت اول ساعت ۱۱صبح/شهرک غرب خانم وکیل با کودک هفت ماهه ای که در شکم دارد، مسیر کمیسیون پزشکی از شهرک غرب تا کانون اصلاح و تربیت شهر زیبا را برای اثبات بی گناهی و عدم رشد عقلی آرش در لحظه ارتکاب جرم زیر پا گذاشته است. مادر آرش را به آغوش خواهرانه اش می فشارد و او را امیدواری می دهد. این طرف تر اما درباره سختی پرونده کودکانی مثل آرش می گوید که در معرض اعدام هستند. همه چیز در یک لحظه و حتی چند ثانیه اتفاق افتاد، آرش و مادرش رفته بودند طلب صد و بیست و شش هزار تومانی شان را بگیرند، آرش کمی جلوتر از منزل مقتول ایستاده بود، مشاجره بالا گرفت، مرد، مادر آرش را روی خاک و سنگ های مقابل خانه اش هل داد، زن چشم که باز کرد بیمارستان بودند، آرش پانزده ساله چاقو را در قلب مرد فرو کرده بود... آرش و مادرش در کار بسته بندی بودند و چاقو ابزار کار آنها محسوب می شد. آرش یکساله بود که پدر او و مادرش را رها کرد و به دنبال اعتیاد رفت، از همان موقع او شد تکیه گاه مادر... از کودکی کار کرده بود و هر ماه دستمزدش را بی کم و کاست تحویل مادر می داد. زن میان ضجه هایش می گوید من و آرش جز هم کسی را نداریم، آرش، آزارش به یک مورچه هم نمی رسید. همه دوستش داشتند از بس که آرام و مظلوم بود. حالا آرش پانزده ساله با آن چهره معصوم و جثه ای که کمتر از پانزده سال به نظر می آید در انتظارحکم دادگاه است، یا به قول خانم وکیل در معرض اعدام. مونیکا نادی، حقوقدان می گوید: باورت نمی شود گاهی شب ها کابوس می بینم و از خواب سراسیمه بیدار می شوم و به این فکر می کنم که سرنوشت بچه هایی مثل آرش چه می شود. برداشت دوم ساعت ۱۳/ شهر زیبا پرونده فرزاد از آن پرونده های پیچیده است، از کودکی وقتی که فقط 9 سال داشت در کشتارگاه کار می کرد که کمک خرج خانواده باشد. پدر بیمارش چندسالی است که زمینگیر شده و حالا هر سه شنبه مادر و خواهر دردمند، از حاشیه تهران به شهر زیبا می آیند که فرزاد را ببینند. خانم وکیل، مادر و خواهر فرزاد را به دلجویی از خانواده مقتول سفارش می کند. اینطور که خواهر جوان می گوید بارها رفته اند اما پذیرفته نشدند. فرزاد هفده ساله در معرض اعدام است، در دادگاه گفته است به قصد دفاع از خود، مردی را به قتل رسانده اما پس از قتل، قطعاتی از بدن او را جدا کرده است. ناباورانه به آنچه او کرده می اندیشم؛ مونیکا نادی انگار که پس ذهنم را خوانده باشد، می گوید: از کسی که در 9سالگی به جای بازی و کودکی، به کشتارگاه رفته و کار کرده چه انتظاری داری؟! می دانی که چه می گویم؟! مادر فرزاد از اینکه با ما صحبت کند، واهمه دارد چون از شوهر در کنج خانه نشسته اش اجازه نگرفته، مادر آرش اما او را مجاب می کند که برای کمک به فرزادها و آرش ها باید حرف زد. زن حرفش نمی آید، گریه امانش نمی دهد؛ درمانده ای که همه کس و همه چیزش را در آستانه از دست دادن می بیند. میان گریه و کلمات مقطعش همینقدر می شنوم که هر سه شنبه فرزاد در معرض اعدام، مادر را امیدواری می دهد: صبور باش خدا بزرگه. برداشت سوم ساعت ۱۳/ زیر آسمان شهر فکر کن تو قاضی این پرونده؛ از یک طرف با کودکی مواجه هستی که به هر دلیل که شاید عدم برخورداری از رشد عقلی مهمترین آن باشد، مرتکب قتل شده و از سوی دیگر خانواده ای که عزیزی را از دست داده و داغدار شده اند. ...



برای لوکا مودریچ، دژان لورن و ویکتور موزس؛ پناه جویان دیروز و ستارگان امروز

درخواست حذف اطلاعات




بیستم ژوئن، سال روز بزرگداشت پناه جویانعبور باید کرد، صدای باد می آید، عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره! مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید، مرا به کودکی شور آب ها برسانید و در تنفس تنهایی، دریچه های شعور مرا بهم بزنید، روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز، مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید (سهراب سپهری) طرفداری- رفتن چقدر خوب است اگر صدای آژیر، لالایی شب هایت باشد و تیربار ژ3 اسباب بازی هم سن و سال هایت تویی که هنوز عروسک های کوچکت را به مرد های بزرگ ترجیح می دهی و گونه های بی گناهت بوسه گاه فرشتگان است، چقدر زود بود برای پوست حساست که ساییده شود به سرمای سخت زمستان و انگشت های بی گناهت چه بیگانه با ماشه بودند وقتی که قرار شد با قطره چکان بچکاندند قطره قطره خوشبختی را برایتان از آسمان. چقدر خواستنی بود لبخندت پشت دیوار دشمن که هنوز باورت از جنگ، تفنگ بازی پریروز بود با دوستانت و چه اندک بود تمام دریا برای اشک هامان بر پیکر بی جانت. چقدر رفتن خوب است این جور مواقع هر قدر هم که سخت باشد، این که سقف آسمانت آن قدر پایین بیاید تا زانو بزنی که تمنا می کنم التماس تان می کنم مرا بپذیرید عالی جناب! بپذیرید که مثل یک سمفونی فراموش شده موتسارت یا یک قانون نانوشته انیشتین یا یک نقاشی گم شده دالی بکرم و ارزشمند و اگر آسمان تان برای ستاره کوچک من جا داشته باشد سوگند می خورم هر غروب به سینه دریاهاتان نقره و الماس بپاشم عالی جناب، بپذیرید این مسافر تنها را که ستاره ای در آسمان گمشده هستم و جنگ خانه ام را خراب کرده و جوی های خیابانم پر خون یارانم است عالی جناب. مروارید توی دهانت تا زانو توی خون این گونه بودی اول بار که دیدمت ویکتور! آواره کوچه پس کوچه های جنوب لندن، اگر نبودند خوانواده فوستر زیر کدام پل، افیون ترس هایت را توی شریان های ناامیدی ات می ریختی. تو که نبوغت زیر چکمه های خشونت برای گله های مهاجرِ دشتِ اوبودو به یادگار ماند و مِهرت را با آن دماغ پهن دوست داشتنی ات نثار خزه های رود نیجر کردی، چه راه درازی آمدی تا به آفتابِ امروز. خورشید کدام شب کشاندت به صبحی چنین دلنشین. یادت هست ویکتور موزس با دوستانت بودی آن روز با همان تو...



نقش سازمان‌های مردم‌نهاد محلی در توانمندسازی زنان زلزله‌زده بم

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:زلزله آمد، آوار شد روی سرشان و همه چیز در چند لحظه زیر و رو شد. ماه ها توی چادر بودند. سخت بود بی خانه بودن، بی خانه ماندن. خانه ها ساخته شد. برگشتند سر خانه و زندگی شان اما این همه ماجرا نبود برای خیلی ها. آنها که تنها شده بودند همه بار زندگی افتاد روی دوش شان. شدند سرپرست خانوار و پشت و پناه بچه ها و همه کس شان. بعضی ها نمی دانستند چکار کنند. کاش کسی بود کمک شان می کرد، دست شان را می گرفت و کمک می کرد دوباره بلند شوند. به گزارش سلامت نیوز، ایران نوشت: خیریه همراهان بم تلاش کرد برای 800 زن و کودک شهر بم این کار را انجام دهد؛ اشتغال بعد از بحران. کمتر کسی می تواند زلزله 14 سال پیش این شهر را از یاد ببرد؛ 5 دی ماه را. آن روز سیاه را که نزدیک شدنش هنوز نفس خیلی ها را بند می آورد. مسئولان انجمن فکر کردند کاش شغل هایی ایجاد کنند که همه بتوانند در آن مشارکت کنند. حتی زنی که تخصص خاصی ندارد و نمی تواند بیرون از خانه کار کند. شاید بشود کار را برای شان برد توی خانه، هرکس با توجه به توانایی که دارد. پروژه مرغ پاک یکی از همین پروژه ها است، زنانی که در خانه شان مرغداری های کوچک برپا کرده اند. با کمک انجمن، وام های کم بهره گرفتند و خانه شد برایشان محل کار و زندگی. نخل های بلند بر آفتاب صبحگاهی کویر سایه انداخته که به خیابان ولی عصر بم می رسم. معروف به دشتو یکی از محلات بم که بیشترین آسیب را در زلزله دید. چشمانت را که ببندی هنوز می توانی آوار زلزله، بی تابی زنان و کودکان را پیش خودت تصور کنی. زهرا نیک نفس در همین خیابان زندگی می کند. سرپرست خانوار است و یکی از اعضای فعال پروژه مرغ پاک.همسرش را در زلزله بم از دست داده. 4 فرزند دارد. کارگاه پرورش مرغ درست رو به روی خانه اش قرار دارد. در مرغداری کوچکش را باز می کند. جوجه های قهوه ای را نشانمان می دهد. کارگاه کوچک، منظم و مرتب است. می گوید جوجه ها 20 روزه اند، مانده تا بزرگ شوند و به فروش برسند. زهرا نفسی تازه می کند. روسریش را روی سرش جابه جا می کند: کارمان هم تفریح است و هم سرگرمی. هم توی خانه سرم گرم است، هم این جوری معاشم تأمین می شود. می گویند در این پروژه همه چیز ارگانیک است و در پرورش مرغ ها بجز مولتی ویتامین و واکسن از هیچ ماده شیمیایی استفاده نمی شود. او از سال 91 در این پروژه مشارکت دارد و هر بار 400 – 300 جوجه پرورش می دهد. کنار مرغداری کوچکش می نشینیم تا درباره روزهای زلزله و بعد از آن برایم بگوید: همسرم فقط 40 سالش بود که رفت. خانه مان در زلزله کاملاً خراب شد، اما با کمک پسرم دوباره ساختیمش. هیچوقت نمی توانم سختی روزهای زلزله را از یاد ببرم؛ ماه هایی که در چادر بودم بزرگترین بچه ام 14 ساله بود و کوچکترین 4 ساله. بعدش مانده بودم اینها را چطور بزرگ کنم. همه روزهای زلزله را می بینند اما بی خانمانی و بی پناهی بعدش هم هست. خانه مان که درست شد، همه چیز بهتر شد، اما باز مانده بودیم چه کنیم؟ حالا جوجه ها را آورده بیرون تا هوایی بخورند. می گوید روزها همیشه می آورمشان بیرون. مرغ های پرورشی اش را به در و همسایه و آشنا می فروشد، آنقدر مشتری دارد که نیازی نیست به بازار برود. می گوید براحتی ازپس فروش و اداره مرغداری کوچکش بر می آید و کاملاً راضی است. صدیقه محمد آبادی یکی از داوطلبان انجمن که همراهی مان می کند درباره این پروژه بیشتر توضیح می دهد: از اردیبهشت 91 این طرح آغاز شد. 24خانوار در این پروژه فعال هستند. ما جوجه یک روزه را به خانم ها تحویل می دهیم و خودشان جوجه را تا 45 روزگی بزرگ می کنند و بعد هم آنها را می فروشند. پروسه فروش با خودشان است. در پرورش مرغ ها از هیچ نوع ماده شیمیایی استفاده نمی شود. اگر کسی در مرحله فروش هم مشکل داشته باشد کمکش می کنیم. آنها می توانند مرغ ها را در مرغ فروشی های سراسر بم عرضه کنند. هرکس با ت...



چهار اپیزود از زندگی زنان سرپرست خانوار

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:مشکلات زندگی زپرست خانواده ادامه دارد و همچنان درگیر مشکلات خود هستند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه قانون سرش را آن قدر پایین آورده که به سختی صورتش را می بینم. اسمش محدثه است.50 ساله. پنج فرزند دارد. این روزها در یکی از کوچه های فرعی نزدیک به یکی از میدان های اصلی و شلوغ شهر تهران لیف می فروشد؛ هر لیف پنج هزار تومان. تازه لیف فرشی را شروع کرده است. چند روزی نیز برای دستفروشی به مترو تهران رفت اما کارش چندان دوام نیاورد. محدثه چادر سیاهش را دورش می پیچد و می گوید: می دانی دستفروشی توی مترو خیلی سر و زبون میخواد که من نداشتم. خانوم ها ماشالا اونجا خیلی زبر و زرنگن. من می رفتم یک گوشه می ایستادم و کسی ازم خرید نمی کرد . شوهرش از کار افتاده است. کارگر جوشکاری بود اما دو سال قبل کمرش آسیب دید. حالا گوشه خانه افتاده و خرج زندگی بچه ها و همه چیز بر دوش محدثه است. می گوید: فکر نکن از کار کردن می ترسم. هر کار بگویی کردم اما کارهایی که به من میدن، چندان درآمدی نداره. شاید هم حق دارن، من که سواد درست و حسابی ندارم. هیچ وقت فکر نمی کردم اینجور بشه که اداره کل زندگی بیفته روی دوش من. یک مدت سبزی پاک کردم. کیلویی وزن میکردن و پولش را میدادن. اول گفتن حقوق وزارت کار میدیم اما ندادن. کیلویی حساب کردن. سبزی ها رو با کارتن میگذاشتن روی ترازو پولش رو میدادن. تا یک سالی درآمد داشتم، بعد این کارهم تعطیل شد. یک مدت گل رزدسته می کردم. ماهی 200 - 300 هزار تومان می شد اما بعد دیگه پولم را چند ماه یک بار میدادن. باز مدتی بیکار بودم. بعد از اون روی تی شرت طرح می زدم. یک دوره هم ترشی درست می کردم. اما هیچ کدومش دوام نداشت؛ یعنی کاری توی این شهر نیست که نکرده باشم. حقوق ماهانم بیشتر از 200 – 300 هزارتومان نمی شد. آخه تو بگو خانم با این قدر درآمد هم میشه زندگی کرد؟ دست های محدثه از کار زیاد پینه بسته است. او ادامه می دهد: دیگه فکرهام رو کردم گفتم این همه خانم دستفروشی میکنن، پیش خودم می گفتم من هم میرم دستفروشی. چند روز می رفتم مترو دیدم نه کار من نیست. چاره ای نداشتم که لیف هام رو بیارم اینجا بفروشم. کنار لیف، گاهی عروسک بافتنی هم می فروشم. از شانس امروز نیاوردم. حالا یک هفته کار برام 30 هزار تومن بیشتر نداشته . محدثه یکی از زنان سرپرست خانوار است که همه بار زندگی خانواده اش را به دوش می کشد. کرایه خانه، خرج مدرسه بچه ها، درمان همسرش و...زنانی که در مقایسه با مردانی که سرپرستی خانواده را به عهده دارند، رنج های بیشتری تحمل می کنند. آمار بیکاری این زنان دو و نیم برابر مردان و یافتن شغل مناسب برای اغلب آن ها دشوار است. بیشتر این زنان از بیمه درمانی و مزایای بیمه نیز محرومند. او دستی به روسری اش می کشد و می گوید: به شهرداری و سرای محله سر زدم؛ برای فروش عروسک ها و لیف ها جا نمیدن. رهگذرها بیشتر میخرن. توی خیابان اصلی هم روم نمیشه. باورت نمیشه؛ ازخونه تا اینجا هر روز 6 هزار تومان کرایه میدم. ناهار هم یک لقمه میذارم توی این زنبیل . زنبیل بافتنی زردی کنار دستش گذاشته است. همان زنبیلی که تویش لیف ها و ناهار هر روزش را می گذارد. اپیزود دوم فریده 33 ساله، چند سالی می شود که ازهمسرش جدا شده است و زندگی خود و تنها دخترش را اداره می کند. در یکی از محلات جنوبی تهران زندگی می کند. ساعت، گردنبند، گوشواره، دستبند و...می سازد. گردنبند و گوشواره های دست سازش را نشانم می دهد. ازپارچه و نخ های رنگی برای درست کردن شان استفاده کرده است. بیشتر فیروزه ای، صورتی و قرمز و با طراحی زیبا. در سرای محله شان دوره دیده است. از پنج هزار تومان در بساطش پیدا می شود تا 30 هزار تومان. فریده می گوید: میدونی برای ما کار از همه چیز مهم تره. از وقتی کار می کنم روحیه ام هم بهتر شد...



این خنده‌ها شادمانه نیست

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: سرخوشانه حرف می زنند و می خندند. بیشتر شبیه یک شوخی است. دو دختر نوجوان انگار دارند با دوستان شان خوش و بش می کنند. شاید هم یک شوخی بی مزه. وقتی حرف از وصیت و مرگ به میان می آید، عادت داریم اگر طرف برای مان عزیز باشد، اخم کنیم و بگوییم: زبانت را گاز بگیر. بار آخرت باشد از این حرف ها می زنی و بعدش امیدوار باشیم که عزیزمان این هشدار را جدی گرفته باشد و دیگر حتی فکر مرگ از سرش نگذرد. مرگی خود خواسته خودکشی. به گزارش سلامت نیوز، قانون نوشت: حتی لابه لای حرف های عسل و نیلوفر، دو دختر اصفهانی می توانید بفهمید که دلبستگی هایی دارند وهنوز از دنیا نبریده اند. دل شان هنوز پیش خانواده و عزیزان شان است. نگران حال و روز آن ها بعد از خودشانند. ویدیوی این دو دختر به سرعت در فضای مجازی پخش می شود. واکنش ها متفاوت است. بعضی ها به جوانی دخترها افسوس می خورند. بعضی ها دل شان برای خانواده آن ها می سوزد. عده ای ابراز تعجب می کنند از اینکه به کجا داریم می رویم. بعضی ها نیز حسرت می خورند به حال شجاعت دخترها و می گویند: کاش ما هم اندازه آن ها شجاع بودیم . چنین پدیده ای چه بخواهیم و چه نخواهیم، نوظهور است. با چیزی روبه رو هستیم که تا به حال با آن مواجه نشده بودیم. حالا باید چه کنیم؟! دکتر کاظم ملکوتی، رییس انجمن علمی پیشگیری از خودکشی ایران در این باره می گوید: باید دید افرادی که به انتشار این ویدیو اقدام کرده اند با چه هدفی این کار را کرده اند. آیا این خبر جذاب و مهیج است؟ به طور حتم کسی که این ویدیو را پخش کرده که خبرنگار هم نیست؛ فکر کرده که دارد کار جذاب و محیرالعقولی انجام می دهد؛ حالا ناشیانه یا حرفه ای. اما خوب است این جور آدم ها بفهمند که انتشار این اخبار و ویدیوها چه عواقبی به دنبال دارد. نخستین نکته این است که انتشار این ویدیو، نمک روی زخم خانواده و دوستان این دخترها می پاشد. یک لحظه فکر کنید که آن ها با دیدن این ویدیو چه حالی پیدا می کنند. از جمله مداخلات سازمان جهانی بهداشت، مراقبت از حال بازماندگان است اما با انتشار این ویدیو، نه تنها از بازماندگان حمایت نکرده ایم بلکه نمک روی زخم شان پاشیده و داغ شان را سنگین تر کرده ایم. باید علاوه بر خانواده، مراقب همکلاسی های این دخترها هم باشیم چرا که به طور حتم تحت فشار قرار می گیرند و روحیه و اعتماد به نفس شان به هم می ریزد . بیشتر کسانی که ویدیوی دو دختر اصفهانی را دیده اند، معتقدند که دخترها در حالت شادی هستند؛ نشانه اش هم خنده های آن هاست. به دلیل همین است که مدام از خودشان سوال می کنند، مگر می شود آدمی که دارد می خندد و خوشحال است، چند دقیقه بعد خودش را از بالای پل به پایین پرت کند؟ دکتر ملکوتی در این باره این گونه توضیح می دهد: این خنده ها از سر شادی نیست. بی قراری و تنشن از صورت دخترها می بارد. عصبی بودن دخترها به خصوص یکی شان مشهود است اما این چیزی است که مردم عادی متوجه نمی شوند و به نظرشان می رسد که دخترها دارند می خندند و شوخی می کنند.البته ما از دوستان مان در اصفهان خواسته ایم تا بعد از آرام شدن خانواده ها، سراغ آن ها بروند و بررسی کنند که دخترها چه مشکلاتی داشته اند و آیا در گذشته سابقه خودکشی داشته اند یا نه و اینکه آیا در خانواده آن ها سابقه خودکشی وجود داشته یا خیر. اینکه خیلی ها به خصوص جوان ها و نوجوان ها فکر می کنند دخترها دارند می خندند و چقدر شجاع هستند که این کار را خیلی بی خیال انجام داده اند، خودش بسیار خطرناک است. باید به این نکته مهم توجه داشته باشیم که یکی از ویژگی های مهم نسل جوان و نوجوان، خطرپذیری است. اگر آن ها را از کاری منع کنید و بگویید این کار را نکن، سراغ آن کار می روند و انجامش می دهند. نوجوان اهل خطر است. دوست دارد خودش را شجاع نشان دهد. نمی خواهد کم بیاورد. او مایل است خودش را بین همسالان، اطرافیان و دوستانش، شجاع، قوی، شاد و مطمئن نشان دهد؛ برای همین است که دخترها سعی می کنند خودشان را شاد و بی خیال نشان دهند و شجاعت شان را به رخ بکشند اما در واقع این کار آن ها یعنی تصمیم به خودکشی، نشانه استیصال شان است. یعنی در موا...



مشتری گل؛ از ورزشکار معروف تا هنرمند"خفن"

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: روزنامه ایران گزارشی منتشر کرده که در آن اوضاع و احوال یک روز کاری یکموادفروش(ساقی) روایت شده است. به گزارش سلامت نیوز، ایران نوشت: شیشه را که پایین می کشد بوی ماری جوانا پخش می شود توی صورتم. نگاهی به اطراف می کند و می گوید: سوار شو! عطا هم ساقی گل است، هم مصرف کننده. خودش می گوید: روزی ۵ نخ علف تپل می کشم قرار است با ۲۰۶ مشکی او چند ساعتی در خیابان های تهران دور بزنیم. می خواهم بدانم حالا که گل دومین ماده مخدر پرمصرف ایران شده، درآمد ساقی هایش چطور است یا چه کسانی بیشتر مشتری گل هستند و اصلاً خودش چطور این کار را انتخاب کرده؟ کار؟ ۲۹ ساله است، لاغر اندام، با تی شرت مشکی و جین آبی پاره و یک کلاه لبه دار که لبه اش را برگردانده پشت سرش. همین طور که رانندگی می کند، از پشت عینک قاب کائوچویی اش همه چیز را زیر نظر دارد. از رول کردن علف توی ماشینی که پشت چراغ قرمز کنارش ایستاده تا محل قرار گرفتن گشت های پلیس. نگران سؤال هاست و دائم می گوید: داداش جون مادرت فن کار ما رو ننویس دستمون رو می شه! عطا از سال ۹۰ که از خدمت سربازی برگشت تهران، خیلی جدی فروش مواد را شروع کرد. نه از سر بیکاری یا بی پولی. چون پدرش کارمند است و خانواده اش همه بازاری ها قدیمی هستند و خودش هم قبل از حرفه ای شدن در پخش مواد، شاگرد مغازه بوده: از سربازی که اومدم، رفتم تو مغازه یکی از بچه ها فروشنده لباس شدم. گاهی پول مغازه دارهای راسته رو جمع می کردم و براشون گل می خریدم و خودم از بغلش می زدم و یه آب باریکه ای بود. تا سال ۹۱ که یکی از بچه ها اومد گفت عطا یک کیلو گل خریدیم ۳ میلیون، نمی دونم چه غلطی باهاش بکنم؟ گفتم داداش نگران نباش. جاش امنه؟ گفت آره. گفتم هر روز علف رو پک کن بیار واسه من. نگران فروشش نباش. گفتم پک می زنیم ۳۰ تومن ،۱۵ من، ۱۵ تو. بعد از فروش کار روی غلتک می افتد. شریک پایه و مشتری های دست به نقد: شریکم واقعاً تنبل بود. آنقدر اذیت می کرد و سر قرار با مشتری نمی رفت که ازش جدا شدم. فقط می کشید و می خورد. بعد از اون دیگه خودم رفتم سمت خرید. یکی رو پیدا کردم که بار عمده می فروخت. ۵ میلیون می خواست. بالاخره دار و ندارم که ۵ میلیون بود رو گذاشتم رفتم خونه اش. گل خریدم گرمی ۲۰ هزار تومن ولی چه گلی! هنوز رو دستش ندیدم. همین طور که سیگاری علف را گوشه لبش گرفته، مثل فیلم ها یک وری حرف می زند. چند پک می زند و باقی اش را توی زیر سیگاری ماشین به قول خودش آف می کند. باند ماشین دوپس دوپس آزاردهنده ای را روی ریتمی تکراری می کوبد. چند کوچه پس کوچه را طی می کنیم تا رو به روی خانه ای زیر سایه درخت ترمز می زند. دولا می شود و از داخل داشبورد یک پک گل در می آورد. از پله های پهن و دراز ورودی خانه بالا می رود و وارد لابی می شود. چند دقیقه ای که داخل ماشین تنها می مانم از روی کنجکاوی داشبورد را باز می کنم. چند پک علف دیگر هم می بینم؛ گل های فشرده سبز کدر با رگه های قرمز. استرس می گیرم و دائم به سر و ته کوچه نگاه می کنم. چطور می تواند این همه استرس را تحمل کند؟ اگر یک بار گیر بیفتد زندگی اش نابود می شود. پکی ۲۰۰ هزار تومن می فروشم. واسه هر کسی هم نمی برم. مشتریام هم باید تو لول خودم باشن. یعنی کسی که برای خرید یه پک علف، ۲۰۰ هزارتومن پول بده. باهاش حال کنم و آدم رو مخ و مزخرفی نباشه. گاهی هم چیزای دیگه براشون جور می کنم. نه اینکه ساقی کوک یا اسید و مجیک ماشروم باشما، نه. واسه اینکه مشتریم به ساقی دیگه ای کانکت نشه، این کارو می کنم. همه جور مشتری هم دارم؛ کارمند رده بالا، دکتر و مهندس، ورزشکار معروف، هنرمند خفن... بذار راحتت کنم همه گل می زنن. تو همین تهرون حداقل ده هزار تا ساقی هست. گلی که عطا می فروشد گرمی ۳۵ هزار تومان است. قیمت کوک هم آن طور که خودش می گوید از گرمی۲۰۰هزار تومان شروع می شود تا گرمی ۵۰۰هزارتومان: فرق زیادی هم نمی کنه. همه ایرانی و فیک هستن. فقط بعضیاشون آشپزخونه مجهز دارن و شیمیدان کار بلد بالای کار می آرن و قرص خارجی مرغوب توش می ریزن. یاد سریال امریکایی برکینگ بد می افتم. داستان معلم شیمی که از جایی تصمیم می گیرد شیشه ای با خلوص بالا تولید کند و کم کم پولد...



زندگی مصیبت‌بار چهار خانواده در یک مدرسه

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز در همان مدرسه ای که درس خوانده ام، زندگی کنم، آن هم با شوهر و بچه هام. زن در آشپزخانه کوچکی که خودشان در گوشه ای از اتاق یا بهتر بگویم کلاس درس سابق ساخته اند، ایستاده و توی استکان های کمر باریک چای می ریزد. چند سالی است در این مدرسه متروکه زندگی می کنند،در روستای آراد حسن آباد قم. به گزارش سلامت نیوز، روزنامه ایران در ادامه نوشت: چند کیلومتری جاده خاکی را رد می کنیم. آب انبار تاریخی روستا با دو بادگیر و گنبد بزرگش در تاریک - روشن عصر جلوه گری می کند. به خاطر همین آب انبار و دیگر جاذبه های تاریخی است که روستای آراد را به عنوان روستایی تاریخی این منطقه می شناسند. دو طرف جاده پلاکارد سازمان زندان ها را می بینم. محلی ها می گویند سازمان زندان ها این زمین ها را خریداری کرده تا زندان فشافویه را بزرگ کند، هرچند اطلاعاتشان کامل نیست و فقط مطمئن هستند زمین های خریداری شده متعلق به سازمان زندان هاست. آراد هم ازجمله روستاهای همجوار زندان فشافویه یا ندامتگاه تهران بزرگ است، با 40 خانوار جمعیت. حالا مدرسه متروکه روستا شده محل زندگی 4 خانواده. 12 نفری که روزها و شب های شان را در کلاس های قدیمی و نمور می گذرانند. زیر تخته سیاه هایی که سعی کرده اند با رنگ سفید جلایی به آنها بدهند، شام و ناهار می خورند. از دستشویی های مدرسه استفاده می کنند و گاهی برای پخت و پز و شست و شو از آبخوری گوشه حیاط آب برمی دارند، همان آبخوری که بچه های روستا روزگاری برای آب خوردن مقابلش صف می کشیدند. حوض بزرگ وسط حیاط خالی است و چند بچه دورش فوتبال بازی می کنند. بند رخت های وسط حیاط با آن لباس هایی که رویش خشک می شوند، چهره عجیبی به این حیاط قدیمی داده. طوری که الان نمی دانی چه بنامی اش؛ حیاط مدرسه یا خانه؟ کاج بزرگ روی ساختمان قدیمی مدرسه سایه انداخته. در ورودی را با پارچه ای قرمزرنگ پوشانده اند. دوچرخه مقابل ساختمان مدرسه در این عصر تابستانی و زیر نور نارنجی رنگ خورشید همه چیز را غیرواقعی نشان می دهد، هرچند زندگی این چند خانواده اینجا در این مدرسه متروک کاملاً واقعی است، آدم هایی واقعی که ناچارم نامشان را تغییر دهم. محمد و همسرش سمیه زنی که روزگاری پشت میز و صندلی های همین مدرسه خواندن و نوشتن آموخته و دوران ابتدایی اش را گذرانده در خانه را برایمان باز می کند. زیر تخته سیاهی که حالا سفید شده، می نشینم. دور تا دور اتاق پشتی چیده اند. دو کلاس مدرسه شده محل زندگی این خانواده. اتاق اصلی محل نشست و برخاست و زندگی است و اتاق دوم بیشتر به انباری می ماند که گوشه اش آشپزخانه ای کوچک برپا کرده اند. سمیه دو پسر دارد. دستش را با پر روسری گلدارش پاک می کند و می گوید: خیلی وقته اینجا متروکه شده و ما هم جایی نداشتیم و آمدیم. این اتاق که می بینی درواقع کلاسه، در اصلی اش هم آن طرفه. ما از اینجا برای خودمان در باز کردیم. این اتاق رو هم خودمان سفید کردیم، تخته سیاه رو می بینی؟ مدرسه اس دیگه! نه آشپزخانه داشت نه چیزی. الان هم حمام نداریم، همین جا وسط اتاق لگن می ذاریم و خودمون رو می شوییم. محمد 51 ساله همسر سمیه است. بعد از دو سال بیکاری چند هفته ای است در بازار تهران کاری برای خودش دست و پا کرده. به قول خودش روی چرخ کار می کند؛ باربری: تازه دو هفته است این کار رو پیدا کردم. دو سال تموم بیکار بودم، مجبور شدیم بیاییم اینجا. اوایل تهران زندگی می کردیم. زنم گفت حالا که نمی تونیم جایی رو اجاره کنیم، بیاییم تو این مدرسه زندگی کنیم. هر روز تا برسم بازار تهران و برگردم، سه ساعت تو راهم. سمیه و محمد از مشکلات آراد می گویند: اینجا هیچ امکاناتی نداریم، نه بیمارستان هست نه امکانات بهداشتی دیگه. اگه ماشین نباشه و کسی مریض بشه تا برسه شهر می میره. فقط روستای خانلق یک مرکز درمانی داره. ما قدیمی ترین روستای حسن آباد هستیم اما الان ازنظر امکانات از همه بدتریم. نه پارک داریم نه امکانات تفریحی دیگه. گاز هم که نداریم. همه روستاهای اطراف گازکشی شدن به غیر از روستای ما. دست های ...



بچه‌های معلول، درس نخوانند بهتر است

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: نه خانم! مسئولیتش زیاد است، ما نمی توانیم بچه شما را ثبت نام کنیم. به گزارش سلامت نیوز، ایران نوشت: این جمله برای آنها که فرزند معلول دارند، آشناست. یک مدرسه، 10 مدرسه باید بروند، به این در و آن در بزنند و آخر سر از آموزش و پرورش نامه بگیرند تا فرزندشان را جایی ثبت نام کنند. ثبت نام اما تازه اول راه است. می گویند نمی دانید روزهای مدرسه رفتن شان چه بر خانواده می گذرد. ما می خواهیم بچه های مان هم مثل بقیه راحت زندگی کنند، مدرسه بروند، درس بخوانند، تفریح کنند. نه اینکه توی مدرسه زندانی شوند. این مهم ترین خواسته سه مادری است که فرزند معلول دارند. نازنین و فاطمه معلول جسمی- حرکتی هستند و علیرضا کم بینا. پای حرف مادرها که می نشینی تقریباً خواسته ها و مشکلات شان شبیه هم است. هر چند آموزش و پرورش رسماً اعلام نکرده، ثبت نام بچه های معلول در مدارس همگانی ممنوع است اما عملاً بیشتر مدارس از پذیرفتن شان خودداری می کنند. به خاطر نبود امکانات یا نیرویی که بخواهد مسئولیت نگهداری و جابه جایی این دانش آموزان را برعهده بگیرد. اما ثبت نام همه ماجرا نیست و والدین این بچه ها بعد از ثبت نام هم مشکلات زیادی دارند. سهیلا بیات مادر نازنین 7 ساله از خرداد ماه برای ثبت نام دخترش به این در و آن در زده. نازنین ضایعه نخاعی دارد و ویلچرنشین است: تا می دیدند بچه روی ویلچر نشسته، می گفتند جا نداریم، همون اولش. می دونی چند تا مدرسه رفتم؟ می گفتند ما نمی توانیم توی مدرسه جا به جاش کنیم. بچه ها از پله هلش بدهند ما مسئولیت قبول نمی کنیم. مدرسه غیر انتفاعی راحت قبول می کند اما ما که توانایی اش را نداریم. کار درمانی هم نمی توانیم بچه را ببریم، چه برسه به غیرانتفاعی. بالاخره نامه آوردم از آموزش و پرورش. قرار شد خودم جابه جاش کنم. کلاسش طبقه بالاست. پارسال هم که می رفت پیش دبستانی کارم همین بود. می ماندم توی مدرسه بچه را جابه جا می کردم. دلش می گرفت توی کلاس. زنگ تفریح هم خودم می آوردمش پایین. مدرسه است زندان که نیست. مادر نازنین امسال هم تصمیم گرفته تمام مدت در مدرسه بماند، با اینکه دو فرزند دیگر هم دارد. همین موضوع باعث شد به مسئولان مدرسه پیشنهاد بدهد او را به عنوان نیروی خدماتی بپذیرند تا هم حضورش در مدرسه بی دلیل نباشد و هم برای درمان نازنین کمک خرج باشد. فقط هزینه پوشک نازنین در ماه 150 هزار تومان است: مسئولان مدرسه قبول نکردند، گفتند باید لیسانس داشته باشی تا قبولت کنیم.6 ماهه برای همین مشکلات اقتصادی کار درمانی نمی ره. پاهاش خشک شده. تعادل نشستنش به هم می خوره و حتی نمی تونه قشنگ دراز بکشه؛ توی نوشتنش هم تأثیر گذاشته؛ کند و کمرنگ می نویسه. نمی تونه مداد رو محکم بگیره تو دستش. هزینه هر جلسه کار درمانی نازنین 35 هزار تومان در هفته است و اینها را اضافه کنید به هزینه های رفت وآمد. این درحالی است که تنها کمکی که خانواده می گیرد، مستمری ماهانه 53 هزار تومانی بهزیستی است. می دونی ما هیچ حمایتی نمی شویم. این از ثبت نام مدرسه بچه هامون و این هم از بقیه مشکلات مون. دوتا بچه دیگه ام دست کم یک وعده غذای گرم می خوان، من مجبورم همه وقتم رو برای این یکی بذارم؛ یعنی نباید مسئولان یک کمک و حمایتی از ما بکنن؟ معلم های مدرسه هم که هیچی از وضع بچه های ما نمی دونن. اصلاً یک جور برخورد می کنند انگار ما از مریخ اومدیم. نازنین چون مشکل ذهنی ندارد، مادرش ترجیح می دهد او به مدرسه همگانی برود و نه استثنایی. فاطمه 11 ساله امسال کلاس چهارم می شود. او هم ضایعه نخاعی دارد و همه بارش روی دوش مادرش. مادرش می گوید: کلاسش 18 پله دارد، می گذارم روی کولم می برمش و میارم. آنقدر این کارو کردم، همه رگ های قلب خودم آسیب دیده. تازه خونه خودمون هم توی زیرزمینه. خونه هم 8 تا پله داره، نفسم بریده. پدرش هم دیسک کمر داره و من دست تنها. مادر فاطمه بارها موقع حرف زدن بغض می کند: آدم از بچه اش سیر نمی شه هیچ وقت، اما خسته و شرمنده می شه! شرمندگی آدم رو بیشتر خسته می کنه. دلم می خواد هر چی دوست داره براش فراهم کنم اما افسوس، شرمنده اش هستیم. ما هیچ کس رو نداریم. هیچ دلسوز و حمایتگری. باورت می شه هنوز برای ثبت نامش نرفتم؟ همی...



زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر (19)؛ وقتی بازنشست می شوید، همه به شما ساعت هدیه می

درخواست حذف اطلاعات




پنج شنبه ها در طرفداری جاک استاین بعد به آرامی گفت می دانی که هیچوقت چیزهایی که می گویی را باور نکرده ام بیل؟ نه حتی یک کلمه از چیزهایی که به من گفته ای. چیزهایی که در مورد بازیکنان یا باشگاه لیورپول گفته ای. اگر آن اندازه که می گفتی خوب بودند، آن ها برنده لیگ قهرمانان می شدند. آنطور که تو تعریف می کردی احتمالا باید رایدر کاپ، مسابقه قایق رانی و اسب دوانی را هم برنده می شدند. بیل گفت و می توانستند برنده شوند اگر (مسئولان) می گذاشتند که من هم در تیم باشم. اما آن ها می توانند. باور کن. استاین سرش را تکان داد و گفت ترجیح می دهم باور نکنم. حتی باور نمی کنم که بازنشست شده باشی بیل. هنوز نتوانسته ام این موضوع را هضم کنم. باور نمی کنم که اینگونه همه چیز را بگذاری و بروی. از فوتبال کنار بروی. از این بازیکنان و هواداران. باورت نمی کنم بیل. مردانی مانند ما بازنشست نمی شوند. ما آنقدر ادامه می دهم تا کنار زمین بمیریم بیل. ما چنین آدم هایی هستیم. تو از جنس چنین مردانی هستی بیل. اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "red or dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده. او که متولد 1967 در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ 9 اثر به تالیف در آورده است. مگر مت بازبی استعفا داده است؟ "تو بزدل نیستی عشق من!" از هیئت کوچکِ مدیران تا لعنت در اولدترافورد رسیدن به آن لیگِ بزرگ تنها گام برنداشتن روی نیمکتِ رختکن تیم بازنده در هیلزبرو ایستادن بر قله فوتبال انگلستان اولین ملاقات با هلنیو هررا از کارناوال نفرت در سن سیرو تا مردی که خود را در آنفیلد دار زد کرایوفِ لعنتی! "خدا به داد یونایتد برسد" چهارشنبه، روز شیطان است از وداع با بازبی تا جشن قهرمانی در رختکن تیم مهمان در آنفیلد از درخشش آلن ویتل و قهرمانی اورتون تا کشف جواهری به اسم کوین کیگان از دوگانه آرسنال تا شیشه خرد شده اتوبوس یونایتد می دانست که هرگز تسلیم نمی شود دو جام در یک فصل، یک قدم تا پایان راه پایانی بر ما نیست، پایانی بر ما نخواهد بود تلخ مثل پایان، مثل پیر شدن فصل پنجاه و پنجم: در اوج، بی حضور قلب پیش از بازی بزرگداشت، بزرگداشت بیل مک نیل برای یک ضیافت شام به افتخار او دور هم جمع شده بودند. جاک استاین بلند شد. چاقو و لیوانش را برداشت و سه بار با چاقو به لیوان زد. گفت خانم ها و آقایان، امشب به افتخار یکی از بزرگترین بازیکنان تاریخ سلتیک دور هم جمع شده ایم. به خاطر: آن مرد بزرگ، سزارِ ما، کینگ بیلی1 ما. که در بیلشیل به عنوان هوادار مادرول بزرگ شد، توسط بابی ایوانز استعدادش کشف شد و خدا را شکر که در سال 1957 به سلتیک پیوست. وقتی من به اینجا آمدم2، بیلی هم اینجا بود. و خدا را شکر که بود. او بود که گل قهرمانی جام حذفی سال 1965 را زد. آن اولین جامی بود که باشگاه از 1957 برنده می شد. او در دو فینال دیگر هم گل زد که برای یک مدافع آمار بدی نیست. اما باور دارم که آن گل در سال 1965، آن ضربه سر که باعث برتری شد، اساس همه چیز بود. به خاطر اینکه با آن گل، جام حذفی را بردیم و آن جام همه چیز را عوض کرد. آن گل و آن جام، آغاز همه چیز شد و شروع همه پیروزی های پس از آن بود. پنج جام حذفی دیگر، پنج لیگ کاپ و نه قهرمانی پیاپی لیگ و البته آن لیگ قهرمانان. باور نمی کنم که می توانستیم بدون بیل مک نیل3 تا این اندازه برنده شویم. چون با اراده قدرتمند او، با کیفیت و رهبری بیلی بود که سلتیک شکل می گرفت و این اساس تمام موفقیت ها بود. او در تمام دقایق دیدارهایی که حاضر بوده، به میدان رفته است. در آن بازی ها، هرگز تعویض نشده است. چون این جرات را نداشته ام. اینطور نبوده که این موضوع را در ذهن نداشته باشم اما با تعهد او، از خود گذشتگی و قدرتی که دارد این موضوع از ذهن دور می شود. شما هرگز بازیکن دیگری یا هرکسی در فوتبال را پیدا نمی کنید که چیز بدی در مورد بیلی مک نیل بگوید. چون بیلی این احترام و تحسین را به دست آورده نه تنها در نزد همتیمی ها و هواداران سلتیک، که بین تمام بازیکنان و هواداران حریف. و حریف مناسب تری، حریفی بهتر برای بازی فردا شب نمی توانست وجود داشته باشد. لیورپول به اینجا آمده است. با بالاترین حد افتخار به باشگاه فوتبال لیورپول خوش آمد می گویم. ممنونم که به عنوان بخشی از اتفاق بزرگ، بازی بزرگداشت بیلی مک نیل، حضور به هم رسانده اند. با این حال به لیورپول و سلتیک یادآور می شوم که بازی ما دوستانه نخواهد بود. هرگز نبوده و هرگز نخواهد بود. بیل شنکلی بلند شد و روی پایش ایستاد. گفت بله جان. حق با توست. می توانی بگویی که خوش شانس بوده ای چون لیورپول هیچوقت دوستانه با تیمی روبرو نمی شود. این را خیلی زود متوجه می شوی. در بازی بزرگداشت بیلی مک نیل، در میانه زمین پارکهد، جاک استاین گفت امشب برای بیلی است. اما بیل صدا را می شنوی؟ صدایی که مردم آن را فریاد می زنند: شنک-لی، شنک-لی، شنک-لی. بیل گفت بله، می شنوم. حتی هیچوقت در رویایم هم این را نمی دیدم. پنجاه سال پیش به عنوان بچه ای مدرسه ای به اینجا می آمدم و حالا همینجا دوران خود را تمام می کنم. به عنوان آخرین خاطره. هرگز رویای چنین شبی را هم نداشتم جان. جاک استاین، دست بیل شنکلی را گرفت و فشار داد. به بیل نگاه کرد. در میانه زمین ایستاده بودند. بعد به آرامی گفت می دانی که هیچوقت چیزهایی که می گویی را باور نکرده ام بیل؟ نه حتی یک کلمه از چیزهایی که به من گفته ای. چیزهایی که در مورد بازیکنان یا باشگاه لیورپول گفته ای. اگر آن اندازه که می گفتی خوب بودند، آن ها برنده لیگ قهرمانان می شدند. آنطور که تو تعریف می کردی احتمالا باید رایدر کاپ4، مسابقه قایق رانی و اسب دوانی را هم برنده می شدند. بیل گفت و می توانستند برنده شوند اگر (مسئولان) می گذاشتند که من هم در تیم باشم. اما آن ها می توانند. باور کن. استاین سرش را تکان داد و گفت ترجیح می دهم باور نکنم. حتی باور نمی کنم که بازنشست شده باشی بیل. هنوز نتوانسته ام این موضوع را هضم کنم. باور نمی کنم که اینگونه همه چیز را بگذاری و بروی. از فوتبال کنار بروی. از این بازیکنان و هواداران. باورت نمی کنم بیل. مردانی مانند ما بازنشست نمی شوند5. ما آنقدر ادامه می دهم تا کنار زمین بمیریم بیل. ما چنین آدم هایی هستیم. تو از جنس چنین مردانی هستی بیل. بیل گفت نه این در مورد من صدق نمی کند. بیل دست جاک را رها کرد و در حالی که سرش را تکان می داد، به سوی بیل مک نیل رفت. به بیل گفت هرچه که از این بازی به دست بیاوری، آن را صادقانه به دست آورده ای پسر. پس از امشب لذت ببر چون شایسته آن هستی. چون انسان صادقی هستی. در رختکن لیورپول، باب پیزلی از همه خواست که سکوت کنند. بعد گفت وقت داری بیل؟ بعد ساعتی با بند طلا به بیل شنکلی داد. همینطور ساعتی جفت آن و زنانه به بیل داد و گفت این هم برای نسی. با تمام آرزوهای خوب. بیل به ساعت ها نگاه کرد و تصدیق کرد. بعد لبخند زد و گفت خنده دار است که وقتی بازنشست می شوید، همه به شما ساعت می دهند، نه؟ ساعت های دیواری و مچی طلایی. آخرین چیزهایی که نیاز داری وقتی قرار است تمام روز را در خانه بنشینی. ببینی که عقربه های آن ها می چرخند و می چرخند. خنده دار نیست؟ اما در رختکن لیورپول کسی نخندید. کسی حرفی نزد. تا وقتی که روبن بنت گفت یک جفت کفش را ترجیح می دهی بیل؟ یک جفت کفش جدید فوتبال. بیل گفت اوه بله. البته. اگر آن را از طلا ساخته باشی. و یادتان باشد پسرها، در کفش های طلا سایز پای من 30 است. حالا در رختکن لیورپول همه می خندیدند، تقریبا همه. فصل پنجاه و ششم: در جنگلی تاریک در تخت، در تاریکی و سکوت، خوابش نمی برد. سرش روی بالش و چشم هایش باز بود. به تاریکی خیره بود. در میان سکوت. همه چیز سیاه و تاریک بود. تا جایی که سرانجام اولین بارقه های نور را از پشت پرده دید. نور به جا رختی و بعد تمام اتاق رسید. به سقف خانه رسید و تمام آن را روشن کرد. روز شروع شده بود. صبح بالاخره آمده بود. بیل از تخت بلند شد. به حمام رفت. صورتش را اصلاح کرد و دوش گرفت. شلوار و گرمکن پوشید. بعد پیراهن، کت و کروات را در ساک ورزشی گذاشت. کفش ورزشی را هم برداشت و در کیسه ای پلاستیکی گذاشت. ساک و کیسه را برداشت و از پله ها پایین رفت. به آشپزخانه رفت و با نس صبحانه خورد. نان تست و عسل و لیوانی آب پرتقال و بعد چای. به نس کمک کرد تا ظرف ها را جمع کرده و بعد بشورد. بعد بیل گونه نس را بوسید. نس پرسید جایی می روی عشق من؟ بیل گفت اوه بله. سری به ملوود می زنم تا ببینم اوضاع چطور است. ببینم که بازیکن ها چه می کنند. نس گفت اما دیروز آن ها را دیدی. بیل گفت می دانم اما باید تمرین کنم عشق من. با تیم. تا خودم را آماده نگه دارم. نمی توانم مراقب خودم نباشم، می توانم عشق من؟ فکر نکنم اینطور شود. دیده ام که این اتفاق با یک مرد چه می کند. وقتی دست از تمرین کردن بر می دارید، دست از مراقبت از خود برداشته اید. ساکن و تنبل شده اید. آن زمان خطرها از راه می رسند. وسوسه ای هست که برای همه از راه می آید، وسوسه کاری نکردن. وسوسه یک گوشه خانه نشستن. خواندن روزنامه و تلویزیون نگاه کردن. آرام بگیری و گاردت را پایین بیاوری. دست از مواظبت از خود برداری، دچار رخوت و فلاکت شوی. نه عشق من. من باید گاردم را بالا نگه دارم. باید آماده بمانم. نس گفت پس برای ناهار بر می گردی عشق من؟ بیل گفت متاسفم اما نمی توانم مطمئن باشم عشق من. اگر نیازی به من در زمین تمرین یا آنفیلد باشد، باید آنجا باشم. باید آنجا باشم و می خواهم که آنجا باشم. می خو...



در بیمارستان شهدای تجریش چه می‌گذرد؟

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:چندین تماس پی درپی تلفنی با روزنامه و شکایت از وضعیت نامناسب بیمارستان شهدای تجریش، باعث می شود به ملاقات این بیمارستان برویم؛ تنها بیمارستان شمال تهران که میزبان بیماران مختلفی از سراسر کشور است و خیلی ها معتقدند از نظر موقعیت جغرافیایی شرایط ویژه و حساسی دارد. به گزارش سلامت نیوز ایران با این مقدمه نوشت: ساعت ۲ بعد از ظهر است و برخی بیماران و همراهانشان در حیاط بیمارستان نشسته اند. درست وسط حیاط، ساختمان بلند در حال ساخت را می بینی. می دانم که بیمارستان شهدای تجریش هم مثل برخی دیگر از بیمارستان های قدیمی و فرسوده کشور در حال نوسازی است. ساختمان در حال ساخت درست کنار آزمایشگاه تشخیص طبی قرار دارد. زن و همراهانش روی پتو نشسته اند، جلوی پایشان هم فلاسک چای و بالش و پتو. از گرمسار آمده اند. رنگ و روی زن، حسابی پریده. خودش می گوید از زور خستگی است: فامیل ها هستند، بعضی شب ها می آیند دنبالمان و به زور می برند خانه خودشان. گاهی می رویم اما مردها همین جا می خوابند. بیمارشان در آی سی یو بستری است. می گویند از رسیدگی بیمارستان راضی اند. فقط کاش برای استراحت همراه بیمارها هم جا و مکانی در نظر می گرفتند. شنیده اند برخی بیمارستان ها چنین جایی دارند. زل می زند به ساختمان در حال ساخت: کاش یک طبقه اش را بگذارند برای همراه ها. زن دیگری کمی آن سوتر با مادرش زیر آفتاب نشسته. مادر به خاطر جراحی ستون فقرات بستری است و حال چند دقیقه ای برای هواخوری به حیاط آمده اند. زن جوان از کیفیت غذای بیمارستان گلایه دارد و می گوید برای رسیدگی به بیمار هم ۱۰ بار باید پرستار را صدا بزنند. برای عوض کردن یک ملحفه هم اوضاع همین است؛ صد بار باید گفت و آخر هم بی نتیجه: این ساخت و سازها هم اذیت می کند، صبح که رفتیم اکو بگیریم کلی خاک رفت توی چشممان. نمی دانم توی زیرزمین چی دارند می سازند. باید فکر کنند اینجا بیمارستان است و همه مریضند و نیازمند استراحت. زن دیگری که همان نزدیکی نشسته زودی اضافه می کند: عیب نداره خاکش را تحمل می کنیم. همین که اینجا را تمیز و نو کنند خوب است. اگر تعطیل کنند که واویلاست. این همه آدم کجا دارند بروند؟ مرد جوان کیسه داروها را در دست گرفته و با حواس پرتی این طرف و آن طرف را نگاه می کند. کنارش زن و پیرمردی که یکی از پاهایش قطع شده، روی زیلو نشسته اند. از چابهار سیستان و بلوچستان آمده اند. می گویند خدا خیرشان بدهد خوب رسیدگی کردند. امشب را هم در بیمارستان می خوابند و فردا برمی گردند شهرشان. مرد جوان می گوید پدرش ۶ سال مبتلا به دیابت بوده اما اصلا هیچ چیز را رعایت نکرده تا آخر مجبور شده اند پایش را قطع کنند. الان هم برای بررسی و آزمایش آمده اند. می گوید ۲۳ روز همین جا در بیمارستان مانده اند: اجازه دادند شب ها همین جا بخوابیم اما به زور. التماس می کردیم بگذارند بمانیم. آخر پول از کجا بیاوریم؟ مسافرخانه های اینجا خیلی گران است. ارزان ترینش شبی ۱۴۰ هزار تومان. نزدیک یک ماه همین طوری ماندیم. مرد مسن دیگری که لباس های آبی رنگ بیمارستان تن کرده و مشکل مثانه دارد می گوید همین امروز بستری شده، با کلی معطلی: فکر نکن بار اولم است، تا حالا دو بار دیگر اینجا بستری شده ام. به نظر من که پرسنل اینجا به اندازه کافی نیستند، این همه مریض و تعداد پرسنل کم. مرد دیگری که به خاطر خونریزی معده چند روزی اینجا بستری بوده، از وضعیت بیمارستان گلایه مند است: وضعیت خدمات دهی و پرستاری اینجا واقعاً بده، سرم که زدند، سه چهار روز جایش روی دستم ماند، آخرش هم آبسه کرد. موقع بستری هم که نگویم؛ رفتم اورژانس اصلاً هیچ اهمیتی نمی دادند. آنقدر حالم بد شد که مجبور شدند رسیدگی کنند و معده ام را شست و شو بدهند. بعد از اورژانس هم که رفتم بخش. پرستارها اصلاً به وضعیتم اهمیتی نمی دادند. هر چی می گفتیم جواب می دادند وظیفه ما نیست، وظیفه همراهتان است. بیمار بغل دستی ام که همراه نداشت، اصلاً اوضاعش خوب نبود. باورتان نمی شود، همان لباسی که روز اول خریدم و پوشیدم تا روز آخر هم تنم بود. کسی نگفت باید لباس یا ملحفه ها عوض شود. بعداً شنیدم که خدماتی ها چند ماه است که حقوقشان عقب افتاده. آن هم از وضع بنایی بیمارستان. تمام مدت که بستری بودم خاک بود و سر و صدا. خدا را شکر امروز ترخیص شدم و می روم پی کارم. به ساختمان شماره یک هم سری می زنم؛ بخش اورولوژی. در یکی از اتاق های این بخش، مرد جوانی روی تخت دراز کشیده. تنها بیمار بستری در این اتاق. کیسه خون را پایین تخت می بینم. کلیه اش را فروخته ۱۵ میلیون تومان. سه ساعت است از اتاق عمل بیرون آمده و از درد به خودش می پیچد و مدام به خواهرش می گوید برود و پزشک ها را صدا کند که لااقل یک مسکن تزریق کنند. ۱۰ بار می گوید هرگز تصورش را هم نمی کرده که این عمل آنقدر درد داشته باشد. خواهرش در میان ناله های او می گوید: ۶۰ میلیون چک دارد، اگر این کار را نمی کرد می رفت تو ... م...



وقتی زندگی رنگ زباله می‌گیرد

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:کرمانشاه 300 هزار نفر حاشیه نشین دارد. ساکنان دره دریج ، جعفرآباد ، ملاحسینی و آقاجان هر کدام در انبوهی از مشکلات و آسیب های اجتماعی غرق شده اند. آنقدر که نمی دانند دقیقاً مشکل شان چیست و درباره کدام یک حرف بزنند؛ تصویری ترستاک از فقر، اعتیاد و... ملاحسینی؛ زندگی لا به لای انبارهای تفکیک زباله به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه ایران، ملاحسینی محله ای است با خانه های آجری دود گرفته و خیابان هایی که یکی در میان آسفالت شده است. وارد محل که می شویم بوی پلاستیک سوخته و فاضلاب به استقبال می آید. همه جا بنرها و دیوارنویس های بزرگی در مذمت اعتیاد می شود دید: اعتیاد اگر تو را نکشد، مادرت را از غصه خواهد کشت. و مردی خمیده با کوله پشتی پاره ای در حال عبور از زیر بنر. زیر دیوارنوشت ها هم می شود آدم های زیادی دید که در حال مصرف هستند. در خیابان اصلی، گاراژهای بزرگ تفکیک ضایعات از لا به لای خانه ها بیرون زده اند یا برعکس. کیسه های بزرگ زباله های رنگارنگ هم جا به جا روی هم تلنبار شده. هر چند دقیقه، یکی را باز می کند و زباله ها را می ریزد وسط خیابان و چند نفر مشغول جدا کردن می شوند. ظرف نوشابه یک طرف، نایلون هم یک طرف دیگر. بچه ها جلوی خانه ها و لا به لای زباله ها بازی می کنند. یکی با دوچرخه ویراژ می دهد و بقیه دنبالش می دوند. مادرها هم جلوی خانه روی زیلو نشسته اند و گرم حرف زدن هستند. سراغ آقای محمودی می روم که توی یکی از کوچه ها سوپر مارکت دارد. با زیرپوش پشت دخل نشسته و روی دست ها و تنش پر از خالکوبی است. محمودی 30 سال است که در این محل زندگی می کند و خرجش با همین مغازه می چرخد. خرج خودش و بچه های تحصیلکرده بیکارش. او از مشکلات این محل می گوید: از کدام مشکل بگویم؟ نخستین مشکل همین ضایعاتی ها هستند. شما شب که بیایی این محل، می بینی چه خبر است. همه زباله ها را شب می سوزانند و تمام محل پر می شود از دود. جرأت نمی کنیم پنجره را باز کنیم. چند نفر از همین بو آسم گرفته اند و مریضی ریوی پیدا کرده اند. اعتیاد هم که وحشتناک است. شب جرأت نمی کنیم زن و بچه را بیرون بفرستیم. گوش تا گوش می نشینند توی کوچه ها و شیشه می زنند. برای خودشان با پارچه خانه درست می کنند. نمی توانی از بین شان رد شوی، آنقدر که زیادند. اما مواد فروش نداریم و بیشتر فروشنده ها جعفرآباد هستند. پرویز حقی وسط کوچه کنار کوهی از زباله نشسته و انگار بدش نمی آید حرف بزند. او هم 40 سال است که ساکن ملاحسینی است. لهجه غلیظ لکی دارد و به زور حرف هایش را متوجه می شوم. می گوید: پارک نداریم، چراغ نداریم، گندآب داریم، اتوبوس نداریم، مدرسه نداریم، مسجد نداریم... و همین طور ادامه می دهد. او هم از بوی دودی می گوید که شب در کل محل می پیچد. دو پسر جوان از خانه ای بیرون می آیند و می خواهند با آنها به انتهای کوچه بروم و رودخانه را ببینم. اما توی رودخانه چیزی جز زباله نیست و بر فراز آن لشکری از پشه و مگس. رودخانه ای از زباله و مگس. می گویند رودخانه زمستان ها طغیان می کند و از محله های لشکر و سربازخانه جاری شده و اینجا توی خانه های مردم می رود. امیر که برادر و پدرش هم در همین محل زندگی می کنند حسابی محل را می شناسد. می گوید: اینجا همه جور بدبختی داریم؛اول از همه این ضایعاتی ها هستند که اکثر قطعه های بزرگ محل، مال آنهاست. همه شان هم برق سه فاز دارند و از پشت کنتور می گیرند و برق محل را ضعیف می کنند. از پشت یک سوله تفکیک زباله، لوله ای بیرون آمده و آب کثیف و بدبویی از آن بیرون می ریزد و وارد محل می شود. نه از کانال خبری هست و نه فاضلابی. امیر می گوید این سوله کوچکی است و آب کمی از آن بیرون می ریزد، بعضی جاها لوله های پهنی دارد و چند برابر این آب را در محل رها می کنند: آنقدر پساب بیرون می ریزند که اگر وارد زمین بشوی تا کمر فرو می روی توی گل. بارها هم تذکر داده ایم ولی هیچ کدام از این ضایعاتی ها گوش نمی دهند. امیر تأکید می کند که خیلی به ضایعاتی ها نزدیک نشویم. موبایلش را بیرون می آورد و فیلم آتش سوزی های گسترده ای را نشانم می دهد که هر شب اطراف محل اتفاق می افتد. روی تپه های دور و بر محل هم لکه های سیاهی دیده می شود که محلی ها می گویند جای آتش سوزی شبانه گاراژهاست. جعفرآباد؛ گوسفند زنده موجود است از ملاحسینی تا جعفرآباد راهی نیست؛ مشهورترین محله حاشیه ای کرمانشاه با کوچه هایی بلند و شیب دار و خانه های کوچک 50 متری چسبیده به هم. اینجا به عکس ملاحسینی روی در و دیوار یک جمله بیشتر دیده نمی شود یا لااقل آنقدر که اجازه نمی دهد شعارهای ضد اعتیاد به چشم بیاید: گوسفند زنده موجود است. انتهای محل، نزدیکی ملاحسینی می شود گوسفندها را دید. چندتایی دور یک لاستیک کهنه تراکتور که نقش آخور را دارد جمع شده اند. آب می خورند و بالا و پایین می پرند. بزگیرها هم توی سایه نشسته اند، با عصاهای چوبی بلندی در دست که مخصوص بزگیری و گوسفندگیری است. بزگیرها از پسر بچه 10 ساله را شامل می شوند تا پیرمرد 70 ساله. خوش برخورد و گرم، از قیمت گوشت و دردسر پرورش گوسفند وسط این همه خانه می گویند. دوست ندارند نامشان را بگویند و دائم نگران هستند مبادا از جای خاصی آمده باشیم. یکی که چشمانش کاسه خون است و نمی تواند روی پایش بایستد، ترجیع بند همه جملاتش بیکاری است: بیکاری، بیکاری... همه چیز از بیکاری است. روز به روز هم بیشتر می شود. کار که نباشد آدم معتاد می شود، معتاد هم که شدی، بی پولی و برای خرج و مخارج باید دزدی کنی و جیب مردم را بزنی و... نمی شود جلوی حرف زدنش را گرفت. انگار هیپنوتیزم شده و دارد با سیلان ذهن، حدیث نفس می کند. همه ساکت نگاهش می کنند و سرشان پایین است. اکبر 20 سال دارد و از 8 سالگی کارش گوسفندداری است. تا کلاس 5 درس خوانده و موقع حرف زدن دائم می خندد: از صبح می آیم اینجا تا غروب مراقب گوسفندها هستم. شب ها هم گوسفندها را می بریم خانه. منظورش از خانه، آلونک های کوچکی است که در حیاط خانه مسکونی خود درست کرده اند. درهای کوچکی هم روی دیوار درست کرده اند که محل عبور و مرور گوسفندهاست. اکبر دائم می گوید: شهرداری به ما گیر می دهد که این کار را نکنیم. اگر نکنیم چه بکنیم؟ اینجا چه کاری هست؟ یا باید معتاد بشویم یا برو...



زندگی ساحل‌نشینان دریاچه ارومیه از نمایی نزدیک

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:همه از دریا حرف می زنند. کمتر کسی می گوید دریاچه. این جمله ها را دائم در ارومیه می شنوی: آن وقت که دریا بود، باید به ارومیه می آمدی، همه چیز یک جور دیگر بود ، دریا که بود، زندگی مان رونق داشت. ، حالا مردم نمی فهمند چه بلایی سرشان آمده 12- 10 سال دیگر می فهمند که دیگر خیلی دیر شده... به گزارش سلامت نیوز، ایران نوشت: هیچ کس در این شهر سال ها که نه، روزهای خشکیدن دریا را فراموش نکرده، نه تنها فراموش نکرده که خیلی ها زندگی شان بعد از این همه سال هنوزعادی نشده. خیلی ها هنوز نمی دانند شغل و کارشان چیست؟ گلایه دارند، می گویند مسئولان فقط به فکر دریاچه و پرنده ها هستند؛ هیچ کس به فکر آنها نیست. آنها که در این سال ها بیشترین ضربه را خورده اند، کارشان را از دست داده اند، زندگی شان زیر و رو شده، سلامت شان در معرض خطر قرار گرفته، زمین های کشاورزی شان خشک شده و حالا هم که هزار شرط و شروط گذاشته اند برای کار و زندگی شان. در یک روز جمعه آفتابی راهی چی چست (دریاچه ارومیه) می شوم. برای دیدن دریا.هنوز خیلی ها برای دیدن ته مانده های دریا به این سمت می روند. دورش می گردند و حسرت می خورند. آه می کشند. محلی ها جای قبلی آب را نشانت می دهند، درست جلوی پاهایت: باورت می شود آب دریا تا اینجا بود! الان ببین به چه روزی افتاده. هنوز هم باورش برایشان سخت است، این را تقریباً در چشم همه می بینی. این تغییر را به چشم دیده اند اما هنوز درکش نمی کنند. برای من که دریاچه ارومیه را تا قبل ازاین ندیده ام تصور این زمین خشک سفید و اینکه روزی دریا بوده، تقریباً غیرممکن است. تکه زمین خشکی که انتهایش سفیدی است، نمک دریاچه زیر آفتاب تند ظهر تابستان برق می زند. قایق های پوسیده، این گوشه و آن گوشه افتاده اند. دوش های زهوار دررفته و آلونک هایی که خراب شده اند، همه تصویری از یک شهرک ساحلی متروکه می سازند؛ بدون آب و تنها با چند تک درخت اینجا وآنجا. محمد همایی، راننده مینی بوس، سال ها توریست های علاقه مند به دیدن دریا را هر روز به اینجا آورده. وقتی از دریا حرف می زند هر بار قطره اشکی در چشمانش می جوشد: الان از دریا جز خرابه ای باقی نمانده. دهکده ساحلی ساختند، وسیله بازی گذاشتند برای بچه ها اما چه فایده؟ ماشین سواری، موتورسواری دور دریا... تا مردم یادشان بماند دریا را. حداقل 2 هزار نفر همین جا مشغول کار و بار بودند که بیکار شدند. حالا بماند این همه آدمی که دریا برای شان کار و درآمد درست می کرد، زمین های کشاورزی هم خشک شد. دیگر کسی اجازه ندارد چاه عمیق بزند. می گویند همین ها دریاچه را خشکانده. من خودم برای همین روستاهای اطرافم، مردم مانده اند چه جوری زندگی کنند. مرد 60 ساله کنار دریا قدم می زند از اهالی چی چست. جایی را که قبلاً دریا بوده نشانم می دهد: همین جا مردم می زدند به آب. حیف شد، واقعاً حیف! دهکده ساحلی چی چست با سردر رنگ و وارنگش امروز تعطیل است. همان دهکده ای که قرار است رونق را به این منطقه بازگرداند. شهربازی دارد و امکانات موتورسواری دور دریاچه خشک شده. چند سوئیت هم اطراف دهکده ساخته اند. هرچند امروز خالی از جمعیت است و کارگران مشغول کار. مرد می گوید: دارند ساخت و سازمی کنند. تعطیله امروز. شهر بازی دارد و مردم سرگرم می شوند اما هیچوقت رونق قبل برنمی گردد. مرد جوان سقف آلونک خانه شان را که روزگاری با خانواده اش در آن زندگی می کرده اند و محل کسب و درآمدشان بوده، تعمیر می کند. دوش حمام داشته اند؛ یک جور پلاژ ساحلی. حالا همگی به شهر رفته اند. بیشتر اعضای خانواده یا بیکارند یا کارگری می کنند. اتاقک های دوش هنوز پابرجاست. از پلاژ هم فقط چارچوبش باقی مانده. کناراتاقک های حمام درختی روی زمین افتاده، روی همه چیز غبار زمان نشسته. یک جوری که دلت می گیرد: ما اینجا خانوادگی زندگی می کردیم. کار و زندگی داشتیم. اما دریا که خشک شد، همه آواره شدیم. هر کدام رفتیم یک طرف. برادرهام رفتند روستا و دارند قاچاق می کنند. جان شان را گذاشته اند کف دستشان برای چند قران. این آلونک را که می بینی تعمیر می کنم، تنها چیزی است که باقی مانده. هراز گاهی می آیم تعمیرش می کنم. اما چه فایده، اینجا دیگر هیچوقت درست نمی شود. از کنار دوش های آب می گذرم، برای لحظه ای دریاچه پر از آب را تصور می کنم. بچه ها خندان و حوله بر دوش، برای حمام کردن و دوش گرفتن همدیگر را هل می دهند. صدای قهقهه شان همه جا پیچیده. می خواهند بستنی بخورند. روی باقیمانده یک دیوار هنوز این کلمات دیده می شود: چای، بستنی، آب میوه. پلاژ چراغی. تنها نامی از آن باقی مانده و دیگرهیچ. مثل دریا مثل دریاچه. یک مغازه متروکه کنار دریای سابق، نظرم را جلب می کند. یک یخچال نیمه خالی، تویش نوشابه و چند شانه تخم مرغ هم هست. روی یخچال هم نوشابه چیده اند. داخل مغازه دود خورده و در حال ویرانی چند قفسه نیمه خالی ازچیپس و پفک و بیسکوییت هم دیده می شود. انگار انباری یک خانه باشد تا مغازه. زن میانسال روی تخت چوبی نشسته، لابد منتظر مشتری. کنارش می نشینم. بعید است سال تا سال هم یک مشتری از راه برسد. بلوز و دامن قهوه ای پوشیده و پیاز خرد می کند. فارسی بلد نیست. از پسرش می خواهم حرف هایش را ترجمه کند. می گوید همین جا زندگی می کنند: دیگر کسی نمی آید از ما خرید کند، دریا را کسی اینجوری ببیند، پشت سرش را هم نگاه نمی کند. پسرام همه بیکارند. مانده ایم چکار کنیم. قبلاً آب اینجا بود، دریا بود! دستش را تکان می دهد و دریایی خیالی را در هوا تصویر می کند. قبلاً فقط نوشابه و آب معدنی نمی فروختند، کباب هم بوده. صبحانه هم بوده؛ املت و تخم مرغ... از آن کلبه های دوست داشتنی کنار دریا. می گوید: وسایل توی این یخچال را می بینی، همه این ها را نوه ها و بچه های خودم می خورند. شوهرم هم می رود کارگری تو باغ و میدان. تازه آنجا هم کار درست و حسابی نیست. بیشتر باغ ها خشک شده . یک اتاق هم گوشه حیاط هست برای مسافرانی که خسته از راه می رسند و می خواهند چند ساعتی استراحت کنند. اتاق هم مثل بوفه کوچکش خالی است. اما چرا زن وخانواده اش با این همه سختی اینجا مانده اند، زن توضیح می دهد جایی ندارند بروند. خانه و کاشانه شان...



زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر (14)؛ از دوگانه آرسنال تا آجری که شیشه اتوبوس یونای

درخواست حذف اطلاعات




پنج شنبه ها در طرفداریدر بالکن ست جورج هال، بیل چیزی که می دید را باور نمی کرد. صورت آدم ها را می دید. دویست و پنجاه هزار نفر. پانصد هزار آدم. مردم لبخند می زدند. مردم شاد بودند. بیل چیزی که می شنید را باور نمی کردم. مردم شادی می کردند، دست می زدند، فریاد می ردند و سرود می خواندند. دویست و پنجاه هزار نفر، پانصد هزار نفر آدم که شاد بودند و دست می زدند. لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول. بیل گامی به جلو برداشت. دست هایش را باز کرد. مردم ساکت شدند. بیل گفت خانوم ها و آقایان، شاید دیروز در ویمبلی باخته باشیم، اما شما مردم برنده همه چیز شدید. شما در تمام معابر لندن برنده بودید. شما در نگاه تمام پلیس های لندنی برنده بودید. و فکر نمی کنم حتی رهبر مائو در چین بتواند چنین نمایشی از اقتدار به مانند کاری که شما دیروز و امروز انجام دادید، انجام دهد. مردم، دویست و پنجاه تا پانصد هزار آدم شادی می کردند، دست می زدند، فریاد می زدند و می خواندند لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول، لی-ور-پول.بیل با ریزش اشک ها مقابله می کرد. بیل به سختی نفس می کشید. دوباره دست هایش را باز کرد. دوباره مردم ساکت شدند. بیل گفت وقتی به لیورپول آمدم، وقتی به آنفیلد آمدم، در گوش بازیکنان خواندم که باید به خاطر بازی برای شما به خود افتخار کنند. اگر آن زمان من را باور نمی کردند، حالا شما را باور می کنند اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "red or dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده. او که متولد 1967 در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ 9 اثر به تالیف در آورده است. مگر مت بازبی استعفا داده است؟ "تو بزدل نیستی عشق من!" از هیئت کوچکِ مدیران تا لعنت در اولدترافورد رسیدن به آن لیگِ بزرگ تنها گام برنداشتن روی نیمکتِ رختکن تیم بازنده در هیلزبرو ایستادن بر قله فوتبال انگلستان اولین ملاقات با هلنیو هررا از کارناوال نفرت در سن سیرو تا مردی که خود را در آنفیلد دار زد کرایوفِ لعنتی! "خدا به داد یونایتد برسد" چهارشنبه، روز شیطان است از وداع با بازبی تا جشن قهرمانی در رختکن تیم مهمان در آنفیلد از درخشش آلن ویتل و قهرمانی اورتون تا کشف جواهری به اسم کوین کیگان خلاصه قسمت سیزدهم: بیل شنکلی تغییرات را آغاز کرده بود. تابستان 69 لیورپول بیش از همیشه تمرین کرد. شروع خوبی در فصل داشتند اما کم کم افت کردند. بیل شنکلی احساس کرد که زمانش دارد تمام می شود و سه سال بود که چیزی به دست نیاورده بود. او ایان سنت جان را از ترکیب کنار گذاشت و مهاجم بزرگ آن سال های لیورپول را به نقطه جوش رساند اما تصمیمش را برای تغییر گرفته بود. دربی کانتی با برایان کلاف خود را به عنوان قدرت جدید معرفی کرد و چهار گل به لیورپول زد. در فیرز کاپ به خاطر گل زده کمتر در خانه حریف مقابل ویتوریا ستوبال حذف شدند. به ده سالگی انتصاب شنکلی رسیده بودند و باشگاه می خواست جشنی برپا کند اما بیل این درخواست را رد کرد. راجر هانت و بعد ایان سنت جان فروخته شدند. لیورپول در جام حذفی خوب پیش رفت اما به طرز عجیبی به واتفورد باخت و حذف شد. اورتون با آلن ویتل قهرمان انگلستان شد. بیل شنکلی سال 70 را با تیمی جدید شده آغاز کرد. او برای خرید جان توشاک رکورد باشگاه را شکست. تیمی جوان داشت و می دانست که باید صبور باشد. لیورپول دوباره شروع خوبی در لیگ داشت اما به مرور افت کرد. استعداد یاب لیورپول استعداد کوین کیگان را در دسته دوم دید و از بیل شنکلی خواست که حتما او را بخرد. فصل سی و ششم: خدا با ارتش سرخ است روی نیمکت گودیسون پارک، بیل و پنجاه و شش هزار و هشتصد و چهل و شش هوادار بازی لیورپول را می دیدند. لیورپول تیم ششم و اورتون تیمه دوازدهم دسته اول بودند. اما اورتون هنوز هم مدافع عنوان قهرمانی بود. آن ها هنوز در جام حذفی حضور داشتند. اما آن روز دو تیم به گل نرسیدند. بازی اورتون و لیورپول با تساوی بدون گل به پایان رسید. یک صفر صفر دیگر. عصر آن روز اورتون هنوز دوازدهم بود اما لیورپول به رتبه پنجم رسید. پنجم در لیگ، هنوز در ناکجاآباد. روی نیمکت آنفیلد، بیل و پنجاه و چهار هزار و هفتصد و سی و یک هوادار بازی لیورپول و تاتنهام را در دور ششم جام حذفی می دیدند. پنجاه و چهار هزار و هفتصد و سی و یک هوادار دویدنی را پشت دویدنی دیگر می دیدند. پاسی پس از پاس دیگر. آن ها منتظر یک اشتباه بودند اما در ششم مارس 1971 اشتباهی از هیچکس سر نزد و لیورپول باز هم به نتیجه صفر صفر رسید. لیورپول و تاتنهام در آنفیلد به تساوی بدون گل رسیدند و باید بازی تکراری برگزار می شد. عصر آن روز اورتون با کولچستر یونایتد بازی می کرد. کولچستر در دور قبلی لیدزیونایتد را حذف کرده بود اما کولچستر موفق به شکست اورتون نشد. اورتون پنج بر یک پیروز شد و به نیمه نهایی رسید. دوشنبه بعد قرعه کشی مرحله نیمه نهایی انجام شد و مشخص شد اورتون با برنده بازی لیورپول-تاتنهام روبرو می شود. روی نیمکت آنفیلد، بیل و چهل و پنج هزار و ششصد و شانزده هوادار برای دیدن بازی لیورپول و بایرن مونیخ از آلمان غربی آمده بودند. بازی در مرحله یک چهارم نهایی فیرز کاپ برگزار می شد. دقیقه سیزدهم آلون ایوانز با یک شوت گل زد. ده دقیقه بعد گرد مولر شوت زد اما دروازه را باز نکرد. ری کلمنس ضربه را مهار کرد. دقیقه چهل و نهم لیورپول به یک ضربه آزاد رسید. الک لیندسی پشت ضربه ایستاد. او با ضربه ای کوتاه توپ را به کریس لاولر داد. لاولر توپ را سانتر کرد و ایوانز دروازه را گشود. دقیقه هفتاد و سوم املین هیوز از خط میانی جلو آمد. شوت زد. شوت او به کسی خورد و تغییر جهت داد اما ایوانز آنجا بود و دوباره دروازه را باز کرد. هت تریک او کامل شد. لیورپول سه بر صفر بایرن مونیخ از آلمان غربی را در دور یک چهارم نهایی فیرز کاپ شکست داد. روی نیمکت در وایت هارت لین، بیل بازی لیورپول و تاتنهام را از مرحله ششم جام حذفی می دید. بازی تکراری. برنده به نیمه نهایی می رفت تا با اورتون روبرو شود. آن شب هزاران نفر به وایت هارت لین آمده بودند. آن شب صدها نفر پشت خط طولی زمین روی چمن نشسته بودند تا بازی را ببینند. تا دیداری با انرژی و سرعتی سرسام آور را ببینند. دقیقه بیست و پنجم لیورپول به یک ضربه آزاد رسید. الک لیندسی پشت ضربه ایستاد. جان توشاک بالاتر از همه پرید و با سر به توپ ضربه زد. او توپ را به سمت تیر دورتر فرستاد. آلون ایوانز شیرجه زد تا با سر به توپ ضربه بزند اما به توپ نرسید. اما استیو هایوی به توپ رسید و به آن ضربه زد. هایوی دروازه را باز کرد. هنوز هواداران تاتنهام می غُریدند. حالا تاتنهام پیش آمده بود. آن ها بارها و بارها حمله کردند. ری کلمنس توپ را از مولری گرفت. به سوی بالا جهیده بود. کلمنس توپ را از چیورز گرفت. توپ زمینی را جمع کرده بود. کلمنس توپ را از پرات گرفت. این بار به چپ پرید. توپ را از پریمن گرفت. به راست جهید. کلمنس توپ ها را یکی بعد از دیگری گرفت. لیورپول یک بر صفر تاتنهام را در بازی تکراری دور ششم جام حذفی شکست داد. لیورپول به نیمه نهایی رسید تا با اورتون روبرو شود. برنده به فینال می رفت. هواداران لیورپول جشن گرفته بودند. آن ها می خواندند ای آی آدیو می رویم که جام را برنده شویم، ای آی آدیو می رویم که جام را برنده شویم ، ای آی آدیو می رویم که جام را برنده شویم. پیش از ورود به خانه در ورودی در بود. در را باز کرد. شب و سکوت بود. به خانه وارد شد. قدم به تاریکی و سکوت گذاشت. چمدانمش را بر زمین گذاشت. چراغ های آشپزخانه را روشن کرد. به سراغ دراور رفت. آن را باز کرد و سفره را بیرون آورد. در دروار را بست. به سوی میز رفت. سفره را روی میز پهن کرد. به سوی دراور دیگری رفت. آن را باز کرد. قاشق، چنگال و چاقو برداشت. دراور را بست. به سوی میز بازگشت. برای دو نفر روی میز قاشق، چنگال و چاقو گذاشت. بیل به سراغ دراور دیگری رفت. کاسه و بشقاب برداشت. به سوی میز بازگشت و آن ها را برای دو نفر روی میز قرار داد. به سوی دراور بازگشت و دو لیوان برداشت. در دراور را بست. به سوی میز بازگشت. برای دو نفر لیوان روی میز گذاشت. به سوی دراور دیگری رفت. آن را باز کرد و نمک و فلفل برداشت. دراور را بست. به سوی میز بازگشت. نمک و فلفل را روی میز گذاشت. به سراغ دراور دیگری رفت. مربا و عسل برداشت. به سوی میز برگشت و عسل و مربا را روی آن گذاشت. به سوی یخچال رفت و در آن را باز کرد. کره برداشت. به سوی میز بازگشت و آن را در مرکز میز گذاشت. به سوی یخچال بازگشت و بطری آب پرتقال را برداشت. در یخچال را بست. به سوی میز بازگشت. آب پرتقال را در لیوان ها .ریخت. بطری را هم روی میز گذاشت در سکوت و تاریکی شب، بیل روی میز نشست. می خواست که چشم هایش را ببندد. می خواست که بخوابد اما بیل چشم هایش ا نبست و نخوابید. در سکوت و تاریکی شب، بیل توپ هایی را در سرش مرور می کرد که کلمنس گرفته است. تکل های لاولر را می دید. تکل های لیندسی، اسمیت، لوید و هیوز. تکل هایی که زده بودند، پاس هایی که ارسال کرده بودند. بیل دویدن ها و پاس های تامپسون را می دید. دویدن ها و پاس های هایوی. دویدن ها و پاس های ایوانز و توشاک. همه حرکت هایی که ایوانز، توشاک و هال در زمین حریف انجام می دادند. توپ هایی که بین هم رد و بدل می کردند. تکل و ها و پاس هایی که همه داشتند. همه گام هایی که برداشته بودند. فوتبالی که نشان داده بودند. در آشپزخانه، بیل نمی توانست چشم هایش را ببندد. نمی توانست بخوابد. بیل تنها می توانست به بازی های بعدی فکر کند. در سکوت شب، تنها به پیروزی های آینده فکر می کرد. امید و رویا نبود. قصد دعا کردن برایشان را نداشت. به موفقیت هایی که پیش بینی می کرد و انتظارشان را داشت فکر می کرد. پشت میز آشپزخانه بیل شنکلی در بستن چشم هایش ناتوان بود. بیل نمی توانست بخوابد. در سکوت شب بیل تنها به بازی ها فکر می کرد. به موفقیت های پیش رو. موفقیت هایی که انتظارشان را داشت. موفقیت هایی که به آن ها باور داشت. به رهایی می اندیشید. به رستگاری. سرانجام، بیل دوباره باور کرد. سرانجام.روی نیمکت در زختسگر اشتادیون1 مونیخ، سه روز پیش از نیمه نهایی جام حذفی نشسته بود. بیل بازی مقابل بایرن مونیخ از آلمان غربی را در دور برگشت یک چهارم نهایی فیرز کاپ می دید. اما برایان هال در ترکیب نبود. استیو هایوی و پیتر تامپسون هم در بازی نبودند. بیل به هال، تامپسون و هایوی استراحت داده بود. کلگن، مک لاولین و راس در ترکیب بودند. دقیقه هفتاد و پنجم ایان راس گل زد. چند دقیقه بعد ادگار اشنایدر گل تساوی را به ثمر رساند. اما مهم نبود و ارزشی نداشت. لیورپول در مجموع چهار بر یک بایرن مونیخ از آلمان غربی را شکست داد و به نیمه نهایی فیرز کاپ رسید. به یک نیمه نهایی دیگر رسیده بودند. به دیداری برای تعیین تیم های یک فینال دیگر. یک فینال اروپایی. روی نیمکت در اولدترافورد، بیل و شصت و دو هزار صد و چهل و چهار مرسی سایدی آمده بودند تا دیدار نیمه نهایی جام حذفی بین لیورپول و اورتون را ببینند. آخرین باری که لیورپول و اورتون در نیمه نهایی جام حذفی با هم روبرو شده بودند، باب پیزلی برای لیورپول گل زده بود. دفعه پیش لیورپول برنده شده بود و به فینال رسیده بود. اما عصر آن روز تنها تاریخ نبود که رای به شکست اورتون می داد. چهار روز پیش از آن بازی اورتون در یونان با پاناتینایکوس بازی کرده بود. آن بازی مثل آب دهان توی صورت اورتونی ها بود. پاناتینایکوس یونان سعی کرده بود که چشم های بازیکنان اورتون را از حدقه در بیاورد. بازی با پاناتینایکوس مانند انگشتی در چشم بازیکنان اورتون بود. و پاناتینایکوس از یونان، اورتون را از لیگ قهرمانان حذف کرده بود. اورتون شکست خورده از یونان بازگشت. شکست خورده و پژمرده. پژمرده و مریض. عصر آن روز هری کتریک مربی اورتون به اولدترافورد نیامد. مریض شده بود. او در یونان برونشیت گرفته بود. مردم می گفتند که تاریخ علیه اورتون است. می گفتند که بردن این بازی در بخت آن ها نیست. بیل شنکلی اعتقادی به این که چیزی در گذشته روی حالِ افراد تاثیر می گذارد نداشت. بیل شنکلی اعتقادی به بخت و پیشگویی نداشت. دقیقه یازدهم رویل توپ را به موریسی داد. موریسی از چپ سانتر کرد. ری کلمنس پیش آمد اما به اشتباه افتاد. توپ به آلن ویتل رسید. ویتل و او توپ را برای آلن بال مهیا کردند. بال شوت زد و دروازه را باز کرد. اما هواداران لیورپول ساکت نماندند. آن ها تسلیم نشدند. در جایگاه استنفورداند با بنرهای خود نشسته بودند. یک دریای سرخ رنگ. همسُرایانی که صدایشان تا آسمان می رفت. بازیکنان لیورپول هم تسلیم نشدند. آن ها به پیش روی ادامه دادند. حمله کردند و حمله کردند. اما در پایان نیمه اول، هنوز اورتون تیم برنده میدان بود. در رختکن لیورپول، بیل به تک تک بازیکنان نگاه کرد. از کلمنس تا لاولر، از لاولر تا لیندسی، از لیندسی تا اسمیت، از اسمیت تا لوید، از لوید تا هیوز، از هیوز تا کلگن، از کلگن تا ایوانز، از ایوانز تا هایوی، از هایوی تا توشاک و از توشاک تا هال. بیل گفت بیخیال بچه ها، شما توپ های بلند زیادی می فرستید. بیایید توپ را روی زمین نگه داریم. توپ باید روی زمین بازی شود. خدا می خواهد که روی زمین بازی کنیم. روی چمن پسرها. برای رسیدن به بعضی توپ هایی که می فرستید، باید نردبان داشته باشیم. پس رهایش کنید پسرها. توانایی هایتان را به کار بگیرید پسرها. با استعدادی که دارید بازی کنید. روی زمین بازی کنید. روی چمن. فوتبال به روی چمن تعلق دارد پسرها. به نیمکت بازگشت. به نیمکت اولدترافورد. پنج دقیقه از شروع نیمه دوم گذشته بود که بیل دید برایان لابون روی زمین افتاد. همسترینگش کشیده شده بود. بازی6 برای او تمام شد. پنج دقیقه بعد بیل دید که تامی اسمیت توپ را به استیو هایوی داد. روی زمین. هایوی از چپ سرعت گرفت. سریع و سریع تر می دوید. از برانون و رایت عبور کرد. روی زمین توپ را به آلون ایوانز پاس داد. ایوانز زمینی شوت زد و دروازه را باز کرد. هواداران لیورپول غُریدند. صدای آن ها بلند و بلند تر می شد. بازیکنان لیورپول یکی یکی به حمله اضافه می شدند. قوی تر و سریع تر. پانزدهمین دقیقه ایوانز از چپ سانتر کرد. رانکین بلند شد و بالا تر از توشاک توپ را دور کرد. اما هال به توپ رسید. روی زمین. هال به توپ ضربه زد و دروازه را باز کرد. لیورپول دو بر یک اورتون را در نیمه نهایی جام حذفی در اولدترافورد شکست داد. لیورپول به فینال رسید. در استنفورداند بنرها دیده می شد. یک دریای قرمز رنگ. هواداران لیورپول شادی می کردند و شعار می دادند. می غُریدند و می خواندنای آی آدیو می رویم که جام را برنده شویم، ای آی آدیو می رویم که جام را برنده شویم ، ای آی آدیو می رویم که جام را برنده شویم. بارها و بارها خواندند. دوباره سیل نامه ها شروع شده بود. پست اول و پست دوم. همیشه نامه هایی در راه بودند. نامه های افرادی که بلیت می خواستند. بلیت بازی فینال را می خواستند. بیل به همه جواب می داد. از آن ها عذرخواهی می کرد. دوباره مراجعه کننده گان به خانه بیل آمده بودند. در می زدند و برای بلیت التماس می کردند. بلیت فینال را می خواستند. بیل به همه جواب می داد. بیل از همه عذر می خواست. دوباره تلفن خانه به صدا در می آمد. صبح تا شب. تلفن همواره زنگ می خورد. تماس می گرفتند و درخواست بلیت فینال داشتند. بیل به همه جواب می داد و از آن ها عذر می خواست. اما باز هم تلفن خانه زنگ می خورد. بلیت کت پوشید و در خانه را باز کرد. تلفن هنوز زنگ می خورد. بیل کلاه بر سر گذاشت و از خانه خارج شد. تلفن هنوز زنگ می خورد. به سمت ماشین رفت. در خیابان کودکان او را دیدند. او را صدا زدند. بیل برای آن ها دست تکان داد. آن ها بلیت بازی فینال را می خواستند. بیل از آن ها هم عذر خواست و سوار ماشین شد. به سوی وست دربی راند. در خیابان مردم او رو می شناختند. برای او دست تکان می دادند. بیل هم دست تکان می داد. مردم برای داشتن بلیت التماس می کردند. بیل از آن ها عذر می خواست. به سوی خیابان بلمونت رفت. مردم دوباره برایش دست تکان دادند. بیل هم دست تکان داد. بلیت بازی فینال را می خواستند. بیل از همه عذر می خواست. در پارکینگ آنفیلد بیل از ماشین پیاده شد. مردم در پارکینگ جمع شده بودند. کنار داربست ها. بیل ماشین را پارک کرد و پیاده شد. مردم او را دیدند. آن ها به سوی بیل شنکلی دویدند. آن ها از بیل بلیت بازی فینال را می خواستند. التماس می کردند. بیل از میان آن ها عبور کرد و عذر خواست. به آنفیلد رسید. تلفن ها زنگ می خوردند. از پله ها بالا رفت. تلفن ها زنگ می خوردند. به کریدور رسید. تلفن ها زنگ می خوردند. به دفتر کارش رسید. تلفن ها زنگ می خوردند. کلاه از سر برداشت. تلفن ها زنگ می خوردند. آن را آویزان کدر. تلفن ها زنگ می خوردند. کت از تن در آورد. تلفن ها زنگ می خوردند. آن را آویزان کرد. تلفن ها زنگ می خوردند. از میان کیسه های نامه روی زمین عبور کرد. تلفن ها زنگ می خوردند. کوه هایی از نامه در اتاق داشت. تلفن ها زنگ می خوردند. پشت میز نشست. تلفن ها زنگ می خوردند. تلفن را برداشت. گفت بیل شنکلی صحبت می کند. چه کاری از من ساخته است؟سلام. صدای اندی بیتی بود. منم بیل. متاسفم که مزاحمت می شوم چون می دانم که باید سرت شلوغ باشد. همه چیز آن حوالی باید شبیه به میدان پیکادلی7 باشد. اما نیاز بود که در مورد این پسر کیگان با تو حرف بزنزم. این پسر از اسکانتورپ. می دانم که هنوز بازی اش را ندیده ای. می دانم که سرت شلوغ بوده است. اما دیگر زمانی نداریم. حالا دیگرانی برای دیدن او آمده اند بیل. من شنیده ام که او پیشنهادی از پرستون دارد. زمزمه هایی در مورد علاقه لیدز هم وجود دارد. بیل بلند شد و گفت چه گفتی؟ شوخی می کنی اندی؟ مرا دست انداخته ای؟ لیدز اندی؟ بیتی گفت بله لیدز. این را شنیده ام. این پسر استعداد دارد. یک استعداد بزرگ. تو، من را می شناسی. من کسی نیستم که مزاحمت شوم. نه با همه درگیری هایی که داری. این کار را نمی کردم اگر باور نداشتم که این پس بهترین است. بهترین بازیکنی که دیده ام. بهتر از دنیس لاو. بهتر از هرچه که دیده ام. بیل گفت بسیار خوب اندی. من، باب یا روبن برای دیدن او می آییم. به تو قول می دهم. اندی گفت پشیمان نمی شوید. قول می دهم. چون این پسر آینده است. آینده باشگاه لیورپول. بیل گفت باورت می کنم اندی. باورت می کنم. مجددا از تو ممنونم. مواظب خودت باش. بیل تلفن را سر جایش گذاشت. به صندلی تکیه داد. سررسید را برداشت. سررسیدی که در آن مسابقات و تاریخ ها را یادداشت می کرد. تلفن باز هم زنگ می خورد. سررسید را بر زمین گذاشت. سالنامه اتحادیه فوتبال انگلستان را برداشت. تلفن زنگ می خورد. آن را ورق زد. تلفن زنگ می خورد. سالنامه را زمین گذاشت. تلفن زنگ می خورد. بیل بلند شد. تلفن زنگ می خورد. از بین کیسه های نامه عبور کرد. تلفن زنگ می خورد. از میان کوه های نامه گذشت. تلفن زنگ می خورد. در اتاق کار را باز کرد. تلفن زنگ می خورد. از اتاق خارج شد. تلفن زنگ می خورد. در امتداد کریدور به راه افتاد. تلفن زنگ می خورد. تمام تلفن ها زنگ می خوردند. به درِ بوتروم زد و بعد آن را باز کرد. باب، جو، روبن و رونی روی جعبه های خالی آبجو نشسته بودند. در کنار کفش های آویزان از دیوار. بیل گفت خوب، چه کسی حوصله کمی سفر تا اسکانتورپ را دارد؟ روی نیمکت آنفیلد، بیل در کنار پنجاه و دو هزار و پانصد و هفتاد و هفت هوادار بازی لیورپول و لیدز را در دور رفت نیمه نهایی فیرز کاپ می دید. آخرین باری بود که پنجاه و دو هزار و پانصد و هفتاد و هفت هوادار در این فصل به آنفیلد می آمدند. به خاطر اخطاری که به آنفیلد داده شده بود و لزوم بهبود شرایط، آنفیلد در دست تعمیر بود. اگر لیورپول، لیدز را شکست می داد و به فینال فیرز کاپ می رسید، آن وقت بازی خانگی مرحله نهایی در گودیسون پارک برگزار می شد. به خاطر اینکه آنفیلد در دست تعمیر بود. اما چهارشنبه چهاردهم آوریل 1971 لیورپول هنوز به فینال نرسیده بود. آن شب بیلی برمنر مراسم سکه ابتدای بازی را برنده شد. او سمت کاپ را برای نیمه نخست انتخاب کرد. پس بازیکنان لیورپول در نیمه اول به سوی کاپ حمله می کردند و در نیمه دوم پشت به کاپ بازی می کردند. برایان هال و استیو هایوی آماده و سریع بودند. مقابل کاپ، اسپارک توپ لری لوید را گرفت. مقال کاپ، اسپارک توپ هایوی را گرفت. اما بازیکنان لیدز هم حمله می کردند. مدلی شوت زد اما کلمنس توپ را دور کرد. دقیقه هفدهم ایان کلگن سانتر کرد. آلون ایوانز منتظر توپ بود اما ایوانز به توپ نرسید. لیدز دوباره حمله کرد. کلارک، کلمنس را شکست داد. توپ وارد دروازه شد. اما داور این گل را نپذیرفت. دوباره بازیکنان لیورپول به سوی کاپ حمله کردند. آن ها بارها و بارها حمله کردند. اسپارک توپ لاولر، لیندسی و هایوی را گرفت. دوباره لیدز بازی را در دست گفت. ژیلس توپ را به برمنر داد. برمنر توپ را به مادلی سپرد. مادلی شوت زد اما کلمنس توپ را مهار کرد. در نیمه دوم مرحله رفت بازی نیمه نهایی فیرز کاپ بودند و لیورپول هنوز گلی به ثمر نرسانده بود. در ابتدای نیمه دوم توشاک توپ را سانتر کرد. اسپارک به توپ رسید اما توپ از دست او خارج شد. توپ روی زمین افتاد. زیر پای آلون ایوانز که کسی مراقبش نبود. دروازه مقابلش بود. همه چیز آماده بود. ایوانز شوت زد و توپ به تیرک برخورد کرد. آه از نهاد هواداران لیورپول برخواست. کمی بعدتر اشک آن ها در آمد. دقیقه شصت و هف...



زندگی نامه بیل شنکلی؛ قرمز باش یا بمیر (3)؛ از هیئت کوچکِ مدیران تا لعنت در اولدترافورد

درخواست حذف اطلاعات




پنج شنبه ها در طرفداری"تعطیلاتی در کار نبود. مادرم هیچوقت به تعطیلات باور نداشت. همیشه می گفت هر روز می توانی از خواب بیدار می شوی و به کارت بپردازی. پس تعطیلاتی وجود نداشت. او اینطور ما را بزرگ کرد. باب لبخند زد و گفت سایرین اینطور زندگی نمی کنند. این باور آن ها نیست. نه این روزها رئیس. نه در تیم ما. نه آنطور که تو بودی."اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "red or dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد. دهم آگوست 1974، یک ماه پس از استعفای بیل شنکلی، لیورپول و لیدز یونایتد در جام خیریه با هم روبرو شدند. دیداری که چندان دوستانه پیش نرفت. کوین کیگان و بیلی برمنر به دلیل درگیری در این دیدار اخراج شدند. باب پیزلی برای اولین بار در آن بازی هدایت لیورپول را بر عهده داشت اما داستان آن بازی، داستان وداع تلخ بیل شنکلی با هوادارانی بود که روی سکوها یا داخل زمین به او التماس می کردند تا مربی باشگاه باقی بماند. در سمت دیگر، برایان کلاف نخستین بازی به عنوان سرمربی لیدزیونایتد را پشت سر می گذاشت. دوره معروف و عجیبی که تنها 44 روز به درازا انجامید. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده. او که متولد 1967 در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ 9 اثر به تالیف در آورده است. خلاصه قسمت اول و دوم زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر؛ مگر مت بازبی استعفا داده است؟ زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر (2)؛ "تو بزدل نیستی عشق من!" روسای لیورپول که با وضعیت غم انگیزی در دسته دوم اسیر شده اند، به هادرزفیلد می روند تا با مربی این تیم به طور خصوصی دیدار کنند. بیل شنکلی گزینه پیشنهادی مت بازبی و سرمربی وقت انگلستان به تام ویلیامز رئیس باشگاه لیورپول به عنوان گزینه ای مناسب برای رهایی از منجلاب بود. آن ها خواسته خود را با سرمربی سرکش اسکاتلندی مطرح می کنند و به وی برای جواب زمان می دهند. نس، همسر بیل به خاطر مسائل خانوادگی راضی به ترک هادرزفیلد نیست اما بیل شنکلی تصمیم خود را گرفته. او به ویلیامز زنگ می زند و می گوید که در صورت قبول شرایطش به لیورپول خواهد آمد. شرایط ساده او شامل یک پیشنهاد معقول مالی، داشتن آزادی عمل و همکاری تمام و کمال هیئت مدیره در زمینه خرید بازیکنان جدید است؛ پیشنهاداتی که مورد موافقت قرار گرفتند. بیل خواسته اش را با هیئت مدیره هادرزفیلد در میان می گذارد و به هر ترتیب اجازه ترک باشگاه را می گیرد. او همیشه آرزوی مربیگری در یک باشگاه بزرگ را داشت و حالا به خواسته اش رسیده است. او خیلی زود می فهمد که با یک استادیوم و زمین تمرین خرابه سر و کار دارد و هیئت مدیره ای فاقد بلندپروازی. او پیامی عمومی ارسال می کند و می گوید از تمام جوان های بومی استفاده خواهد کرد و درهای استادیوم به روی آن ها باز خواهد بود. بیل به لیدز می رود تا جک چارلتون را به خدمت بگیرد اما سران تیم حریف، دو هزار پوند بیش از توان روسای لیورپولی می خواهند و در پایان مربی لیورپول را از اتاق هیئت مدیره بیرون می کنند... فصل چهارم: پس از پایان فصل، پیش از شروع فصل بعد در خانه ای خالی در خیابان بلفیلد در لیورپول، بیل و نس اتاق ها را می دیدند. از پله ها بالا رفتند. به اتاق خواب رفتند. مقابل پنجره ایستادند؛ مقابل پنجره و درختان. می دیدند که کسانی در زمین فوتبال بازی می کنند. نس پرسید آن ها کدام تیم هستند؟ بیل گفت اورتون. نس گفت چرا اورتون14 اینجا تمرین می کند؟ بیل گفت این بلیفلد (زمین تمرین اورتون از 1946 تا 2011) است عشق من. نس گفت پس خوب است، می توانی آن ها را از اینجا تحت نظر داشته باشی عشق من، اینطور نیست؟ بیل لبخند زد و گفت قطعا همینطور است عشق من. نس پرسید پس خانه را دوست داری؟ بیل گفت اگر تو دوست داشته باشی عشق من، من هم دوست دارم. بیل، نس و نوه شان. بیل دو دختر به نام های باربرا و جنت داشت. باربرا دختر اول متولد 1945 بود، وقتی که هنوز جنگ جهانی در جریان بود. عکس های خانوادگی آن ها که دل هتل تازه تاسیس شان وجود دارد. بیل در اتاق کار، پشت میزش، روزنامه را باز کرد. جدول پایانی فصل60-1959 را نگاه می کرد. استون ویلا با 59 امتیاز قهرمانِ دسته دوم شد. کاردیف با پنجاه و هشت امتیاز دوم شد. این دو تیم به دسته اول رفتند. لیورپول با پنجاه امتیاز سوم بود. لیورپول به دسته اول نرسیده بود، همانند هادرزفیلد که با چهل و هفت امتیاز ششم شده بود و قرار بود فصل بعد هم در دسته دوم باشد. از وقتی بیل شنکلی خیابان لیدز را ترک کرد و به لیورپول آمد؛ توانست یازده برد و پنج مساوی با قرمزها به دست بیاورد و این بین پنج شکست نیز داشت. بیل کشوی میز را باز کرد. قیچی و چسب را از آن بیرون آورد و جدول دسته دوم سال 60-1959 را از روزنامه جدا کرد. بیل دفترش را باز کرد؛ دفتری که در آن اسم هایی و تکه یادداشت هایی بود. دفتر را ورق زد، در آن نام بازیکنانی و نوشته هایی در مورد آن ها دیده می شد. داگ رودهام، فرد موریس، رگ بلور و بری ویکینسون را فروخته بود. از طرفی الف ارواسمیت رو از اشتون یونایتد و کوین لِویس را از شفیلد یونایتد خریده بود. الف هفده ساله بود. بیل بازیکنان بیشتری می خواست، بازیکنان بهتر و با تجربه تری. جدول را به جایی از دفترش چسباند و آن را بست، دفتر نام ها و یادداشت ها. در پارکینگ آنفیلد، گرمکنش را پوشیده بود. ایستاد و با چشم هایش به دنبال اتوبوس تیم گشت. آنجا نبود. بازیکنان باشگاه یکی یکی گرمکن پوشیده از استادیوم15 بیرون می آمدند و با استقبال مربی روبرو می شدند. بیل شنکلی با آن ها دست می داد و دستی به شانه هایشان می کشید. در مورد خانواده و تعطیلاتشان می پرسید. باب، جو، روبن، آرتور و آلبرت هم از استادیوم بیرون آمدند. بیل به ساعتش نگاه کرد. بیل به دستیارانش نگاه کرد و گفت این اتوبوس لعنتی کجاست پس؟ اولین روز تمرینات پیش فصل است! چرا اینجا نیست، چرا دیر کرده؟ چه خبر است. آلبرت گفت ما در تابستان از اتوبوس استفاده نمی کنیم. در هفته اول همیشه فاصله بین آنفیلد و ملوود (5.6 کیلومتر) را می دویم رئیس. بیل گفت و بعد در برگشت هم از ملوود تا آنفیلد را می دوید؟ آلبرت گفت بله، تا ملوود می دویم و در برگشت هم می دویم. این کار را به خاطر تناسب اندام و قدرت بدنی آن ها انجام می دهیم. بیل سرش را تکان داد. رو به دستیارانش کرد و گفت هرگز به تمرین در خیابان اعتقاد نداشته ام. بازیکنان در چمن بازی می کنند پس باید دویدن را روی چمن انجام دهند، نه در جاده و نه روی بتن. راه مطمئن تری وجود ندارد و دویدن در خیابان می تواند باعث مصدومیت شود. باید روی چمن بدوند. اینطور قدرت بدنی را تقویت می کنند. این شیوه من است؛ تنها روی چمن و با توپ. با توپ لعنتی فوتبال. باب، جو، روبن، آرتور و آلبرت به هم نگاه کردند. باب گفت پس می روم و به راننده زنگ می زنم رئیس. بیل دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت ممنون باب اما داریم وقتمان را تلف می کنیم. آنقدرها زمان نداریم. پس تا ملوود قدم می زنیم. اما فردا اتوبوس خواهیم داشت. در خانه جدید در لیورپول، در اتاق خواب جدید و تخت کهنه؛ بیل منتظر سپیده دم بود، منتظر طلوع خورشید. بیل از جایش بلند شد؛ اصلاح کرد و یک دوش سریع گرفت. لباس پوشید و کراوات زد. به سرعت از پله ها پایین رفت و با نس و دخترها صبحانه خورد. آن ها را بوسید و از خانه خارج شد. سوار ماشینش شد و به سمت آنفیلد به راه افتاد. در دفتر کارش، به ساعتش نگاه می کرد. بیل در طول و عرض اتاق شروع به قدم زدن کرد. می شنوید که کسانی به آنفیلد می آیند؛ از گیت ها عبور می کنند و به سکوها می روند. دست از قدم زدن برداشت و بار دیگر به ساعتش نگاه کرد. لبخند زد. در رختکن تیم بیل به بازیکنان نگاه می کرد، یکی بعد از دیگری. از اسلیتر تا بیرن، از بیرن تا موران، از موران تا ویلر، از ویلر تا وایت، از وایت تا لیشمن، از لیشمن تا لویس، از لویس تا هانت، از هانت تا هیکسون، از هیکسون تا ملیا، از ملیا تا ایکورت. دست زد و خندید و گفت شروع می کنیم پسرها. این یک شروع واقعی است. بازی اول در فصل جدید. در خانه با لیدز روبرو می شویم؛ فرصتی خوب برای اینکه قدم اول را محکم برداریم. یک فرصت عالی برای اینکه به جهان نشان دهیم چطور تیمی هستیم. همینطور چهل هزار نفر برای دیدن شما آمده اند، که شما را ارزیابی کنند. این شانس ماست پسرها. برای این که به مردم نشان دهیم چه کارهایی در توان داریم. برای اینکه هدفمان، که صعود به دسته اول است را نشان دهیم. به خاطر اینکه این تنها موضوعِ مهم است پسرها. امروز به زمین می روید پسرها و خود را به مردمی که برای حضور در این استادیوم، پول پرداخته اند نشان می دهید. به آن ها نشان می دهید که حضور در آنفیلد کاری درست بوده است. اینکه حق داشته اند که برای دیدن ما به اینجا بیایند. به خاطر اینکه این فصل تنها یک کار برای اینجام داریم پسرها و آن کار، بردن لیگ است. صعود به دسته اول. در منطقه مربی در کنار نیمکت آنفیلد، بیل یکی یکی بازیکنان را برای ورود به زمین بدرقه می کرد. آفتاب به بازیکنان لیورپول می تابید، به پیراهن های قرمز و شورت ها و جوراب های سفید آن ها. بیل، صدای سوت و فریاد هواداران را می شنید. صدای آنفیلد را. در گوشه نیمکت مربیان نشست. چشم هایش به سرعت جابجا می شد، دست هایش حرکت می کرد. با هر ضربه ای که به توپ زده می شد، پاهایش تکان می خورد، با هر پاسی که داده می شد، با هر شوتی که زده می شد، با هر تکلی که زده می شد. دائما در جنب و جوش بود؛ دست ها و چشم هایش آرام و قرار نداشت. دقیقه بیست و هشتم، کوین لویس گل زد. هفت دقیقه بعد دیو هیکسون گل دیگری به ثمر رساند. روی نیمکت، بیل صدای سوت پایانی را شنید، همینطور صدای شادی هواداران در آنفیلد را. روی پاهایش ایستاد و لبخند زد. از کنار خط به راه افتاد و به تونل و رختکن رسید. در رختکن، بیل شنکلی با تک تک بازیکنان رقصید. از برت به جری، از جری به رونی، از رونی به جانی، از جانی به دیک، از دیک به تامی، از تامی به کوین، از کوین به راجر، از راجر به دیو، از دیو به جیمی و از جیمی به آلان16. بیل می رقصید و سرود می خواند. از تک تک بازیکنان تشکر می کرد. با تک تک آن ها دست می داد و شانه هایشان را لمس می کرد. بعد به سراغ باب و روبن رفت و از آن ها تشکر کرد. بعد گفت کارتان خوب بود پسرها. امروز بی نظیر بودید، فوق العاده بودید. هرکدام از شما. نمی توانستم چیزی بیشتر بخواهم. اما این فقط ابتدای راه ما بود، این را می دانید و می دانم. اما اگر اینطور بازی کنید پسرها، اگر هر بازی اینطور باشید؛ آنگاه فصل، فصل ما خواهد بود. فصل ما پسرها. تنها و در سکوت، بیل روی نیمکتی در رختکن آنفیلد نشسته است. بیل، سرش را تکان می دهد و آه می کشد. چهار روز بعد از پیروزی برابر لیدز یونایتد، تیم شنکلی چهار بر یک به ساوتهمپتون باخت. سه روز بعد، با میدلزبرو یک بر یک مساوی کرد و امروز در آنفیلد یک بر صفر به ساوتهمپتون1 باخته بود. لیورپول پس از چهار بازی، تنها سه امتیاز2 به دست آورده بود. روی نیمکت آنفیلد، در سکوت مطلق، بیل شنکلی نشسته بود. چشم هایش را بار دیگر باز کرد و سرش را تکان داد. گفت این کافی نیست؛ نه برای من و نه برای لیورپول. نه برای هواداران لیورپول. این کافی نیست. در اتاق جلسات هیئت مدیره در آنفیلد، بیل نشسته پشت یک میز بلند پرسید، خوب، چه شده؟ یکی از اعضای هیئت مدیره گفت خوب، چه چیزی در مورد شروع (ضعیف) فصل می توانید به ما بگویید. نتایج خوبی نگرفتیم و سوال ما این است که چه برنامه ای برای حل مشکل دارید آقای شنکلی. بیل لبخند زد و گفت من هم همین سوال را از شما دارم. دقیقا همین سوال را. رئیس باشگاه گفت منظور شما چیست آقای شنکلی، شما مربی تیم هستید. ما هستیم که از شما در مورد نتایج می پرسیم. بیل بار دیگر لبخند زد و گفت من از شما برایان کلاف3 را خواستم و او را برای من نخریدید. از شما دیو مکای4 را خواستم و او را برای من نخریدید. از شما جک چارلتون را خوستم و او را برای من نخریدید. یکی از اعضای هیئت مدیره گفت اما شما همینطور کوین لویس را خواستید و پول خرید او را به شما دادیم. سیزده هزار پوند برای خرید لویس هزینه کردیم. گوردون میلن را خواستید و شانزده هزار پوند برایش هزینه کردیم؛ این رکورد باشگاه است. ارواسمیت را خواستید و هزینه اش را پرداخت کردیم. همینطور فراموش نکنیم که هشت هزار پوند برای خرید سمی رید پرداخت کردیم5، برای بازیکنی که هرگز در تیم اول بازی نکرد. هشت هزار پوند برای مردی که به همین زودی او را به فالکرک فروختیم. پس ما به شما پول داده ایم آقای شنکلی. ما نزدیک به چهل هزار پوند برای بازیکنانی که می خواستید هزینه کرده ایم. بیل شنکلی سرش را تکان داد و گفت به من قول شصت هزار پوند داده شده بود. وقتی پیشنهاد مربیگری در لیورپول را پذیرفتم، به من قول داده شده بود که شصت هزار پوند خواهم داشت تا برای خرید بازیکنان جدید هزینه کنم. شصت هزار پوند برای ساختن یک تیم. لیورپول 61-1960 تام ویلیامز گفت این حقیقت ندارد. ما به شما گفتیم که پول لازم مهیاست اگر بازیکنانی مناسب برای انتقال به باشگاه در دسترس باشند و ما به شما پول دادیم. ما چهل هزار پوند به شما دادیم آقای شنکلی. اما ما بودجه ای نامحدود نداریم. محدودیت هایی داریم. بیل شنکلی سرش را بالا آورد و گفت و چشم در چشم رئیس باشگاه لیورپول گفت پس شما می گویید که دیگر پول ندارید؟ منظورتان این است آقای ویلیامز؟ تام ویلیمز گفت نه، این چیزی نیست که ما می گوییم. ما می گوییم که شما پول دارید اما محدوید هایی هم هست. بیل سرش را تکان داد و گفت چه انتظاری از من دارید؟ با این بازیکنان چه کاری از من ساخته است؟ در حالی که پیش تر به شما گفته ام که بعضی از این بازیکنان به اندازه کافی خوب نیستند. آنقدر خوب نیستند که بشود با آن ها به دسته اول رسید. یکی از اعضای هیئت مدیره گفت اما چطور می توانید تا این اندازه مطمئن باشید آقای شنکلی؟ بازیکنان که یک شبه به بازیکنانی بد تبدیل نمی شوند. بیل خندید و گفت از چه بازیکنی حرف می زنید؟ جواب شنید لیدل. بیل دوباره خندید و گفت بیلی لیدل سی و هشت ساله است. سی و هشت ساله. یکی از روسا گفت اما او سال هاست که به این باشگاه خدمت کرده است17. بیل گفت بله او بازیکن بزرگی بود و با هر دو پا شوت های محکمی می زد. مانند تیری بود که از اسلحه شلیک می شود. به سختی گرانیت بود. همینطور سریع بود. اما نه حالا، نه در این روزها. نه امروز. یکی از آن ها گفت شاید به چند بازی نیاز داشته باشد. بیل سرش را تکان داد و گفت بازی های بیشتر؟ لیدل بیش از پانصد بازی برای لیورپول انجام داده، او به یک بازی بزرگداشت نیاز دارد نه بازی هایی بیشتر در لیگ. تام ویلیامز گفت آقای شنکلی خواهش می کنم. چیزی که ما می گوییم این است که شاید بازیکنانی که نیاز داریم را در ترکیب داشته باشیم. شاید بهتر باشد دوباره نگاهی به بازیکنان بیندازید. بیل شنکلی گفت به بیلی لیدل؟ به بیلی لیدل در سی و هشت سالگی؟ تام ویلیامز گفت نه به لیدل، برای مثال به هاروور و موریسی6. این دو امسال بازی نکرده اند. بیل شنکلی نگاهی به رئیس و سایر اعضا انداخت و گفت پس شما به من می گویید که چه کسی رو انتخاب کنم؟ اینطور است؟ ویلیامز گفت نه، ما به شما نمی گوییم به چه کسی بازی بدهید، فقط می خواهیم که بار دیگر در مورد بازیکنانی که داریم فکر کنید. بیل از جایش بلند شد و گفت بسیار خوب، بار دیگر فکر می کنم. این را به شما قول می دهم. در ماشین، بیل لعنت می فرستاد. در کارلایل هم داستان همین بود. در راه منچستر بود که لعنت می فرستاد. در گریمسبی هم داستان همین بود. در ورتینگتون هم. در پارکینگ اولدترافورد لعنت می فرستاد. در هادرزفیلد هم داستان همین بود. در دفتر کارِ مربی در اولدترافورد می گفت همیشه همینطور است. بجنگ و بحث کن. همیشه همین کار را کرده ام. داستان همیشه مشابه است. و به اندازه کافی این را دیده ام. مت، می خواهم استعفا بدهم. مت، می خواهم از این کار، کناره گیری کنم. قسم می خورم. مت دست از به هم زدن چای با قاشق برداشت. قاشق چای خوری را در نعلبکی گذاشت. سرش را بالا آورد و با لبخند گفت تو جا نمی زنی بیل. تو استعفا نمی دهی. بیل ادامه داد، درست است، مت. جا می زنم. خسته شده ام مت. بس است. مت بازبی فنجانش را بالا آورد و جرعه ای نوشید و بعد فنجان را سر جایش گذاشت. گفت جایی دیگر برای کار کردن داری بیل؟ پیشنهادی به تو شده است؟ کسی منتظر توست؟ بیل گفت نه اما اهمیت نمی دهم مت. دیگر اهمیت نمی دهم. مت جرعه ای دیگر نوشید و فنجان را باز هم سر جایش گذاشت. آهی کشید و گفت پس نسی و دخترها چه می شوند بیل؟ نمی توانی همینطور استعفا بدهی. به خانواده ات فکر کن بیل. بیل گفت اهمیتی نمی دهم مت. واقعا اهمیتی نمی دهم. مت بازبی سرش را تکان داد و گفت اگر جای دیگری برای رفتن داشتی، اگر فرصت دیگری فراهم بود؛ شاید داستان فرق می کرد اما نداری بیل. چیزی نداری بیل. و صادقانه بگویم، فکر نکنم فرصتی بهتر از این پیدا کنی. ب...



زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر (11)؛ چهارشنبه، روز شیطان است

درخواست حذف اطلاعات




پنج شنبه ها در طرفداری"می دانست که آدم ها به شانس نیاز ندارند. به بخت نیاز ندارند. آدم ها به موفقیت نیاز دارند. به پیروزی نیاز دارند، به پیروزی هایی که با شانس به دست نیامده باشد. آدم ها بابت تلاش هایشان، به کسب موفقیت نیاز دارند. برای کارهایی که انجام می دهند، به پیروز شدن نیاز دارند. نه به بخت، نه به سکه ای که برنده را مشخص کند. نه به تاسی که ریخته شود. به برتری با تلاش هایی که انجام داده اند. به کار جمعی و موفقیتی که از آن به دست می آید." اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "red or dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده. او که متولد 1967 در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ 9 اثر به تالیف در آورده است. خلاصه قسمت ده قسمت اول: مگر مت بازبی استعفا داده است؟ "تو بزدل نیستی عشق من!" از هیئت کوچکِ مدیران تا لعنت در اولدترافورد رسیدن به آن لیگِ بزرگ تنها گام برنداشتن روی نیمکتِ رختکن تیم بازنده در هیلزبرو ایستادن بر قله فوتبال انگلستان اولین ملاقات با هلنیو هررا از کارناوال نفرت در سن سیرو تا مردی که خود را در آنفیلد دار زد کرایوفِ لعنتی! "خدا به داد یونایتد برسد" روسای لیورپول که با وضعیت غم انگیزی در دسته دوم اسیر شده اند، به هادرزفیلد می روند تا با مربی این تیم به طور خصوصی دیدار کنند. بیل شنکلی گزینه پیشنهادی مت بازبی و سرمربی وقت انگلستان به تام ویلیامز رئیس باشگاه لیورپول به عنوان گزینه ای مناسب برای رهایی از منجلاب بود. آن ها خواسته خود را با سرمربی سرکش اسکاتلندی مطرح می کنند و در نهایت بیل شنکلی سرمربی قرمزها می شود. او همیشه آرزوی مربیگری در یک باشگاه بزرگ را داشت اما خیلی زود می فهمد که با یک استادیوم و زمین تمرین خرابه سر و کار دارد و هیئت مدیره ای فاقد بلندپروازی. او پیامی عمومی ارسال می کند و می گوید از تمام جوان های بومی استفاده خواهد کرد و درهای استادیوم به روی آن ها باز خواهد بود. لیورپول فصل را با بردی خوب در دسته دوم مقابل لیدز شروع می کند اما به سرعت شکست ها آغاز می شوند. هواداران، ارزش های شنکلی را زیر سوال می برند. او بازیکنانی جدید می خواهد اما هیئت مدیره پول لازم را به او نمی دهند. شنکلی به اولدترافورد می رود و به رفیق قدیمی، بازبی می گوید که قصد استعفا دارد. مربی وقت یونایتد او را از این کار باز می دارد و او را از پتانسیل های لیورپول مطمئن می کند. بیل شنکلی تغییراتی در تمرینات به وجود می آورد و تا نزدیکی های صعود به دسته اول پیش می رود اما در پایان فصل 61-60 باز هم سوم می شود.بیل شنکلی توجیح های هیئت مدیره را در مورد بدشانسی و احساس رضایت را نمی پذیرد. عضوی جدید به هیئت مدیره اضافه می شود و به او قول همکاری می دهد. می تواند مدافع و مهاجم رویایی اش سنت جان و یتس را بخرد. فصل جدید شروع خوب لیورپول را به همراه داشت اما در میانه های کار، تیم افت می کند. تیم با شکست چلسی در جام حذفی پیش روی می کند اما در بازی تکراری سوم به پرستون می بازد و حذف می شود. در ادامه قرمزها بهتر کار را ادامه می دهند و به عنوان قهرمان دسته دوم، مجوز حضور در دسته اول را می گیرند. مدیران لیورپول یکی از بازیکنان را بی اجازه به اورتون می فروشند و شنکلی تا نزدیکی استعفا پیش می رود اما باز هم مت بازبی او را مجاب به ادامه کار می کند. شروع متوسطی در دسته اول داشتند و دوباره صحبت های مردم علیه او آغاز شد اما پس از متوقف کردن یونایتدِ بازبی، تیم اوج می گیرد و هفته های متوالی برنده می شود تا اینکه زمستان سخت 1963 آغاز می شود و در عمده هفته های زمستان مسابقه ای انجام نمی شود. تیم پس از مدت ها شکست می خورد و در کشاکش جدول باقی می ماند. فصل نزدیکی آغاز شد. با یک کامبک رویایی تاتنهام را شکست دادند اما هفته بعد هفت گل در وایت هارت لین خوردند. شکست در جام حذفی مقابل لسترسیتی در هیلزبرو با درخشش بنکس، پرونده آن فصل تیم شنکلی را بست. مدیران لیورپول از وضعیت راضی بودند و قراردادی به شنکلی پیشنهاد کردند که به امضا رسید. لیورپول فصل را عالی آغاز کرد اما شکستی فاجعه بار در جام حذفی داشت. روزهای درخشان در لیگ ادامه پیدا کرد و لیورپول چند هفته به پایان توانست قهرمانی فصل 63-64 را به دست بیاورد. تیم برخلاف نظر شنکلی برای یک اردو به آمریکا می رود و خسته باز می گردد. در لیگ قهرمانان با لباس های سراسر قرمز، اندرلخت و کلن را از پیش رو برداشتند اما نتایج در لیگ تعریفی نداشت. چلسی را هم بردند و به فینال جام حذفی رسیدند. همه از شنکلی بلیت می خواستند اما بلیت ها تنها به افراد حاضر در کاپ رسید. در عصری دلچسب، لیدز را بردند و به اولین قهرمانی جام حذفی رسیدند. چند روز بعد نیمه نهایی لیگ قهرانان با اینتر بود. سه بر یک تیم هررا را بردند. کمی بعد، جیمی مک اینس، منشی و بازیکن سابق باشگاه مقابل کاپ خودکشی کرد. در دیداری عجیب و پر از تنش، به اینتر باختند و به فینال لیگ قهرمانان نرسیدند. فصل جدید را خوب آغاز کردند و صدرنشین بودند. در جام برندگان یوونتوس را حذف کردند. در لیگ صدرنشین ماندند و در اروپا هانوید مجارستان را حذف کردند. در نیمه نهایی مسابقات پس از دو بازی سخت، سلتیک را حذف کردند و به فینال رسیدند. بار دیگر قهرمان انگلستان شدند اما در فینال جام برندگان به دورتموند باختند. در جام خیریه اورتون را در گودیسون شکست دادند اما شروعی ضعیف در لیگ داشتند. در لیگ قهرمانان به آژاکس رسیدند. تیم رینوس میشل با ستاره ای به نام کرایوف در مهِ آمستردام و در دیداری عجیب لیورپول را شکست داد. بازی برگشت به تساوی رسید و لیورپول حذف شد. بیل دو بازیکن جوان دیگر را در نظر گرفته که به اسطوره های باشگاه تبدیل می شوند، او پول به نسبت زیادی برای خرید املین هیوز و ری کلمنس پرداخت می کند. آن ها را با کمک جف توئنتی من پیدا کرده است. شنکلی قرارداد بلندمدت دیگری با لیورپول به امضا می رساند. سلتیک قهرمان اروپا می شود. برای خرید هاتلی رکورد نقل و انتقالات باشگاه را جابجا کرد. لیورپول، مونیخ 1860 را با هشت گل از اروپا حذف می کند اما در لیگ به یونایتد می بازد. در سرمای مجارستان بار به به نماینده این کشو باختند و با ترس و لرز از تکرار حادثه هوایی یونایتد، به سوی انگلستان به بازگشتند. فصل بیست و هفتم: ضربه ای به توپ شنبه شانزدهم دسامبر 1967 منچسترسیتی به آنفیلد آمد. پنجاه و سه هزار و دویست و شصت و هشت هوادار هم آمده بودند. آمده بودند تا بازی تیم دوم مقابل تیم سوم را ببنند. هر دو تیم به برد نیاز داشتند. دقیقه پانزدهم راجر هانت گل زد. اما بازی عصر آن روز در آنفیلد با نتیجه یک بر یک به پایان رسید. بیل شنکلی با جو مرسر دست داد و لبخند زد. گفت کارتان خوب بود جو. خوب بازی کردید. اگر اشتباه نکنم و هیچوقت اشتباه نمی کنم، رقابتی با سه تیم را شاهد هستیم. سه تیم که برای قهرمانی می جنگند. پس امیدوارم پسرانت آماده باشند و پای دویدن تا انتها را داشته باشند. جگرِ جنگ را داشته باشند. مرسر گفت ممنون بیل. بسیار ممنون. امیدوارم پسران تو هم آماده باشند. مرسر هم لبخند زد و ادامه داد از تو ممنونم بیل. شنکلی گفت همینطور از تو و پسرانت، همینطور پاها و جگرهایشان. یک هفته بعد لیورپول به سنت جیمز پارک نیوکاسل رفت. دقیقه چهل سوم ایان سنت جان گل زد اما لیورپول باز هم به تساوی یک بر یک رسید. سه روز بعد در باکسینگ دی 1967 لیورپول به هایفیلد رود کاونتری رفت. آن ها برای بقا می جنگیدند و انتهای جدول بودند. دقیقه سیزدهم کلگن توپ را روی تیر دورتر فرستاد. تونی هاتلی پشت توپ را به بیرون فرستاد و راجر هات گل زد. دقیقه سی ام سنت جان روی برایان لویس خطا کرد. لویس روی زمین افتاد. داور سوت زد و با سنت جان صحبت کرد. سنت جان از داور فاصله گرفت اما لویس بلند شد و به دنبال او رفت. لویس چیزهایی به سنت جان گفت و سنت جان با یک هوک راست جوابش را داد. داور سنت جان را اخراج کرد. روی همان ضربه آزاد، کاونتری گل مساوی را زد. لیورپول باز هم به تساوی یک بر یک رسید. یک تساوی دیگر. در رختکن، شنکلی به سنت جان نگاه می کرد. بیل سرش را تکان می داد و لعنت می فرستاد. فریاد زد چه فکر لعنتی ای با خودت می کردی پسر؟ ایان سنت جان گفت او بیضه های من را گرفته بود رئیس. شنکلی گفت حرامزاده متقلب. موجود کثیف. اما می دانی که له ت می کنند پسر؟ می دانی که به مانند دنیس لاو محرومت می کنند؟ سنت جان گفت می دانم رئیس. متاسفم. شنکلی گفت برای متاسف بودن دیر است. باید خودت را صبح زود فردا به آنفیلد برسانی. من را آنجا می بینی. اولین کاری خواهد بود که صبح انجام می دهی. ایان سنت جان درِ اتاق پزشکی آنفیلد را زد و به اتاق وارد شد. او بیل شنکلی و باب پیزلی را دید که آنجا منتظر او ایستاه اند. بیل گفت شلوارت را در بیاور. لباس زیرت را هم همینطور. بعد روی تخت دراز بکش پسر. سنت جان کفشش را در آورد. کمربندش را شل کرد و بعد زیپ شلوار را پایین کشید. سنت جان شلوار و لباس زیر را در آورد و روی تخت اتاق پزشکی آنفیلد دراز کشید. بیل و باب به سمت او آمدند و به بیضه های سنت جان نگاه کردند. بیل سرش را تکان داد و گفت هیچ کبودی ای اینجا نیست پسر، حتی یک زخم کوچک. سنت جان گفت اما آن ها را گرفته بود رئیس. آن را گرفت و فشار داد. درد می کرد رئیس. بیل گفت باورت می کنم. آن مرد فاسد است. آن مرد منحرف است. زمین فوتبال نباید جایی برای رفتاری مانند این باشد. مردی فاسد مانند او نباید در زمین باشد. و من کاری می کنم که همه این را بدانند. همه جهان بدانند. اینکه بدانند او چه مرد فاسدی است. از تلاش در این زمینه خسته نمی شوم. بیل به باب نگاه کرد و گفت کارت را انجام بده. بدترین کاری که می توانی انجام دهی را انجام بده. باب کیف پزشکی اش را باز کرد و باندی برداشت. یک بطری یُد برداشت. کمی از آن را روی پارچه ای ریخت. بیل کمی پارچه را اطراف اندام تناسلی ایان سنت جان مالید. سنت جان، خجالت کشید. باب، کمی ترکیب قَلع دار برداشت. آن را روی پارچه ریخت و بعد پارچه را اطراف اندام تناسلی سنت جان مالید. ایان سنت جان خندید و گفت امیدوارم آنقدر که برای من لذت بخش بود، برای تو هم باشد. باب گفت دهن کثیفت را ببند. آنقدر فاسد نیستم که اینجا با تو حرف بزنم. باب، پارچه را زمین گذاشت. باب و بیل به بیضه های سنت جان نگاه می کردند. بیضه هایی که کبود و سیاه شده بود. بیل لبخند زد و گفت کارت خوب بود باب. کارت عالی بود. بیل سرش را به نشانه تصدیق تکان داد و رو به ایان گفت همینجا بمان پسر. از جایت تکان نخور. دقیقه ای بعد برمی گردم. ایان سنت جان روی تخت باقی ماند. باید لخت منتظر می ماند. بیضه هایش سیاه و کبود شده بودند. صدایی در کریدور شنید. صدای پاهای زیادی می شنید. درِ اتاق باز شد. بیل با چند خبرنگار و عکاس آمده بود. بیل آن ها را راهنمایی می کرد. بیل آن ها را به سوی بیضه های کبود و سیاه ایان سنت جان می آورد. گفت به آن ها نگاه کنید پسرها. افتضاح است. هتک حرمت است. می خواهم که جهان حقیقت را بداند. می خواهم که از این صحنه عکس بگیرید. می خواهم که در صفحه اول تمام روزنامه ها باشد. در تمام صفحات روزنامه ها باشد. عکاس ها و خبرنگارها به بیضه های سنت جان نگاه کردند. سرشان را تکان دادند و گفتند نمی توانیم از این عکس بگیریم. مشمئز کننده است، وحشتناک است. بیل گفت خوب، به هر حال چند عکس بگیرید به خاطر اینکه من به آن عکس ها نیاز دارم. به سرعت به آن عکس ها نیاز دارم. فردا آن عکس ها را می خواهم. فردای آن روز، بیل شنکلی و ایان سنت جان در کریدور بنکسترگیت لندن بودند. در دفتر مرکزی اتحادیه فوتبال انگلستان. بیل بهترین کت و کراواتش را انتخاب کرده بود. ایان سنت جان هم در بهترین کت و کراواتش بود. صدایی از داخل اتاق گفت بیایید. بلند شدند و کراوات خود را مرتب کردند. بنشین شنکلی، بنشین سنت جان. بیل شنکلی به سنت جان کمک کرد تا بنشیند و بعد خود هم نشست. ایان سنت جان به سختی خنده خود را مهار می کرد. آن ها به سوی سمت دیگر میز بلند، به سوی اعضای پنل انضباطی اتحادیه نگاه می کردند. رئیس جلسه سرش را تکان می داد. او گفت سومین بار است که سنت جان را می بینیم. سومین بار است که سنت جان روی این صندلی می نشیند. سومین بار است که سنت جان به خاطر رفتار خشن به اینجا می آید. سومین بار، آخرین بار است. می خواهیم به مانند دنیس لاو، تو را به یک درس عبرت تبدیل کنیم. ما سابقه ای با لاو داشتیم و او را شش هفته محروم کردیم. تو را هم شش هفته محروم می کنیم سنت جان. بیل شنکلی کراواتش را مرتب کرد و سرش را تکان داد. گفت کاری که با لاو کردید درست بود آقایان. نمونه ای که از دنیس لاو ساختید، کار درستی بود. همینطور رسانه ها حق داشتند که بگویند او یک گردن کلفت و هیولا است. اینجا خبری از گردن کلفتی نیست. هیچ هیولایی مقابل شما ننشسته است. با مسئله کمرنگی روبرو هستید. البته رفتاری رخ داد که نباید در زمین فوتبال جایی می داشت. نه در این ورزش زیبا آقایان. یکی از آن ها گفت از چه چیزی حرف می زنی شنکلی؟ بازیکن شما با خشونت به بازیکنی دیگر حمله کرد، درست به مانند دنیس لاو. بیل سرش را تکان داد و کیفش را برداشت. در کیف را باز کرد. سه عکس از کیف در آورد. بیل ها را سمت دیگر میز بلند گرفت و گفت امیدوارم که وضعیت معده خوبی داشته باشید آقایان. چون چیزی که قرار است ببینید، به یک معده قوی نیازمند است. چون چیزی که در عکس ها می بینید، اوضاع معده شما را به هم می ریزد. شما شواهدی قانونی از حمله ای شبیه به بربرها می بینید. حمله ای وحشیانه که به مردانگیِ این مرد صورت گرفته است. حمله ای به کودک زاده نشده این مرد! اتفاقی که شما دیدید، دفاع یک مرد از هتک حرمت به خود بوده است. یک دفاع شخصی قوی. حالا شما می گویید که او نباید از خود دفاع می کرد. با این حال او حالا می داند که جواب کار اشتباه، کار اشتباهی دیگر نیست. او با اینکه از خود دفاع کرده، از رفتارش پشیمان است. از شما خواهش می کنم آقایان. به شما امیدوارم. امیدوارم که به مانند دنیس لاو با او رفتار نکنید. دفاع شخصی را با آن تهاجم دیوانه وار یکسان ندانید. بگذارید این مرد، بی گناه از اتاق خارج شود. محروم نباشد تا بتواند فوتبال بازی کند. اعضای پنل انضباطی اتحادیه فوتبال انگلستان، به عکس های بیضه های سنت جان نگاه می کردند. بیضه هایی سیاه و کبود. آن ها در صندلی های خود جابجا می شدند و به نظر از موضع خود کوتاه می آمدند. دستشان را روی دهانشان می گذاشتند و به آرامی با هم حرف می زدند. بعد به سوی بیل شنکلی و ایان سنت جان نگاه کردند. رئیس جلسه گفت سه جلسه محرومیت به خاطر رفتار خشونت بار در زمین به قوت خود باقی است اما محرومیت دیگری در کار نخواهد بود. شش جلسه محرومیت در کار نیست. بیل گفت ممنون. ممنون آقایان. رئیس جلسه گفت اما امیدوارم دیگر هیچ کدام از شما را برای مدتی طولانی نبینیم. یا عکس هایی مانند این از شما را! حالا در را پشت سر خود ببندید. بلند شدند. شنکلی به سنت جان کمک کرد که فاصله صندلی تا در اتاق را طی کند. بعد، شنکلی در را برای سنت جان باز کرد و به او کمک کرد تا به کریدور برود. در را پشت سر بستند. از کریدور گذشتند. از لنکستر گیت عبور کردند و به خیابان رسیدند. در پیاده رو بیل به سنت جان نگاه می کرد. سرش را تکان داد و گفت یادت هست دفعه قبلی اینجا چه چیزی به تو گفتم پسر؟ سنت جان گفت متاسفم رئیس، متاسفم. بیل گفت آخرین بار است که این را به تو می گویم پسر. همیشه تو کسی باش که زهره چشم می گیرد، وقتی که داور آن حوالی نیست. آنگاه طرف مقابل تو را بهتر می شناسد. آنگاه دیگر به سراغ بیضه های تو نمی آید. یادت باشد، همیشه زهره چشم بگیر پسر. شنبه ششم ژانویه 1968 وست بروم به آنفیلد آمد. پنجاه و یک هزار و نود و دو هزار هوادار هم آمده بودند. دقیقه سوم جف استرانگ گل زد. دقیقه پنجاه و هفتم راجر هانت گل زد. دقیقه شصت و هفتم هانت دوباره گل زد. او دقیقه هفتاد و نهم گل دیگری به ثمر رساند. لیورپول چهار بر یک در خانه وست بروم را شکست داد. منچستریونایتد سی و هفت امتیازی بود. لیورپول سی و پنج امتیاز داشت. لیدز سی و سه امتیازی بود. منچسترسیتی هم سی و دو امتیاز داشت. سه روز بعد فرنکواروس تورنای مجارستان به آنفیلد آمد. در یخ و برف چهل و شش هزار و هشتصد و نود و دو هوادار هم آمده بودند. بازی در دور سوم اینترسیتیز فیرز کاپ برگزار می شد. سیزدهمین بازی تاریخ لیورپول در مسابقات اروپایی در آنفیلد بود. در زمینی سفیدپوش بازی می کردند. فرنکواروس تیم سرسختی بود و در آن شرایط راحت تر با توپ کار می کرد. آن ها فشار بیشتری به لیورپول می آوردند. در یخ و برف و در دوازدهمین دقیقه ساندر کاتونا توپ را به گیولا راکوسی داد. راکوسی توپ را به استیون جوهاژ داد. جوهاژ توپ را به زولتان وارگا داد. وارگا آن را به لازلو برانیکوویکس1 سپرد و او دروازه را باز کرد. لیورپول یک بر صفر به فرنکواروس تورنای مجارستان باخت. پس از سوت پایان بین یخ و برف، پسران کاپ با فرنکواروس، تاتکیک ها و تکنیکشان آشنا شده بودند. آن ها برای فرنکواروس دست زدند. لیورپول از اینترسیتیز فیرز کاپ کنار رفت. از مسابقات اروپایی کنار رفت. لیدز هنوز در مسابقات حاضر بود. منچستریونایتد هم هنوز در لیگ قهرمانان بود. لیورپول تیم دوم لیگ انگلستان بود. لیورپول هم شانس قهرمانی در مسابقات را داشت. لیورپول هنوز هم می توانست جام حذفی را برنده شود. لیورپول هنوز شانس دوگانه را داشت. شنبه بیست و هفتم ژانویه 1968 لیورپول به دین کُرت بورنموث رفت. بازی بدون گل به پایان رسید. بورنموث در دسته سوم بود. بازی از مرحله سوم جام حذفی برگزار می شد. بورنموث به آنفیلد آمد. چهل و چهار هزار و هفتاد و پنج هوادار هم آمده بودند. دقیقه سی و سوم تونی هاتلی گل زد. دقیقه چهل و چهارم پیتر تامپسون گل زد. دقیقه پنجاه و یکم راجر هانت گل زد. دقیقه هفتاد و سوم کریس لاولر گل زد. لیورپول چهار بر یک بورنموث را در بازی تکراری جام حذفی شکست داد. چهار روز بعد لیورپول به گودیسون پارک رفت. شصت و چهار هزار و چهارصد و هشتاد و دو هوادار آمده بودند. اما لیورپول یک بر صفر به اورتون باخت. لیورپول سی و شش امتیازی باقی ماند. لیدز سی و هشت امتیاز داشت. منچستریونایتد چهل و یک امتیازی شده بود. لیورپول تیم سوم انگلستان بود. چهارشنبه دوازده فوریه 1968 لیورپول به استنفوردبریج لندن رفت. آن شب، لیورپول خالی از ایده های خلاقانه، خالی از قدرت، سه بر یک به چلسی باخت. نتیجه می توانست بدتر هم باشد. می توانست شکست با چهار گل باشد. چهار روز بعد لیورپول به فلوز پارک والسال رفت. لیورپول از دسته اول با والسال از دسته سوم در دور چهارم جام حذفی به تساوی بدون گل رسید. دو روز بعد والسال به آنفیلد آمد. در مه، سی و نه هزار و صد و سیزده هوادار هم آمده بودند و سعی داشتند که بازی را ببینند. در مه غلیظ، لیورپول در دقیقه بیست و چهارم گل زد. نشسته ها در اسپین کاپ به شعار پرسیدند می خواهیم بدانیم که چه کسی گل زد؟ پسران جایگاه مقابل آنفیلد رود اند در مه غلیظ گفتند هاتلی گل زد! در مه، هواداران در کاپ فریاد زدند از شما ممنونیم. دقیقه سی و سوم لیورپول دوباره گل زد. دوباره کاپ شعار داد چه کسی گل زد؟ در آن مه غلیظ صدا آمد که هاتلی دوباره گل زد. دوباره گفتند از شما ممنونیم. یک دقیقه بعد دوباره لیورپول گل زد. می خواهیم بدانیم که چه کسی گل زد؟ صدا آمد استرانگ گل زد. دوباره از شما ممنونیم. دقیقه شصت و چهارم و دقیقه هفتاد و یکم، هاتلی باز گل زد. لیورپول پنج بر دو در بازی تکراری دور چهارم جام حذفی، در مهی غلیظ والسال را شکست داد. از شما ممنونیم. شنبه نهم مارس 1968 لیورپول به وایت هارت لین لندن رفت. چهل و چهار هزار هوادار آمده بودند تا بازی تاتنهام و لیورپول را در مرحله پنجم جام حذفی ببینند. تاتنهام قهرمان فصل پیش بود. تاتنهام، منچستریونایتد را از مسابقات حذف کرده بود. تاتنهام شانس اول قهرمانی بود. اما عصر آن روز، رعد و برق به سکوها می خورد. در زمین کیفیت برابر تلاش، دقت برابر قدرت قرار گرفته بود. دقیقه چهل و یکم، آلن گیلزین توپ را برای جیمی گریوز فرستاد. گریوز مانند رعد و برق هجوم برد و با آخرین توان دوید. از بین یتس و هیوز، از فاصله دوازده یاردی شوت زد. به مانند تندر. گریوز دروازه را باز کرد. سه دقیقه بعد لاولر توپ را از دیو ماکای گرفت و به سنت جان سپرد. سنت جان توپ را به جناح دیگر، برای هاتلی فرستاد. هاتلی با سر دروازه را باز کرد. لیورپول به نتیجه تساوی یک بر یک برابر تاتنهام رسید. سه روز بعد تاتنهام به آنفیلد آمد. پنجاه و سه هزار و ششصد و چهل و هشت هوادار هم آمده بودند. پنجاه و شش سال بود که تاتنهام در آنفیلد پیروز نشده بود. دقیقه بیست و سوم راجر هانت گل زد. دقیقه هشتادم تونی هاتلی در محوطه جریمه سرنگون شد. تامی اسمیت پشت ضربه پنالتی ایستاد اما ضربه او به گل بدل نشد. پت جنینگز توپ را گرفت اما داور اعتقاد داشت در آن لحظه دوازده نفر از بازیکنان تاتنهام در زمین بودند. ماکای هنوز از زمین بیرون نرفته بود که کلیف جونز وارد زمین شد....



زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر (7)؛ اولین ملاقات با هلنیو هررا

درخواست حذف اطلاعات




پنج شنبه ها در طرفداری"کارگر بودیم، تیمی از کارگر ها. تیمی از کارگر ها در زمین و تیمی از کارگرها خارج از زمین. "اختصاصی طرفداری- آگوست 2013، کتاب "red or dead" به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب 736 صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد. دهم آگوست 1974، یک ماه پس از استعفای بیل شنکلی، لیورپول و لیدز یونایتد در جام خیریه با هم روبرو شدند. دیداری که چندان دوستانه پیش نرفت. کوین کیگان و بیلی برمنر به دلیل درگیری در این دیدار اخراج شدند. باب پیزلی برای اولین بار در آن بازی هدایت لیورپول را بر عهده داشت اما داستان آن بازی، داستان وداع تلخ بیل شنکلی با هوادارانی بود که روی سکوها یا داخل زمین به او التماس می کردند تا مربی باشگاه باقی بماند. در سمت دیگر، برایان کلاف نخستین بازی به عنوان سرمربی لیدزیونایتد را پشت سر می گذاشت. دوره معروف و عجیبی که تنها 44 روز به درازا انجامید. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده. او که متولد 1967 در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ 9 اثر به تالیف در آورده است. خلاصه قسمت شش قسمت اول.: مگر مت بازبی استعفا داده است؟ "تو بزدل نیستی عشق من!" از هیئت کوچکِ مدیران تا لعنت در اولدترافورد رسیدن به آن لیگِ بزرگ تنها گام برنداشتن روی نیمکتِ رختکن تیم بازنده در هیلزبرو ایستادن بر قله فوتبال انگلستان روسای لیورپول که با وضعیت غم انگیزی در دسته دوم اسیر شده اند، به هادرزفیلد می روند تا با مربی این تیم به طور خصوصی دیدار کنند. بیل شنکلی گزینه پیشنهادی مت بازبی و سرمربی وقت انگلستان به تام ویلیامز رئیس باشگاه لیورپول به عنوان گزینه ای مناسب برای رهایی از منجلاب بود. آن ها خواسته خود را با سرمربی سرکش اسکاتلندی مطرح می کنند و در نهایت بیل شنکلی سرمربی قرمزها می شود. او همیشه آرزوی مربیگری در یک باشگاه بزرگ را داشت اما خیلی زود می فهمد که با یک استادیوم و زمین تمرین خرابه سر و کار دارد و هیئت مدیره ای فاقد بلندپروازی. او پیامی عمومی ارسال می کند و می گوید از تمام جوان های بومی استفاده خواهد کرد و درهای استادیوم به روی آن ها باز خواهد بود. لیورپول فصل را با بردی خوب در دسته دوم مقابل لیدز شروع می کند اما به سرعت شکست ها آغاز می شوند. هواداران، ارزش های شنکلی را زیر سوال می برند. او بازیکنانی جدید می خواهد اما هیئت مدیره پول لازم را به او نمی دهند. شنکلی به اولدترافورد می رود و به رفیق قدیمی، بازبی می گوید که قصد استعفا دارد. مربی وقت یونایتد او را از این کار باز می دارد و او را از پتانسیل های لیورپول مطمئن می کند. بیل شنکلی تغییراتی در تمرینات به وجود می آورد و تا نزدیکی های صعود به دسته اول پیش می رود اما در پایان فصل 61-60 باز هم سوم می شود.بیل شنکلی توجیح های هیئت مدیره را در مورد بدشانسی و احساس رضایت را نمی پذیرد. عضوی جدید به هیئت مدیره اضافه می شود و به او قول همکاری می دهد. می تواند مدافع و مهاجم رویایی اش سنت جان و یتس را بخرد. فصل جدید شروع خوب لیورپول را به همراه داشت اما در میانه های کار، تیم افت می کند. تیم با شکست چلسی در جام حذفی پیش روی می کند اما در بازی تکراری سوم به پرستون می بازد و حذف می شود. در ادامه قرمزها بهتر کار را ادامه می دهند و به عنوان قهرمان دسته دوم، مجوز حضور در دسته اول را می گیرند. مدیران لیورپول یکی از بازیکنان را بی اجازه به اورتون می فروشند و شنکلی تا نزدیکی استعفا پیش می رود اما باز هم مت بازبی او را مجاب به ادامه کار می کند. شروع متوسطی در دسته اول داشتند و دوباره صحبت های مردم علیه او آغاز شد اما پس از متوقف کردن یونایتدِ بازبی، تیم اوج می گیرد و هفته های متوالی برنده می شود تا اینکه زمستان سخت 1963 آغاز می شود و در عمده هفته های زمستان مسابقه ای انجام نمی شود. تیم پس از مدت ها شکست می خورد و در کشاکش جدول باقی می ماند. فصل نزدیکی آغاز شد. با یک کامبک رویایی تاتنهام را شکست دادند اما هفته بعد هفت گل در وایت هارت لین خوردند. شکست در جام حذفی مقابل لسترسیتی در هیلزبرو با درخشش بنکس، پرونده آن فصل تیم شنکلی را بست. مدیران لیورپول از وضعیت راضی بودند و قراردادی به شنکلی پیشنهاد کردند که به امضا رسید. لیورپول فصل را عالی آغاز کرد اما شکستی فاجعه بار در جام حذفی داشت. روزهای درخشان در لیگ ادامه پیدا کرد و لیورپول چند هفته به پایان توانست قهرمانی فصل 63-64 را به دست بیاورد. فصل شانزدهم: بر فرازِ جهان */ */ */ در آشپزخانه، بیل به بارقه های نور خورشید که از پنجره می گذشت نگاه می کرد. نور سفیدی که هرچه سر راه بود را خشک می کرد. ذهن بیل، پیش بارقه دیگری بود. نوری که بر جایگاه کاپ می تابید. آنجایی که دو کلمه نوشته شده بود. دو کلمه ای که با حروف بزرگ نوشته شده بود. قهرمانانِ شنکلی. در آشپزخانه، بیل لبخند می زد. از کنار پنجره فاصله گرفت و به روی صندلیش برگشت. به میز خیره بود. دسته ای از نامه ها و تلگراف ها را برابر خود می دید. برخی تشکر و برخی تبریک؛ تشکرِ هواداران و تبریکِ دوستانش. آن هایی که با آن ها همبازی بود، مردانی که رقیب او بودند، مربیانی که با هم همکار یا رقیب بودند. نامه ها را ورق می زد، تلگراف ها را. کمی به عقب، کمی به جلو. بیل روی یک تلگراف مکث کرد. یک پیام تشکر بود. پیامی تشکری از جکی میلبرن. جکی مربی اپسویچ بود. لیورپول دو بار در آن فصل با اپسویچ بازی کرده بود و هر دو بار پیروز شده بود. اپسویچ آن فصل را با رتبه بیست و دوم به پایان برد و سقوط کرد. دو سال پیش از آن، اپسویچ قهرمان انگلستان شده بود1. بیل، برگه تلگراف جکی میلبرن را به روی میز بازگرداند. دوباره سرش را به سمت پنجره برگرداند. خبری از آن بارقه سفید نبود و آفتاب رفته بود. باران شروع شده بود و چند قطره به میز رسیده بود. بیل بلند شد و به سمت دیگر آشپزخانه رفت و در پشتی را باز کرد. به حیاط خانه رفت. باران، شبیه دوش حمام می بارید. شروع به جمع کردن لباس ها از بند رخت کرد. بارش سریعتر می شد. لباس ها را جمع کرد و به سرعت به خانه بازگشت. در را پشت سرش بست. رخت ها در دستش بودند. نگاهی به باغچه خانه انداخت. باران می بارید. باران بر بند رختِ خالی می بارید. به بیرون نگاه می کرد و می دانست که زمان بزرگترین پیروزی، زمانِ بزرگترین خطر هم هست. می دانست که در همان ساعاتی که بذر موفقیت کاشته شود احتمال به هدر رفتن آن بیش از هر زمان دیگری است. که بذر می تواند بذر شکست باشد که زیر بارانی از تعریف رشد کند. آن مردانِ هیپنوتیزم شده، آن مردان مسموم. آن مردان کور که چاله ای جای چشم دارند. از پنجره به باران نگاه می کرد. در هتل، پس از جشن قهرمانی، جشن های قهرمانی بسیار، شام قهرمانی می خوردند. شام های قهرمانی بسیاری خورده بودند. تام ویلیامز و سیدنی ریکس بلند شدند. تام ویلیامز حالا رئیس باشگاه بود و سیدنی ریکس به عنوان مدیرعامل معرفی شده بود. گیلاس ها را بالا آوردند و به افتخار بیل شنکلی نوشیدند. تام ویلیامز گفت تمام موفقیت ما به خاطر این مرد است. تنها همین مَرد. بیل شنکلی بزرگترین مربی جهان است! بیل بلند شد، سرش را تکان داد و گفت نه نه نه! موفقیت لیورپول کار یک نفره نبود. ما یک تیم بودیم. ما یک تیم سخت کوش بودیم. عملکردهای فردی جایی این بین نداشت. جایی برای ستاره ها نداشتیم. جایی برای سلبریتی ها و بازیکنان پر زرق و برق نداشتیم. کارگر بودیم2، تیمی از کارگر ها. تیمی از کارگر ها در زمین و تیمی از کارگرها خارج از زمین. هرکس در بخشی از کار بود، هرکس از افراد حاضر در باشگاه ما. همه لزوم دقت در جزئی ترین مسائل را می دانند. می دانند که چیزهای کوچک به چیزهای مهم می انجامد. از رئیس باشگاه تا مسئول زمین. هر مرد چرخ دنده ای از ماشین ما بود. تمام چرخ دنده ها در کنار هم بی نقص کار کردند. در تمام تیم. هر مرد، با صد در صد توان پیش آمد. برای تیم کار کرد. پس تیم برنده شد، اینطور بود که تیم قهرمان شد. ما آن تیمی بودیم که به قهرمانی رسیدیم. ما ما قهرمانیم. همه ما عضوی از این تیم هستیم. یک تیم، این درست است. اما در میان صدای باز کردن بطری ها، به هم خوردن گیلاس ها، خوش و بش ها و آواز خواندن ها، در بین شادی ها و تبریک ها؛ در میان آن حلقه های جشن، کسی به بیل گوش نمی داد. کسی نمی توانست درست صدای بیل شنکلی را بشنود. کت به پیراهن چسبیده بود، پیراهن به زیرپوش و زیر پوش به سینه. پوست کش می آمد و ماهیچه ها به لرزش افتاده بودند. بیل چشم هایش را باز کرد و سعی کرد جایش را عوض کند. پوستش داشت می سوخت. عضلاتش کشیده می شد. نتوانست جابجا شود. داشت می سوخت. بیل سعی کرد دست هایش را تکان دهد. دست هایش محکم دستگیره صندلی را گرفته بودند. رنگ از دستش رفته بود و سفیده شده بود. بیل سعی داشت انگشت های دستش را باز کند. دست راستش را بالا آورد و در جیب سمت چپ کتش فرو کرد. دستش را بیرون آورد و به ساعتش نگاه کرد. ساعت روی مچ چپ بود. هواپیما تکان شدید دیگری خورد. بیل دوباره به سختی دستگیره صندلی را گرفت. هواپیما داشت به زمین می نشست. دوباره چشم هایش را بست. سعی کرد به فیلم ها فکر کند. به فیلم هایی که در مویرکرک 4 دیده بود. فیلم های آمریکایی. سعی کرد به بوکسورها فکر کند. نبردهایی که از رادیو شنیده بود. نبردهای آمریکایی. سعی کرد که به گنگسترها فکر کند. کتاب هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بود. کتاب های آمریکایی. بیل سعی کرد به دلیلی فکر کند که آن ها به آمریکا پرواز کرده اند. تیم لیورپول برای اردوی پیش فصل به ایالات متحده رفته بود. به دلیل برگزاری تور فکر می کرد. اردویی که با آن مخالف بود. توری که آن ها را خسته می کرد. سفری که آن ها را ضعیف می کرد. بیل سعی کرد به دلیلی فکر کند که لیورپول در خانه نیست. دلیلی که در لیورپول با بلکپول یا گلاسکو نیست. هرجایی به جز هواپیما. در حالی که کتش به پیراهن، پیراهنش به زیرپوش و زیرپوشش به پوست چسبیده بود. در ارتفاع سی هزار پایی بودند. بالای دریا. به سوی آمریکا پرواز می کردند. در هتلی در نیویورک، بیل در صندلی ای در لابی نشسته بود. سوئی شرت قرمز لیورپول را بر تن داشت. باب را دید که به سمت لابی می آمد. باب دور تا دور لابی را به دنبال او می گشت. بعد او را دید و گفت اینجایی. اینجایی رئیس! همه جا را دنبالت گشتم. باورت نمی شود چه چیزی پیدا کردم. این را پیدا کردم. من بار جک دمپسی3 را پیدا کردم. همین حوالی است رئیس. شاید آن مرد همین حالا آنجا باشد. بیل به ساعتش نگاه کرد. سرش را تکان داد و گفت دیوانه شده ای باب؟ ساعت یازده و نیم است. می روم که بخوابم. باب نگاهی به ساعتش انداخت، سرش را تکان داد و گفت ساعت یازده و نیم نیست. ساعت شش و نیم است رئیس. بیل دوباره به ساعتش نگاه کرد، سرش را تکان داد و گفت ساعت یازده و نیم است. باب گفت ساعت شش و نیم است رئیس. هنوز روز است. ساعت شش و نیم عصر است. بیل دوباره به ساعتش نگاه کرد، سرش را تکان داد و گفت ساعت یازده و نیم است باب. ساعت تو اشتباه می گوید. باب گفت اشتباهی می کنی رئیس. ساعت در انگلستان یازده و نیم است. اما اینجا شش و نیم است. بیل سرش را تکان داد و گفت اشتباه می کنی باب. سخت در اشتباهی. هیچ آمریکایی ای به من نمی گوید که ساعت چند است. من زمان را می دانم. الان ساعت یازده و نیم است باب، زمان خواب است. پس می رویم که بخوابیم. صبح زود می بینمت باب. در کریدور هتل، بیل شنکلی هنوز سوئی شرت قرمز لیورپول را بر تن داشت. دسته ای کاغذ را با یک دست گرفته بود، برگه هایی از اسم ها و عدد ها. بیل، در اتاق باب را زد و منتظر ماند. بیل منتظر ماند. بیل دوباره به در کوبید. دوباره منتظر ماند. بعد در باز شد. بیل، باب را دید. باب چشم هایش را می مالید و پیژامه پوشیده بود. بیل گفت چه اتفاقی افتاده باب؟ مریض شده ای؟ حالت خوب نیست؟ باب گفت نه رئیس. حالم خوب است. فقط خواب بودم. بیل گفت خدای من، خواب بودی؟ ساعت هشت صبح است. زمان صبحانه است باب. زمان تمرین با تیم است. تیمی که باید بازی کند باب. امروز بازی داریم. باب در حالی که لبخند می زد گفت یک دقیقه زمان می خواهم. فقط یک دقیقه. در سولجر فیلد شیکاگو، بیل شنکلی به بازیکنان لیورپول نگاه نمی کرد. آن ها برای یک بازی دوستانه تمرین می کردند. شنکلی به استادیوم نگاه می کرد. بین آن ستون های رومی ایستاده بود. به سمت مسئول زمین رفت. گفت اینجا، زمین معروفی است. بسیار معروف. در مورد اینجا شنیده ام. شنیده ام که اینجا اولین جایی است که جک دمپسی با جین تونی5 در سال 1927 مبارزه کرد. مسئول زمین گفت بله درست است. بیش از صد هزار نفر آن شب اینجا بودند. گلوریا سوانسون6 آمده بود. آل کاپون7 آمده بود. آستور ها وندربیلت ها7 آمده بودند. سیاستمداران و خانواده سلطنتی هم آمده بودند. بیل سرش را به تصدیق تکان داد و گفت می دانم می دانم. از رادیو گوش می دادم. هر راند آن مسابقه را یادم هست. هر ضربه و هر دفاع را. هر بار که کسی نقش بر زمین شد را. اما رینگ دقیقا کجای زمین جا داده شده بود؟ مسئول زمین مرکز استادیوم رو نشان داد و گفت باید اینجا بوده باشد. بازیکنان لیورپول همانجا مشغول گرم کردن خود بودند. احتمالا رینگ را اینجا گذاشته بودند. بیل گفت مطمئنی؟ علاقه ای به حدس ها ندارم. مسئول زمین گفت بله. اطمینان دارم که رینگ در مرکز زمین بود. بیل سرش را برگرداند و به باب نگاه کرد. فریاد زد باب باب! بیا اینجا. یک توپ هم بیاور. بیل کت و ژاکتش را در آورد و کمی آن طرف تر با فاصله از هم روی زمین گذاشت. بعد گفت باب بیا اینجا. بیا به سمت من. توپ را به سمت من بفرست. باب به بیل پاس داد. بیل توپ را کنترل کرد و به باب پاس داد. باب توپ را کنترل کرد و به بیل پاس داد. بیل توپ را کنترل کرد و شوت زد. به سمت کت و ژاگتش که مانند دروازه بودند شوت زد. و توپ از بین آن دو رد شد. بیل گل زده بود. بیل در سولجر فیلد شیکاگو گل زده بود. جایی که جک دمپسی با جین تونی مبارزه کرده بود. بیل به ساعتش نگاه کرد. ساعتی که به دست چپ بسته شده بود. به ساعتی که زمان لیورپول را نشان می داد. کت و ژاکت را برداشت و آن ها را پوشید. به لیورپول بر می گشتند، به خانه. در خانه، در اتاق، در سکوت شب، بیل شنکلی در صندلی اش نشسته بود و روزنامه می خواند. صفحه پشتی روزنامه اونینگ را آورد. صفحه ورزشی. استن کالیز9 از وولورهمپتون اخراج شده بود. کالیز با وولوز سال 1949 قهرمان جام حذفی شده بود. جوان ترین مربی ای بود که جام حذفی را برده بود. آن زمان تنها سی و دو سال داشت سال 1954 با وولوز قهرمان انگلستان شده بود. سال های 1958 و 1959 هم قهرمان دسته اول شده بودند. کالیز سال 1960 هم قهرمان جام حذفی شده بود. آن فصل را با رتبه دوم جام حذفی به پایان برده بودند، با تنها یک امتیاز اختلاف با برنلی قهرمانی را از دست داده بودند. با دو امتیاز بیشتر دوگانه به دست آورده بودند. می توانست اولین دوگانه از سال 1897 باشد که استون ویلا موفق به کسب آن شده بود. استن کالیز سه لیگ و دو جام حذفی داشت. اما دیروز هیئت مدیره وولورهمپتون، او را اخراج کرد. در سکوت شب، بیل به صفحه آخر اونینگ خیره بود. جایی که نتایج و جدول ها دیده می شد. به جدول دسته اول نگاه می کرد. راه زیادی تا مشخص شدن قهرمان مانده بود. شنبه دوازدهم سپتامبر 1964، لیورپول در رتبه هفدهم دسته اول انگلستان جا گرفته بود. فصل جدید آمده بود و قهرمان فصل قبل هفت بازی انجام داده بود. دو برد، یک مساوی و چهار شکست داشتند. در بلکبرن و لیدز باختند و همینطور به شفیلد ونزدی و لسترسیتی. دوباره به لستر باخته بودند. در سکوت شب، بیل برگه های روزنامه را رها کرد تا به زمین بریزند. رفت و سررسیدش را آورد. تقویمی که در آن زمان های بازی ها درج شده بود. به تاریخ بازی بعدی نگاه کرد. شنبه، نوزدهم سپتامبر 1964 اورتون به آنفیلد می آمد. پس از سوت ها، همه آن سوت هایی که زده شد. بیل شنکلی کریدور را رد کرد و به رختکن رسید. در راه محکم بست و آن را قفل کرد. تک تک چهره ها را از نظر گذراند. سرها پایین، شانه های افتاده، گردن های کج، پشت های خمیده. بیل گفت سرتان را بالا بگیرد و به من نگاه کنید. به چشم های من نگاه کنید. همین حالا به من نگاه کنید. با شما هستم جنایتکار ها! شما یک مشت اوباش هستید. خجالت آورید، هر کدام از شما. با یک مشت بزدل طرفم. شما باعث شرم باشگاه و باعث ترس هواداران هستید. پول آن ها را می دزدید و رویای آن ها را می کشید. جماعت دزد! یک مشت قاتلید. واقعا همین هستید. دزدها و قاتل ها. باید به زندان بروید. تک تک شما باید در زندان باشید. به آنجا تعلق داید. چون امروز مردی را دیدم که اشک می ریخت. مرد پا به سن گذاشته ای که در کاپ گریه می کرد. به خاطر شما گریه می کرد و نمی توانید او را سرزنش کنید. نمی توانید آن ها را سرزنش کنید. آن ها پول خود را برای دیدن شما خرج کردند. آن ها آن پول را به سختی به دست آورده بودند. آمدند که شما را ببینند. بازی ای را ببینند که اینطور باختید، چهار بر صفر باختید. چهار بر صفر در خانه باختید. چهار بر صفر در خانه به اورتون باختید. به تیم های دیگر نه، به اورتون باختید. من هم می توانم همین حالا گریه کنم. اگر تا این اندازه عصبانی نبودم، اگر تا این اندازه خشمگین نبودم. به شما می گویم، اگر می خواهید باز هم برای لیورپول بازی کنید، بهتر است که بازی بعدی را پنج بر صفر ببرید. همینطور بهتر است دفعه بعدی که اورتون به آنفیلد آمد، آن ها را هم پنج بر صفر شکست دهید. در غیر این صورت دیگر برای لیورپول بازی نمی کنید. این را به تک تک شما می گویم. هرگز دوباره برای این باشگاه بازی نخواهید کرد. چون نمی توانم دیگر به شما نگاه کنم، دیگر نمی توانم شما را ببینم. به خاطر اینکه بابت شما شرمنده ام، شرمنده ام که مربی شما هستم. و هرگز در بدترین کابوس هایم فکر نمی کردم که چنین اتفاقی برایم رخ دهد. پس بیرون بروید. هنوز برخی از هواداران در استادیوم هستند. آن ها که برای حمایت از شما آمده اند. آن ها که دستمزد شما را امروز پرداخت کردند. بروید و با آن ها قدم بزنید. بروید و بشنوید که چه فکری در مورد شما دارند. بروید و بشنوید که چه احساسی بابت شکست چهار بر صفر در آنفیلد دارند. به خاطر اینکه چیزی که من می گویم حتی قابل قیاس با چیزی که آن ها می گویند نیست. پس بلند شوید و بیرون بروید. همین حالا. با آن ها قدم بزنید. به حرف هایشان گوش دهید. گوش کنید و در خاطر داشته باشید. آن آدم ها را به یاد داشته باشید. فصل هفدهم: یک آسمان سرخ یک شنبه بیستم سپتامبر 1964، لیورپول تیم بیست و یکم جدول بود. قهرمان انگلستان، تیم دوم از انتهای جدول فصل جدید بود. زیر سکوها، در کنار کفش ها، آن کفش های کثیف و آویزان، بیل شنکلی، باب پیزلی، روبن بنت، جو فگن و آلبرت شلی نشسته بودند. می دانست که فصل طولانی خواهد بود. بلند ترین فصل تاریخ باشگاه. فصلی دراز و خسته کننده. می دانستند که آماده سازی آن ها برای این فصل بلند و خسته کننده ایده آل نبوده است. آن چیزی نبود که می خواستند. بازیکنان فرسوده از اردوی آمریکا بازگشته بودند. بسیاری از آن ها حالا در کشورهای خود شناخته تر شده بودند و برای تیم های ملی خود انتخاب شده و بازی کرده بودند. بازی های بسیار بسیار زیادی انجام داده بودند. با مربیان متفاوتی تمرین کرده بودند. صداهای متفاوتی شنیده بودند. منحرف شده بودند، خسته شده بودند. خسته شده بودند، مصدوم شده بودند. در بوتروم در کنار کفش های کثیف بازی، کفش های آویزان، آن ها می دانستند که برخی بازیکنان باید به تیم رزرو بروند. بازیکنانی نظیر آلان ایکورت و رونامی موران. برخی از آن ها حاضر به این کار نشده بودند. بازیکنی مانند آلان ایکورت. آن ها می دانستند که برخی از بازیکنان باید از تیم رزرو، به تیم اصلی فراخوانده شوند. می دانستند که برخی از آن ها توانایی بازی در تیم اصلی را دارند. بازیکنانی مانند بابی گراهام، کریس لاولر، تامی اسمیت و گوردون والاس. همینطور می دانستند که برخی بازیکنان تیم رزرو، نمی توانند به راحتی به تیم اصلی برسند. مانند فیلیپ فرنز، آلان هیگنت، توماس لوری، ویلی مولینکس و جان سیلی. در بوتروم همه می دانستند که به بازیکنان جدیدی نیاز دارند. بازیکنانی مانند فیلیپ چیسنال10 از منچستر. بازیکنانی مانند جف استرانگ از آرسنال. می دانستند که به آزمون و خطا نیاز دارند. تغییرها، احتمال خطا هم داشتند. به ثبات رسیدن در این شرایط دشوار بود و سخت می شد از بازیکنان تازه به ت...