اخبار فرهنگ

وب سایت خبری فرهنگ آخرین مطالب و اخبار را به صورت لحظه ای به شما نمایش میدهد...





خوشبختی

خوشبختی در یک قدمی شماست!

درخواست حذف اطلاعات




سرویس سلامت و پزشکی بی باک؛ بخش مهمترین عناوین: رسیدن به خوشبختی بدون شک خواس...



اعمال ساده و موثری برای پیدا کردن خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات




همه ی ما در مسیر زندگی به دنبال خوشبختی هستیم، اما شاید گاهی فراموش کنیم که این ما هستیم که می توانیم خود را ...



شانس خوشبختی را در زندگی تان بالا ببرید

درخواست حذف اطلاعات




همه ما مستحق احساس خوشبختی هستیم اما ضریب شانس ما ...



"مرز خوشبختی" یک سریال جوان پسند است / گفت وگو با مریم معصومی

درخواست حذف اطلاعات




مریم معصومی با سریال" مرز خوشبختی" ...



ناامیدی می تواند به راحتی حال هر کسی را بد کند

درخواست حذف اطلاعات




گروه خانواده وسلامت:گاهی اوقات احساس می کنیم به آنچه که دوست داشتیم نرسیدیم یا حس خوبی نسبت به خود یا زندگی مان نداریم. اما داشتن حس خوشبختی ...



حرفم را می زنم و از حقم دفاع می کنم / گفت وگو با سروش جمشیدی

درخواست حذف اطلاعات




سروش جمشیدی نوروز 96 با سریال"مر...



7 قانون ساده برای رسیدن به خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات




شما فقط امروز را دارید. فقط همین امروز را. دیروز خاطره ای بیش ...



از به تصویر کشیدن اعضای علی البدل تا ترسیم مرز خوشبختی توسط رسانه ملی

درخواست حذف اطلاعات




تنها ۲۳ روز به آغاز ماه فروردین و نوروز ۹۶ مانده و رسانه ملی در حال آماده شدن برای استقبال از بهار...



سریال های نوروز 96 را بیشتر بشناسیم / از "علی البدل" و "مرز خوشبختی" تا "خانه ما"

درخواست حذف اطلاعات




عید نوروز و تعطیلات نوروزی فرصت مناسبی است برای اینکه بتوان سری به جعبه جاد...



دانلود کتاب پاسخ های یک پرسشگر

درخواست حذف اطلاعات




اگر بدنبال تعریف سرنوشت و قسمت هستید؟ اگر از شنیدن اینکه این مصیبت وارده یا خسارت وارد به شما حکمتی داره خسته شدید؟اگر دنبال این ...



سریال های نوروزی سیما مشخص شدند

درخواست حذف اطلاعات




نخستین گام ها برای تولید سریال نوروزی در شبکه دو سیما، با سریال «مرز خوشبختی» ...



تقابل زندگی مدرن و سنتی مفهوم خوشبختی را دگرگون ساخته است

درخواست حذف اطلاعات




گروه خانواده وسلامت:آن طور که به نظر می رسد ازدواج برای برخی زوج های ایرانی برخلاف تصور نتیجه خوشایندی در برندارد. بسیاری از مردان دلیل این عدم رضایت از زندگی را خو...



دشمنان زندگی زناشویی

درخواست حذف اطلاعات




دشمنان زندگی زناشویی برای این که زندگی زناشویی خوبی داشته باشیم، لازم نیست که بی خودی به دنبال راه های معجزه آسا باشیم. ضمن این که باید بدانید که خوشبختی در زندگی زناشویی و داشتن یک زن...



سریال های نوروز 96 را بدانید

درخواست حذف اطلاعات




سریال های نوروز ۹۶ «علی البدل»، «مرز خوشبختی»، «خانه ما» و «افسر نمونه» چهار سریالی هستند که نامشان برای پخش در شبکه های مختلف سیما در نوروز ۹۶ مطرح شده است. سریال های تلویزیون برای نورو...



نکات مهمی که موقع خواستگاری باید حواس تان باشد

درخواست حذف اطلاعات




نکات مهمی که موقع خواستگاری باید حواس تان باشد فراموش نکنید که این موارد مهم ترین مسائلی است که با شروع زندگی مشترک با آن ها درگیر می شوید و اگر برنامه ای برای آن ها نداشته باشید، خوشبختی د...



انتقاد تند بازیگر « دورهمی » از تهیه کنندگان این برنامه

درخواست حذف اطلاعات




published in: ایران در حالی که مدتی است اخبار خوبی از وضعیت ادامه ساخت «دورهمی» شنیده نمی شود سروش جمشیدی بازیگر نقش «قیمت» در این مجموعه که بازی اش مورد توجه و استقبال زیادی هم قرار گرفت، به نکات مهمی از جمله شروع ضبط این برنامه برای پخش در نو...



چرا به یک رابطه مسموم نباید برگردید

درخواست حذف اطلاعات




به گزارش آلامتو و به نقل از مردمان؛ گاهی اوقات ما جذب کسانی می شویم که با ما بد بوده اند. هرقدر هم که این افراد با ما بدرفتاری کرده باشند، باز هم دوستشان داریم. ولی چه چیز باعث می شود که توانایی مقاومت دربرابر این افراد را نداشته باشیم؟ جذابیت آنها برای ما همیشگی است و عذرخواهی ها و وعده هایشان تمامی ندارد. حتی بعد از اینکه آنها را ترک می کنید، وسوسه برگشتن به آنها دیوانه تان می کند. در زیر به ۵ دلیل مهمی اشاره می کنیم که می گوید چرا نباید به این رابطه های مسموم برگردید. ۱. آنها هیچوقت تغییر نخواهند کرد. قسم می خورند که عوض شده اند و شما هم به خودتان می گویید که اینبار همه چیز متفاوت خواهد شد. ولی این احتمال وجود دارد که همه چیز دقیقاً مثل دفعه قبلی پیش رود. آدم ها به ندرت عوض می شوند و تغییر می کنند. به جای اینکه چشمانتان را ببندید و به امید بهترین ها باشید، بایستید و «نه» گفتن را یاد بگیرید. خوشبینی شما هیچ کمکی به تغییر اوضاع نمی کند و در آخر می بینید که باز هم برای رفتارهای زشت خود دلیل و بهانه می آورد. ۲. شما هیچوقت برایشان اولویت نخواهید بود. نیازها و احساسات شما همیشه در انتهای لیست اولویت های اوست. رابطه شما همیشه برای او انتخاب دوم است و معمولاً برای وقت گذراندن با شما وقتی ندارد. رابطه شما فقط برای تقویت اعتمادبه نفس او و برطرف کردن نیازهایش است و احساسات شما مدام خدشه دار می شود. او با شما طوری رفتار می کند که انگار نیازها و تصمیمات شما هیچگونه اهمیتی ندارد. ۳. هیچوقت نمی توانند خوشحالتان کنند. هیچکس قادر به شاد و خوشبخت کردن شما نیست. اول باید خودتان با خودتان شاد و راضی باشید. این یعنی، اگر کنار فردی مضطرب یا ناراحتید یا احساس کم ارزش بودن می کنید، بهتر است رابطه تان را با او تمام کنید. لازم نیست با کسی وقتتان را بگذرانید که شما را پایین می آورد، تحقیرتان می کند یا با شما مثل فردی دم دستی رفتار می کند. یک رابطه سالم باید برای هر دو طرف همراه با لذت باشد، نه ...



چگونه با فرزندان طلاق گرفته رفتار کنیم؟

درخواست حذف اطلاعات




به گزارش آلامتو و به نقل از سپیده دانایی؛ درباره این موضوع که «رابطه خانواده با فرزندان طلاق گرفته چگونه باید باشد»، می توان مطلب را به دو دسته رفتار با فرزندان دختر و تأثیرات آن و رفتار با فرزندان پسر و تأثیرات آن، تقسیم بندی کرد. در زمینه رفتار با فرزندان پسر، پس از طلاق، تمایل شدید والدین به ازدواج مجدد است و حتی پس از مدت زمان کوتاهی از جدایی، این درخواست از سوی والدین مطرح می شود؛ درحالیکه براساس تجربه و مطالب گفته شده در متون علمی، افراد پس از جدایی باید حداقل تا دوسال دست به ازدواج مجدد نزنند، چرا که پس از جدایی از همسرشان، دچار خلأ عاطفی شده و سعی می کنند برای خودشان جایگزین پیدا کنند. به همین دلیل سریع عاشق شده و دچار معضلی تازه می شوند. این مشکل باعث می شود که انتخاب آنها براساس عقل و منطق نباشد و کاملاً احساسی با قضیه برخورد شود و شکست دوم رقم بخورد و ضربهٔ به مراتب بدتری از شکست اول و ازدواج اول بر فرد وارد شود. این گونه ازدواج های هیجانی، نتیجه فشارهای زیاد خانواده بر فرد و دخالت های زیاد و نادرست آن ها بر زندگی شخصی و انتخاب هایش است. آن ها به فرد این موضوع را می قبولانند که دلیل شکست در زندگی گذشته تو نبودِ نظارت ما بر آن بوده است و در ازدواج دوم ما باید نظارت داشته باشیم تا بتوانی انتخاب درستی داشته باشی؛ این یعنی محدودکردن استقلال فرد برای ازدواج دوم. در فرزندان دختر، موضوع فشارآوردن برای ازدواج دوم کمتر است؛ اما به جای آن، کنترل و فشار بر رفت وآمد بیشتر می شود و فرد برای هر گونه ملاقاتی با افراد دیگر تحت فشار قرار خواهد داشت. به او دیگر اجازه هر گونه رفتار و رفت وآمدی داده نمی شود. بعد از مدتی خانواده دختر به خود این اجازه را می دهد تا در تمام مسائل شخصی فرد دخالت کند و حتی دیده می شود بعد از این مدت، خواهر و برادرهای فرد نیز در امور شخصی وی دخالت می کنند و استقلال را به معنای واقعی از وی می گیرند. افراط و تفریط رویه خانواده ها در ایران پس از طلاق به صورت افراط و تفریط است. در یک حالت فرد به شدت تحت کنترل و نظارت است، حتی در مسائلی مانند دوست یابی و ارتباط برقرارکردن با افراد. حالت دیگر رهاکردن وی برای انجام هر کاری و احیانا اسیرشدن در یک عشق هیجانی است. در واقع در برخی خانواده های ایرانی هیچ گونه تعادلی در برخورد با فرزندان طلاق گرفته و جداشده وجود ندارد. گاهی دیده می شود که خانواده دختر و پسر در ازدواج مجدد، تنها هدف خود را برپایه انتقام گیری از همسر گذشته فرد استوار می کنند و به دنبال دختری بهتر یا پسری مناسب تر می گردند. ازدواج هایی که بر پایه حس انتقام جویی صورت می گیرد، در نمونه هایی با شکست بدتری مواجه می شود. نکته قابل توجه، فرزندانِ این گونه مردان و زنان جداشده هستند که پس از جدایی و طلاق دچار آزارواذیت ها و نکوهش ها و سرزنش هایی از سوی خانواده مادری یا پدری خود می شوند. این موضوع در خانواده دختر و برخورد با فرزندان او نمود بیشتری پیدا می کند. اگر در این میان، خانواده دختر از شوهر دخترشان رضایت نداشته باشند، این خص...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



نادر مشایخی: به خاطر یک نامه عاشقانه من نزدیک بود 50 نفر از بچه های مدرسه اخراج شوند!

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - سما بابایی: شما کسی را می شناسید که از ترافیک دیوانه کننده تهران کلافه که نشود هیچ، فکر کند که این فرصت خوبی است برای اینکه خوب به آدم های شهرش دقیق شود، خوب نگاه شان کند و از نظر جامعه شناختی و روان شناختی تحلیل شان کند و در این میان، تنها دلگیری اش این باشد که چه بد که تعداد کتاب های صوتی کم است و در این فاصله نمی تواند به یک شاهکار ادبی گوش کند؟ یا ای کاش دست اندازهای خیابان ها کمتر بود که می توانست راحت تر کتاب بخواند؟ شما آدمی را می شناسید که از صدای بوق های ممتد ماشین ها، برای خودش یک هارمونی و رنگ موسیقایی بسازد و کیف کند و با خودش بگوید: «چه باحال»؟! یا آدمی را سراغ دارید که از صدای تخریب ساختمان ها، حس عاطفی بگیرد و موسیقی ای را در آن بشنود که خودش کشف کرده است؟ اصلاً در امروز تهران، در سال 1395، در این شهر درندشت، کسی را دیده اید که از اتفاق های ریز و درشت خسته نشود، ناراحت نشود، به زمین و زمان فحش ندهد و بگوید: «خب زندگی به همین اتفاق ها زندگی می شود دیگر؛ سکون که باشد، همه چیز از هم می پاشد. یخ می زند. آب به جاری بودن آب است؛ وگرنه که مرداب می شود.» از یک سو دچار غربت شده باشد و از سوی دیگر، در کشور خودش با مشکلات زیاد و بیماری ای که سال ها است دست از سرش بر نمی دارد، بگوید: «از همه اینها خوشحالم؛ چون همه این اتفاقات است که «منِ امروز» را ساخته است.» «نادر مشایخی» همین است. به همین عجیبی و دلنشینی. می تواند بعد از ساعت ها ماندن در ترافیک، روزهای آخر اسفند، با انرژی، قهوه فوری اش را چنان با لذت بنوشد که پیش خودت فکر کنی این همان قهوه فوری ای است که ما هر روز بی حوصله و سردستی می نوشیم؟ با او گفت وگو کردن، تنها یک اتفاق ساده و روتین نیست؛ می تواند دریچه ای برای نگاه کردن از نوعی دیگر به زندگی باشد؛ به دقت در مشاهده که این همه روی آن تأکید دارد؛ به دقت در حواس. می تواند کشفی باشد برای زندگی. اینکه زندگی چیست؟ حقیقت کدام است و خوشبختی آیا یک رویای دست نیافتنی است یا یک اتفاق ممکن؟ برای همین این گفت وگو با یک سوال غیرمتعارف شروع می شود: «شما خوشبختید؟» راستی شما خوشبختید؟ *** * شما خوشبختید؟ آره. زندگی خیلی باحال است. خوشبختی برای من یعنی «دقت در مشاهده». * این یعنی شما فلسفه زیاد خوانده اید؟ خوانده ام؛ اما همه چیز را فلسفی نمی بینم. چون نگاه فلسفی داشتن، برای موزیک نوشتن خوب نیست. اول باید موزیک نوشت و بعد فلسفه بافت! * اصلاً خوشبختی یعنی چه؟ خوشبختی چیز عجیب و غریبی نیست. گفتم دقت در مشاهده -هر نوع مشاهده ای- که می تواند دیداری یا شنیداری باشد. شما باید پنج حس را به عنوان ابزار استفاده کنی تا از جهان هستی داده بگیری. همین که صدا وجود دارد، خوشبختی بزرگی است. من به هر شهری که می روم، تک و تنها در شهر راه می افتم تا صداهای آن شهر را کشف کنم. هر جا صدای خودش را دارد. مثلاً صدای رشت با شیراز فرق می کند. بعد که آن را کشف کردم، با آن حال می کنم. چون اتمسفر و حال و هوایی از آن شهر به من می دهد. با صدا بیش از هر چیز دیگری می شود تخیل کرد. برای همین «صدا» در شعر ما تا این اندازه وجود دارد. مثلاً «فروغ» بیش از 50 بار از واژه «صدا» استفاده کرده است. * صداهای تهران هم شما را به آرامش می رساند؟ این صدای بوق ها، تخریب ساختمان و... خیلی! * واقعاً؟ صدای کوبیده شدن ساختمان برای شما آرام بخش است؟ خیلی باحال است. * چطور؟ اینکه به تونالیته های صدا گوش و در آن ریتمی پیدا کنی، می دانی چه قدر باحال است؟ اینکه فرمی تازه کشف کنی؟ این فرم را تو کشف کرده ای. تو از صداهای به ظاهر بی جان، حس عاطفی گرفته ای. * معذرت می خواهم؛ اما من از صدای تخریب ساختمان هیچ حس عاطفی دریافت نمی کنم! تو باید کشف کنی. * شما از صدای بوق ممتد ماشین ها چه حس عاطفی ای می گیرید؟ من از رنگ های متفاوت آن لذت می برم. از فواصل آن، از حالتی که در فضا ایجاد می کند و... می دانی هر فضا، صدای خودش را دارد؟ در خیابان ویلا صدای بوق ها با خیابان انقلاب یا تجریش فرق می کند. چون این صدا به چیزهای مختلفی برخورد می کند و باعث نتایج متفاوتی می شود. من همیشه دنبال نتیجه هستم. این اتفاقاتی که می افتد، خیلی باحال است. خیلی چیزها در این دنیا باحال است. من در علی آباد کتول پرفورمنس اجرا می کنم و مردم دوست دارند. این عجیب نیست؟ زیبا نیست؟ خانمی به من می گفت: «در آگهی این برنامه دیدم نوشته تار و سه تار و کمانچه؛ با خودم گفتم حالا بروم دیگر؛ بعد آمدم دیدم که این جا اتفاقات دیگری می افتد.» این، همان چیزی است که شما با هنر باید انجام دهید. چیزی که مردم با خودشان ببرند. من دیگر دلم نمی خواهد کنسرتی بگذارم که همه از آن لذت ببرند و بعد بروند خانه شان بخوابند و فردا، همان آش باشد و همان کاسه. این چه کاری است؟ عبث است. وقت گیر است. سرگرمی یعنی اتلاف وقت. چند روز قبل، یکی به من پیشنهاد داد که می خواهم با شما آلبوم «لالایی برای کودکان» درست کنم. گفتم من اصلاً لالایی درست نمی کنم. اصلاً نمی خواهم بچه بخوابد. برایم مهم است که بچه ببیند، مشاهده کند، بشنود. نمی خواهم بخوابد تا من به راحتی به کارهایم برسم! * زندگی در تهران را دوست دارید؟ خیلی زیاد. * حتی وقتی برای یک مسیر یک رُبعه، دو ساعت در ترافیک گیر کنید؟ بله، من توی ترافیک خیلی فکر می کنم. به همه چیز. گاهی تنها دلم می خواهد کتاب های صوتی بیشتری منتشر شود که از فرصت ترافیک استفاده و کتاب گوش کنم. کتاب های معمولی بزرگ و سنگین است و راحت نمی شود در ترافیک آنها را خواند. کاغذها هم خیلی سفید است و چشم را می زند. ضمن اینکه در خیابان دست انداز زیاد است. (خنده) * شما رانندگی نمی کنید؟ نه، چون رابطه اجتماعی ای که در خیابان هست را دوست ندارم. در پیاده روها آدم ها یک جور دیگر هستند. تو می روی در چلوکبابی و آدمی که نمی شناسدت، جایش را به تو می دهد و می گوید: «بفرمایید». اصرار هم می کند؛ اما در خیابان همه چیز برعکس است. * بین وین، تهران و رشت کدام شهر را برای زندگی انتخاب می کنید؟ رشت. من این شهر را خیلی دوست دارم. نمی دانم در آن چه چیزی هست؛ اما مدام من را به طرف خودش می کشاند. شیراز هم همین طور است. شیراز و رشت من را مسخ می کنند. وقتی به این شهرها می روم، تا زمانی که در تهران کاری نداشته باشم، آن جا می مانم. * شما چه سالی از ایران مهاجرت کردید؟ 19 ساله بودم. * به عنوان یک آهنگساز، تجربه تان از مهاجرت چه طور بود؟ خب اولش آدم مشعوف است. چیزهایی را می بیند که تا حالا ندیده است. بعد از مدتی، کشف می کنی که تو خارج از قواعد اجتماعی آنها هستی. این را به تو می دهند. می گویند: «ما تو رو دوست داریم؛ اما یادت باشد خارجی هستی.» یک باره یک جمله ای به تو می گویند که ده سال، زندگی تو را تحت الشعاع قرار می دهد. با تو شوخی می کنند و بعد، با خودت فکر می کنی چرا با تو این شوخی را کردند؟ اتریشی ها ذاتاً نژادپرست اند و آنهایی که ضد هیلتر حرف می زنند، معمولاً نژادپرست ترند! (خنده) اتریش، کشوری پر از کوه است. شاید من هم دارم نژادپرستانه حرف می زنم؛ اما شما به «اینسبروک» که می روی، چهار طرفت کوه است. کجا را می بینی؟ در ایران می روی صحرا و تا صدها کیلومتر را باز می بینی. دیدت باز است و همین در نگاهت به زندگی تأثیر دارد. * شما در اتریش تجربه های ناخوشایند هم داشتید؟ خیلی. ببین این موضوع در سیستم اداری هم تأثیر دارد. پیش خودت می دانی که بهتری، اما کارت را نمی پذیرند. چون آن دیگری اتریشی است. * به عنوان یک آهنگساز هم از این موضوع متأثر شده اید؟ زیاد. می دانید من چند قطعه نوشته ام که اصلاً اجرا هم نشده؟ من قطعه ای نوشتم برای هزار ویولن که گفتند گران است. در حالی که مطمئنم اگر توسط یک اتریشی نوشته می شد، حتماً اجرایش می کردند. * اما با این وجود، سال ها آن جا ماندید. خب ازدواج کردم و به عنوان یک ایرانی، راه های خودم را پیدا کردم. (خنده) ما اساتید سرهم بندی هستیم! من سال 1988 باید تصمیم می گرفتم که بمانم یا برگردم. آن زمان موزیک در ایران کاملاً تعطیل بود؛ به خصوص موسیقی کلاسیک و مدرن. پس چاره ای جز ماندن نداشتم. یک ارکستر درست کردم و به وزارت فرهنگ اتریش رفتم و به من کمک کردند تا سالی چهار کنسرت برگزار کنم. کم کم این ارکستر در مدت سه سال به ماهی یک اجرا رسید. همه متعجب شده بودند. می گفتند چه طور دولت اتریش به یک ایرانی این طور کمک می کند؟ شانس آوردم. یک اتفاق در زمان مناسب و مکان مناسب رخ داد. در آن زمان، پول زیاد شده بود و به هنر مدرن توجه می کردند. در آن برنامه ها من کنسرت را هم آهنگسازی می کردم، یعنی نحوه اجرای ما هم خودش یک «ایونت» بود. مثلاً در یکی از برنامه ها اولین قطعه را از جیمی هندریکس انتخاب کردم. مردم را بیرون سالن گذاشتم و موسیقی را اجرا می کردیم. گاهی هم از مولتی مدیا استفاده می کردم. * درباره آنسامبل وین 2001 صحبت می کنید دیگر؟ بله، ما این آنسامبل را 1998 راه انداختیم و برنامه ای برایش چیده بودیم که تا 2001 ادامه داشت. * تا چه سالی فعال بود؟ تا 2004. همان سال به ایران برگشتم. خسته شده بودم. تمام کارهای ارکستر را خودم می کردم. از رهبری تا تنظیم و طراحی پلاکارد و... ضمن اینکه زمانی که من به اتریش رفتم، 19 ساله بودم و هدف و انگیزه داشتم. 20 سالی ماندم. بعد از 20 سال، سه هفته به ایران آمدم و برگشتم و افسردگی شدید گرفتم. (خنده) تازه با مفهوم «غربت» آشنا شده بودم. آن اوایل جوانی متوجه این نبودم. * الان 6 سال است که به ایران برگشته اید. این سال ها چه طور گذشت؟ خیلی جالب بود. چون ایران، سرزمین اتفاقات است و اتفاق، زندگی را جالب می کند. خوب یا بد هم فرقی نمی کند. من روی کیفیت اتفاقاتی که می افتد، هیچ قضاوتی ندارم و به آن خوب و بد نمی گویم. ما عادت داریم روی همه چیز قضاوت کنیم. آن هم در حالی که ابزار قضاوت، وجدان است و همه از آن استفاده نمی کنند. * هیچ وقت پیشمان نشدید که اصلاً چرا رفتید؟ نه از رفتن ام پشیمان ام و نه از برگشتن ام. چون همه شان در تفکر امروز من مؤثر بوده اند. من بیشتر عمرم را آن جا زندگی کرده ام و این موقعیت را برایم به وجود آورد که مشاهده گر باشم. * حتی با اتفاقاتی که زمان رهبری شما در ارکستر سمفونیک رخ داد؟ بعد از اتفاقات ارکستر، به اتریش برگشتم و گفتم همین است که هست و چاره ای جز ماندن در اتریش ندارم. دوباره می خواستم یک ارکستر تشکیل بدهم که نشد. برایم مهم بود که سالی یک بار یک وجه از وجوه مختلف فرهنگ ایرانی را به آنها معرفی کنیم که چند باری انجام شد و دیگر خودم ادامه اش ندادم. * دیگر به آن جا برنمی گردید؟ فعلاً که می خواهم در ایران زندگی کنم. با این جا حال می کنم. مکانیک ذهنی ای که در ایران هست را دوست دارم. برای من این جالب است که ایرانی ها چه طور فکر می کنند؟ 15 سال پیش کتابی از یک فیلسوف-اتنولوگ فرانسوی به نام «کلود لوئی اشتروس» خواندم با نام «تفکر وحشیانه». نویسنده در آن کتاب، مکانیزم ذهنی انسان امروز غربی را با انسان های آغازین مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود که در زندگی امروز اروپایی، نحوه ذهنی-تفکری اغلب «علی» است. یعنی در تصمیماتی که گرفته می شود، مدام به معلول فکر می شود. این طرز فکر باعث آینده نگری است؛ در حالی که طرز فکر انسان اولیه اصلاً علی نیست، بلکه «بریکولاژ» -سر هم بندی- است. یعنی در همه ابعاد زندگی، سرهم بندی می کنید. انسان آغازین این را در شکار و غذا خوردن و حتی هنر -نقاشی هایش- استفاده می کند. در تمام وجوه زندگی، ذهنش با این مکانیزم کار می کند. سال ها از خواندن آن کتاب گذشت تا به ایران آمدم. یاد آن حرف افتادم و دیدم تمام مشخصه ها و جنبه هایی که او به بریکولاژ نسبت می دهد، در ایران اتفاق می افتد. مثلاً خانه یک خانمی یک باره ده مهمان می آید، می رود در یخچال و می بیند برای درست کردن قیمه گوشت دارد؛ اما لپه ندارد. برای درست کردن قورمه سبزی، لوبیا دارد؛ اما سبزی ندارد. او تمام چیزهایی که دارد، با هم ادغام می کند و یک چیز خیلی خوشمزه درست می کند. خودش هم نمی داند این چیست.فرش «گبه» را بافنده بدون هیچ نقشه ای می بافد. این من را به فکر وادار می کند. اگر «علی» فکر کنید، نقشه می خواهد و بعد باید اجرا کنید؛ اما اینجا نقشه و اجرا هم زمان است؛ برای همین اشتباه پیش می آید. این اشتباه را در فرش نمی شود اصلاح کرد؛ چون خیلی وقت گیر است. پس اگر می خواهی به عنوان اشتباه در نظر گرفته نشود، باید تکرارش کنی. تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست. فکر کردم این طرز فکر ایرانی ها می تواند خیلی خوب باشد. این در همه زندگی ما وجود دارد. شما ساعت 11 صبح بروید میدان درکه، می بینید ماشین ها به شکل عجیب و غریبی در هم رفته اند؛ اما یک ربع بعد خودش حل می شود. این خیلی جالب است. نقشه ای در کار نیست، اما باید به نقشه سریع فکر کرد. تا جایی که می شود نباید علی فکر کرد؛ خیلی از آهنگسازان بزرگ دنیا هم این طور فکر نکرده اند. بتهوون هم نت هایش را سرهم بندی کرده است. * یعنی نوعی نگاهی بدوی. اصل...



فال روزانه : فال امروز 10 اسفند

درخواست حذف اطلاعات




فال روزانه 10 اسفند امروز شما چگونه خواهد گذشت ؟ فروردین: شما امروز وقتی کارهایتان را تمام کردید نمی توانید به راحتی وقت تان را برای تفریح کردن با دوستانتان تنظیم کنید. شما هنوز وظایفی دارید که حتی شاید وقتی لیست کارهای روزانه تان را چک کنید آنها را حس نکنید. همانطور که احساس گناه گردن به جز تلف کردن وقتتان هیچ کار دیگری نمی کند، دفاع کردن از خودتان در برابر دیگران نیز اینگونه است. فقط تا جایی که در توانتان هست کارهایتان را انجام دهید و بعد هر نگرانی که مانع لذت بردن از زمان حال می شود را از فکرتان بیرون کنید. اردیبهشت: امروز اختصاص دادن زمانی برای استراحت کردن امری حیاتی برای شما به حساب می آید، وگرنه دیگر فرصتی برای تفریح کردن نصیبتان نمی شود. اما حتی اگر خودتان هم متوجه بشوید که چه راهی را باید انتخاب کنید، شاید اتفاقی رخ دهد که مجبور شوید برنامه تان را تغییر دهید. با این حال نباید به خاطر چیزهای بدیهی بجنگید؛ پس عاقلانه تر این است که انرژی تان را برای چیزهای مهم تر زخیره کنید. خرداد: شما در حالیکه تمام مسئولیت های خانواده و کارهای خانه را تقبل کرده اید، می خواهید فرد مسئولیت پذیری باشید، اما هروقت که می خواهید کمی تفریح کنید اولویت هایتان نیز به سرعت تغییر می کند! مهم نیست که چقدر تلاش می کنید، قادر نخواهید بود از زیر بار مسئولیت هایتان فرار کرده و به شادی و پایکوبی مشغول شوید!! به دنبال شکار یک لحظه خوب و مناسب گشتن فقط ناامیدی تان را بیشتر می کند؛ پس خم به ابرو نیاورده و هر کاری که ازتان انتظار می رود را انجام دهید. تیر: امروز شاید یک نفر ازتا درخواست پول کند یا بخواهد که کاری برایش انجام دهید. باوجود اینکه شما نمی توانید بهش جواب منفی بدهید، ولی اگر خودتان برنامه های دیگری داشته باشید عصبانی خواهید شد. و اگر قادر نباشید که برنامه هایتان را کنسل کنید، اوضاع پیچیده تر شده و عصبانی تر خواهید شد! البته خیلی خوب است که برای خودتان مرزها و محدوده های را مشخص کنید، ولی در مورد این مشکل اخیر این استراتژی کارساز نخواهد بود. به هر حال شما ناچارید هم بهترین کار را انجام دهید و هم راهی را پیدا کنید که این فرد را خوشحال نگه دارید!! مرداد: الان برایتان خیلی سخت است که خودتان باشید!! به خصوص اگر با مشکلات مالی دست به گریبان باشید. اگر هم کسی ازتان بخواهد که مشکلی را رفع کنید، اوضاع بدتر خواهد شد. اگرهم قدبازی دربیاورید و هیچ کاری انجام ندهید خودتان عصبانی خواهید شد! متاسفانه این بدترین تاکتیکی است که ممکن است اتخاذ کنید. حتی اگر احاساس ناامیدی کردید ولی تسیلم نشوید. اگرچه شما منتظر هستید همه چیز حاضر و آماده برایتان مهیا شود، اما انجام دادن کارهایی که ازشان لذت می برید درهای خوشبختی زندگی را برویتان می گشاید! شهریور: شما از انجام دادن کارهایی که وظیفه افراد دیگر است خسته شده اید. شما حتی بعضی وقت ها فکر می کنید که تنها کسی هستید که به قول هایی که داده عمل می کند! اما امروز نباید به سرعت در صدد رفع اشتباهات افراد دیر بربیایید، چراکه شما به خاطر وسواس و اشتیاقی که برای رسیدن به موفقیت و ارضا کردن احساس کمال طلبانه خود دارید به آنها اجازه دست به عمل زدن نمی دهید. درعوض باید به اندازه کافی انعطاف پذیر باشید که بتوانید کمک و همکاری افراد دیگر را قبول کنید. یادتان باشید که هیچ انسانی کامل و بدون...



فال روزانه : فال امروز 12 اسفند

درخواست حذف اطلاعات




فال روزانه 12 اسفند امروز شما چگونه خواهد گذشت ؟ فروردین: شما امروز وقتی کارهایتان را تمام کردید نمی توانید به راحتی وقت تان را برای تفریح کردن با دوستانتان تنظیم کنید. شما هنوز وظایفی دارید که حتی شاید وقتی لیست کارهای روزانه تان را چک کنید آنها را حس نکنید. همانطور که احساس گناه گردن به جز تلف کردن وقتتان هیچ کار دیگری نمی کند، دفاع کردن از خودتان در برابر دیگران نیز اینگونه است. فقط تا جایی که در توانتان هست کارهایتان را انجام دهید و بعد هر نگرانی که مانع لذت بردن از زمان حال می شود را از فکرتان بیرون کنید. اردیبهشت: امروز اختصاص دادن زمانی برای استراحت کردن امری حیاتی برای شما به حساب می آید، وگرنه دیگر فرصتی برای تفریح کردن نصیبتان نمی شود. اما حتی اگر خودتان هم متوجه بشوید که چه راهی را باید انتخاب کنید، شاید اتفاقی رخ دهد که مجبور شوید برنامه تان را تغییر دهید. با این حال نباید به خاطر چیزهای بدیهی بجنگید؛ پس عاقلانه تر این است که انرژی تان را برای چیزهای مهم تر زخیره کنید. خرداد: شما در حالیکه تمام مسئولیت های خانواده و کارهای خانه را تقبل کرده اید، می خواهید فرد مسئولیت پذیری باشید، اما هروقت که می خواهید کمی تفریح کنید اولویت هایتان نیز به سرعت تغییر می کند! مهم نیست که چقدر تلاش می کنید، قادر نخواهید بود از زیر بار مسئولیت هایتان فرار کرده و به شادی و پایکوبی مشغول شوید!! به دنبال شکار یک لحظه خوب و مناسب گشتن فقط ناامیدی تان را بیشتر می کند؛ پس خم به ابرو نیاورده و هر کاری که ازتان انتظار می رود را انجام دهید. تیر: امروز شاید یک نفر ازتا درخواست پول کند یا بخواهد که کاری برایش انجام دهید. باوجود اینکه شما نمی توانید بهش جواب منفی بدهید، ولی اگر خودتان برنامه های دیگری داشته باشید عصبانی خواهید شد. و اگر قادر نباشید که برنامه هایتان را کنسل کنید، اوضاع پیچیده تر شده و عصبانی تر خواهید شد! البته خیلی خوب است که برای خودتان مرزها و محدوده های را مشخص کنید، ولی در مورد این مشکل اخیر این استراتژی کارساز نخواهد بود. به هر حال شما ناچارید هم بهترین کار را انجام دهید و هم راهی را پیدا کنید که این فرد را خوشحال نگه دارید!! مرداد: الان برایتان خیلی سخت است که خودتان باشید!! به خصوص اگر با مشکلات مالی دست به گریبان باشید. اگر هم کسی ازتان بخواهد که مشکلی را رفع کنید، اوضاع بدتر خواهد شد. اگرهم قدبازی دربیاورید و هیچ کاری انجام ندهید خودتان عصبانی خواهید شد! متاسفانه این بدترین تاکتیکی است که ممکن است اتخاذ کنید. حتی اگر احاساس ناامیدی کردید ولی تسیلم نشوید. اگرچه شما منتظر هستید همه چیز حاضر و آماده برایتان مهیا شود، اما انجام دادن کارهایی که ازشان لذت می برید درهای خوشبختی زندگی را برویتان می گشاید! شهریور: شما از انجام دادن کارهایی که وظیفه افراد دیگر است خسته شده اید. شما حتی بعضی وقت ها فکر می کنید که تنها کسی هستید که به قول هایی که داده عمل می کند! اما امروز نباید به سرعت در صدد رفع اشتباهات افراد دیر بربیایید، چراکه شما به خاطر وسواس و اشتیاقی که برای رسیدن به کمال و ارضا کردن احساس کمال طلبانه خود دارید به آنها اجازه دست به عمل زدن نمی دهید. درعوض باید به اندازه کافی انعطاف پذیر باشید که بتوانید کمک و همکاری افراد دیگر را قبول کنید. یادتان باشید که هیچ انسانی کامل و بدون ...



فال روزانه : فال امروز 14 اسفند

درخواست حذف اطلاعات




فال روزانه 14 اسفند امروز شما چگونه خواهد گذشت ؟ فروردین: امروز اگر کسی بتواند شخص دیگری را خراب کرده و به منجلاب بکشاند، آن شخص شما خواهید بود!! اما شما از کسی پول قرض نگیرید، چرا که برای چیزهایی که تا بحال دریافت کرده اید باید سخت تلاش کنید. در برابر گرفتن هر نوع کمک و حمایت مالی مقاومت کنید. با پول قرض کردن حتی اگر الان کارتان راراحت کنید، ولی بعدها باید بسیار تلاش کنید تا اوضاع به حالت اول برگردد. اردیبهشت: امروز سیاره بختتان یعنی ونوس، شما را در حالیکه به وسیله قدرت یک عشق عالی فریفته شده و یا حتی آزار دیده اید، می تواند دوباره با عشقتان پیوند دهد. ولی متاسفانه شما قادر نیستید رویاهایتان را به واقعیت تبدیل کنید، چرا که تمام این رویاها زاییده ذهن خیالپرداز بیش از اندازه فعالتان هستند. امروز اصلا نگران ابراز عشق نباشید؛ الان فقط از خوشبختی ها ناپیدای زندگی تان لذت ببرید! خرداد: سیاره بخت شما، یعنی عطارد، امروز تبدیل به یکی از سیاره های مرموز شده است و شما را با جهان های موازی و هم ردیف مرتبط می کند. امروز در مورد بیگانه ها و یا راهنماهایی که شما را به هیجان می آورند صحبت نکنید؛ فقط باید بفهمید که چه کسانی حاضرند برای ملحق شدن و کمک کردن به شما همراه شوند. به یاد داشته باشید که اگر برای یادگرفتن علم و دانش بیش از اندازه تلاش کنید، تجزیه و تحلیل کردن تان می تواند ذهن شما را به روی ابعاد درونی و معنوی جهان ببندد. شما الان نباید هیچ کار خاصی انجام دهید، فقط باید اعتراف کنید که امکان وقوع بعضی از چیزها را واقعا نمی فهمید! تیر: شما امروز به خاطر اینکه بتوانید خودتان را برای فردا که ماه به نشانه تان باز می گردد آماده کنید، باید کارهای خیلی زیادی انجام دهید. اگرچه کار شما به راحتی روی غلطک می افتد، اما شاید در طول کار با موانع متعددی نیز روبرو شوید. با چیزهایی که جلوی راهتان را گرفته اند نجنگید؛ در عوض نگاه کنید و ببینید که نشانه ها بهتان چه می گویند! اگر شما از این نشانه ها درس بگیرید، بهتان اجازه داده می شود که به مرحله بعدی پا بگذارید! مرداد: امروز شما با اطمینان و اعتماد به نفس بیشتری با مردم برخورد می کنید. باوجود اینکه شما به خاطر ظاهر سرسختانه خود برجسته و مورد توجه شده اید، وقتی که حقایق واقعی بهتان گفته می شود، آماده اید که فکر خود را تغییر دهید. اما خوش بینی شما می تواند مانع و عامل باز دارنده ای برای افراد دیگر باشد و آنها از سهیم کردن شما در افکارشان پشیمان شوند. پس آگاهانه راه خود را هموار کنید تا بتوانید جایی برای ایجاد گفتگوهای واقعی و اگاهانه ایجاد کنید. شهریور: امروز حتی بهترین برنامه ها هم ممکن است به سرانجام نرسند، با نگران شدن به خاطر اتفاقات روی داده انرژی تان را تلف نکنید. درعوض روی چیزی که الان دارید تمرکز کنید. شما ایده ای در سر داشتید که به روشی که شما در نظر داشتید عمل نکرده و ممکن است خطرات و ریسک هایی برای آن وجود داشته باشد. بزرگترین قدرت و توانایی شما انعطاف پذیری تان است، در حالیکه به رویدادهای اخیر واکنش نشان می دهید، شما حتی راه های بهتری را برای رسیدن به اهدافتان پیدا خواهید کرد. مهر: امروز شاید تعداد رابطه های شما بیشتر شود، چرا که ونوس یعنی سیاره فرمانروای شما پی...



به سوی تو به شوق روی تو

درخواست حذف اطلاعات




[آرش نصیری - روزنامه نگار، مدیر و مجری برنامه هزار صدا ] اگر در دسته بندی انواع موسیقی، به جای اصل قرار دادن ابزار و فرم، مفهوم را در نظر بگیریم، بسیاری از آهنگ هایی که به ظاهر در دسته موسیقی اصیل یا دستگاهی و یا کلاسیک ایرانی قرار می گیرند، پاپ هستند؛ آهنگ هایی که به شدت در لایه های مختلف اجتماع نفوذ کرده و مورد قبول همه اقشار قرار گرفته اند. سید علیرضا میرعلینقی در یادداشتی که سال ها قبل نوشته بود، امین الله رشیدی را از اولین کسانی دانست که موسیقی پاپ را در موسیقی رسمی دستگاهی ایران وارد کرد و به زعم بنده، اشاره اش بیشتر از نظر ساختاری بود و پیش از آن، چند تن دیگر هم بودند که از نظر مفهو می ، موسیقی شان پاپ بود. از آن جمله بودند آثار زنده یاد سید جواد بدیع زاده و صد البته آثار زنده‎یاد مجید وفادار. یک بار دیگر این ترانه های ماندگار را ذهن تان مرور کنید: «مرا ببوس» (حسن گل نراقی)، «عاشقم من» (دلکش)، «گلنار» (داریوش رفیعی)، «گل اومد بهار» (پوران)، «به سوی تو» (کورس سرهنگ زاده، داریوش رفیعی، هوشمند عقیلی، مهران زاهدی)، «شب جدایی» (حسین قوامی)، «زهره» (داریوش رفیعی)، «شمع شبانه» (داریوش رفیعی)، «منتظرت بودم» (داریوش رفیعی) و... ده ها آهنگ بی نظیر دیگر. اینها بخشی از ساخته های «مجید وفادار»اند. حدود چهارصد قطعه ساخته و اغلب خوانندگان بزرگ آنها را خوانده اند و اغلب آنها در دوره خودشان، توسط مردم کوچه و بازار زمزمه شده اند. او چندین خواننده را با این ملودی هایی که بر جان مردم می نشست، به شهرت رسانده است. قبل از ترانه «گل اومد، بهار اومد، میرم به صحرا» استفاده از کلام شکسته و به قولی عامیانه، مرسوم نبود؛ اما او ترسی نداشت از اینکه برای پسند عامه، از کلمات روان‎تر استفاده کند و این گونه بود که زنده یاد «بیژن ترقی» شعر این ترانه را گفت و آهنگ را او ساخت و با ارکستر برادران وفادار اجرا کردند و وقتی از رادیو پخش شد، به قول امروزی ها ترکاند و بنا بر آنچه در تاریخ آمده، ماه ها و حتی سال ها آهنگ روز کوچه و بازار و جشن ها بود. یکی از معانی موسیقی پاپ، همین ترکاندن است و این به سازی که در ارکستر استفاده می شود و حتی ساختار موسیقی مربوط نیست، به ذات پدیدآورندگان بستگی دارد. آنها زندگی شان در موسیقی شان و موسیقی شان در زندگی شان جاری بود. آنها چیزهایی را می خواندند که نزدیک و همراه زندگی خودشان بود. برای همین هم بود که توسط مردم باور می شد و حتی برایش افسانه می ساختند. *** روزنامه نگار پیشکسوت ما، اسماعیل خان جمشیدی در مجله فرهنگی هنری «بخارا» (شماره 86 – فروردین و اردیبهشت 1391) یادداشتی نوشته و در آن بخش هایی از خاطراتش با این آهنگ ساز فقید را ذکر کرده است. جمشیدی در سال های آخر حیات «وفادار»، گفت وگویی با ایشان انجام داد که بعد از درگذشت شان در «اطلاعات هفتگی» آن زمان چاپ شد. بر اساس این گزارش و آن گفت وگو، مجید وفادار در 28 اسفند 1291 در سرچشمه تهران متولد شده است. پدرش ناظم مدرسه آمریکایی ها بود. او در همین کالج درس خواند و روزگارش عادی بود تا اینکه روزی گذرش به سینما «فانوس» خیابان علاءالدوله -که تنها سینمای تهران بود- افتاد. این سینما فیلم های صامت نشان می داد و او آن جا برای اولین بار، یک پیانو را از نزدیک دید و صدای سحرانگیز و جادویی اش را شنید. صدایی که به گفته خودش، تمام وجودش را به لرزه انداخت. از همان جا چشمش با دیدن پیانو و گوشش با صدای پیانو به دنیای موسیقی رفت و حال دیگری پیدا کرد و بعد در مدرسه، کلاس سرود داشتند و در این کلاس خانم دکتر جردن پیانو می زد. این جا دیگر گرایش اش به موسیقی صدچندان شد و هیچ چیزی جز موسیقی راضی اش نمی کرد. او در دل جامعه زندگی می کرد و با دیدن نمایش «کاکاسیاها» و کمانچه کشی آنها با این ساز آشنا شد و در خانه سعی می کرد با ابزاری آن صدا را تکرار کند. آن قدر عاشق موسیقی بود که بعد از مخالفت مادر با ساز زدنش، مریض شود و وقتی او را به دکتر نشان می دهند، دکتر بگوید: «این بچه عاشق موسیقی و شفای او با موسیقی است. او نیاز به نوازش ساز دارد.» و بعد آقای جردن به فکر نجاتش بیفتد و اجازه دهد از پیانوی مدرسه استفاده کند. البته او برای نواختن پیانو بسیار ضعیف و ظریف و نحیف بود و دکتر جردن چاره کار را در ویولن دانست و برای اولین بار، از دست او ویلن گرفت و نواخت و غرق در لذت شد. ماجرای کلاس معلم کمانچه اش حسین اسماعیل زاده و یاد گرفتن ردیف های ایرانی نزد این استاد و پنهان کردن کمانچه زیر لباده از ترس مردم متعصب سرچشمه و بعد، آشنایی با رضا محجوبی و بعد، فوت پدر و نان آور خانواده شدن و درس شبانه و کار در بیمارستان و سختی های زندگی، داستان های بعدی زندگی این نابغه موسیقی است. او بعد با تلاش و دوندگی، کار نوازندگی در سینمای معروف داریوش را به دست آورد و کارش این بود که در صحنه های کتک کاری فیلم، تند ویولن بنوازد و دعوا که تمام می شد، آرام می نواخت و شبی هشت قران مزد می گرفت. به این ترتیب، باز هم توانست روزها به مدرسه برود و شب ها کار کند و درآمدی داشته باشد. بعد در بستنی فروشی لقانطه ساز نواخت. بعد به درخواست حسین قلی مستعان، نویسنده مشهور آن روزگار و رئیس وقت رادیو تهران، به همراه برادرش حمید وفادار -که او هم وارد کار موسیقی شده بود- برای رادیو، ارکستر برادران وفادار را با خوانندگی «روحبخش» تشکیل داد. این ارکستر بعدازظهر جمعه ها به طور زنده در محل ساختمان رادیو، برنامه اجرا می کرد و در آن، علی محمد خادم میثاق (پیانو)، سلیم فرزام (قره نی)، یوسف کاووسی (تار و عود) و مهدی قیاسی (ضرب) ساز می زند. با آهنگ هایی که وفادار برای این خواننده می ساخت، او خیلی زود مشهور شد. کار گروه برادران «وفادار» گرفت و از «حسین قوا می» خواستند د...



به سوی تو به شوق روی تو

درخواست حذف اطلاعات




[آرش نصیری - روزنامه نگار، مدیر و مجری برنامه هزار صدا ] اگر در دسته بندی انواع موسیقی، به جای اصل قرار دادن ابزار و فرم، مفهوم را در نظر بگیریم، بسیاری از آهنگ هایی که به ظاهر در دسته موسیقی اصیل یا دستگاهی و یا کلاسیک ایرانی قرار می گیرند، پاپ هستند؛ آهنگ هایی که به شدت در لایه های مختلف اجتماع نفوذ کرده و مورد قبول همه اقشار قرار گرفته اند. سید علیرضا میرعلینقی در یادداشتی که سال ها قبل نوشته بود، امین الله رشیدی را از اولین کسانی دانست که موسیقی پاپ را در موسیقی رسمی دستگاهی ایران وارد کرد و به زعم بنده، اشاره اش بیشتر از نظر ساختاری بود و پیش از آن، چند تن دیگر هم بودند که از نظر مفهو می ، موسیقی شان پاپ بود. از آن جمله بودند آثار زنده یاد سید جواد بدیع زاده و صد البته آثار زنده‎یاد مجید وفادار. یک بار دیگر این ترانه های ماندگار را ذهن تان مرور کنید: «مرا ببوس» (حسن گل نراقی)، «عاشقم من» (دلکش)، «گلنار» (داریوش رفیعی)، «گل اومد بهار» (پوران)، «به سوی تو» (کورس سرهنگ زاده، داریوش رفیعی، هوشمند عقیلی، مهران زاهدی)، «شب جدایی» (حسین قوامی)، «زهره» (داریوش رفیعی)، «شمع شبانه» (داریوش رفیعی)، «منتظرت بودم» (داریوش رفیعی) و... ده ها آهنگ بی نظیر دیگر. اینها بخشی از ساخته های «مجید وفادار»اند. حدود چهارصد قطعه ساخته و اغلب خوانندگان بزرگ آنها را خوانده اند و اغلب آنها در دوره خودشان، توسط مردم کوچه و بازار زمزمه شده اند. او چندین خواننده را با این ملودی هایی که بر جان مردم می نشست، به شهرت رسانده است. قبل از ترانه «گل اومد، بهار اومد، میرم به صحرا» استفاده از کلام شکسته و به قولی عامیانه، مرسوم نبود؛ اما او ترسی نداشت از اینکه برای پسند عامه، از کلمات روان‎تر استفاده کند و این گونه بود که زنده یاد «بیژن ترقی» شعر این ترانه را گفت و آهنگ را او ساخت و با ارکستر برادران وفادار اجرا کردند و وقتی از رادیو پخش شد، به قول امروزی ها ترکاند و بنا بر آنچه در تاریخ آمده، ماه ها و حتی سال ها آهنگ روز کوچه و بازار و جشن ها بود. یکی از معانی موسیقی پاپ، همین ترکاندن است و این به سازی که در ارکستر استفاده می شود و حتی ساختار موسیقی مربوط نیست، به ذات پدیدآورندگان بستگی دارد. آنها زندگی شان در موسیقی شان و موسیقی شان در زندگی شان جاری بود. آنها چیزهایی را می خواندند که نزدیک و همراه زندگی خودشان بود. برای همین هم بود که توسط مردم باور می شد و حتی برایش افسانه می ساختند. *** روزنامه نگار پیشکسوت ما، اسماعیل خان جمشیدی در مجله فرهنگی هنری «بخارا» (شماره 86 – فروردین و اردیبهشت 1391) یادداشتی نوشته و در آن بخش هایی از خاطراتش با این آهنگ ساز فقید را ذکر کرده است. جمشیدی در سال های آخر حیات «وفادار»، گفت وگویی با ایشان انجام داد که بعد از درگذشت شان در «اطلاعات هفتگی» آن زمان چاپ شد. بر اساس این گزارش و آن گفت وگو، مجید وفادار در 28 اسفند 1291 در سرچشمه تهران متولد شده است. پدرش ناظم مدرسه آمریکایی ها بود. او در همین کالج درس خواند و روزگارش عادی بود تا اینکه روزی گذرش به سینما «فانوس» خیابان علاءالدوله -که تنها سینمای تهران بود- افتاد. این سینما فیلم های صامت نشان می داد و او آن جا برای اولین بار، یک پیانو را از نزدیک دید و صدای سحرانگیز و جادویی اش را شنید. صدایی که به گفته خودش، تمام وجودش را به لرزه انداخت. از همان جا چشمش با دیدن پیانو و گوشش با صدای پیانو به دنیای موسیقی رفت و حال دیگری پیدا کرد و بعد در مدرسه، کلاس سرود داشتند و در این کلاس خانم دکتر جردن پیانو می زد. این جا دیگر گرایش اش به موسیقی صدچندان شد و هیچ چیزی جز موسیقی راضی اش نمی کرد. او در دل جامعه زندگی می کرد و با دیدن نمایش «کاکاسیاها» و کمانچه کشی آنها با این ساز آشنا شد و در خانه سعی می کرد با ابزاری آن صدا را تکرار کند. آن قدر عاشق موسیقی بود که بعد از مخالفت مادر با ساز زدنش، مریض شود و وقتی او را به دکتر نشان می دهند، دکتر بگوید: «این بچه عاشق موسیقی و شفای او با موسیقی است. او نیاز به نوازش ساز دارد.» و بعد آقای جردن به فکر نجاتش بیفتد و اجازه دهد از پیانوی مدرسه استفاده کند. البته او برای نواختن پیانو بسیار ضعیف و ظریف و نحیف بود و دکتر جردن چاره کار را در ویولن دانست و برای اولین بار، از دست او ویلن گرفت و نواخت و غرق در لذت شد. ماجرای کلاس معلم کمانچه اش حسین اسماعیل زاده و یاد گرفتن ردیف های ایرانی نزد این استاد و پنهان کردن کمانچه زیر لباده از ترس مردم متعصب سرچشمه و بعد، آشنایی با رضا محجوبی و بعد، فوت پدر و نان آور خانواده شدن و درس شبانه و کار در بیمارستان و سختی های زندگی، داستان های بعدی زندگی این نابغه موسیقی است. او بعد با تلاش و دوندگی، کار نوازندگی در سینمای معروف داریوش را به دست آورد و کارش این بود که در صحنه های کتک کاری فیلم، تند ویولن بنوازد و دعوا که تمام می شد، آرام می نواخت و شبی هشت قران مزد می گرفت. به این ترتیب، باز هم توانست روزها به مدرسه برود و شب ها کار کند و درآمدی داشته باشد. بعد در بستنی فروشی لقانطه ساز نواخت. بعد به درخواست حسین قلی مستعان، نویسنده مشهور آن روزگار و رئیس وقت رادیو تهران، به همراه برادرش حمید وفادار -که او هم وارد کار موسیقی شده بود- برای رادیو، ارکستر برادران وفادار را با خوانندگی «روحبخش» تشکیل داد. این ارکستر بعدازظهر جمعه ها به طور زنده در محل ساختمان رادیو، برنامه اجرا می کرد و در آن، علی محمد خادم میثاق (پیانو)، سلیم فرزام (قره نی)، یوسف کاووسی (تار و عود) و مهدی قیاسی (ضرب) ساز می زند. با آهنگ هایی که وفادار برای این خواننده می ساخت، او خیلی زود مشهور شد. کار گروه برادران «وفادار» گرفت و از «حسین قوا می» خواستند د...



به سوی تو به شوق روی تو

درخواست حذف اطلاعات




[آرش نصیری - روزنامه نگار، مدیر و مجری برنامه هزار صدا ] اگر در دسته بندی انواع موسیقی، به جای اصل قرار دادن ابزار و فرم، مفهوم را در نظر بگیریم، بسیاری از آهنگ هایی که به ظاهر در دسته موسیقی اصیل یا دستگاهی و یا کلاسیک ایرانی قرار می گیرند، پاپ هستند؛ آهنگ هایی که به شدت در لایه های مختلف اجتماع نفوذ کرده و مورد قبول همه اقشار قرار گرفته اند. سید علیرضا میرعلینقی در یادداشتی که سال ها قبل نوشته بود، امین الله رشیدی را از اولین کسانی دانست که موسیقی پاپ را در موسیقی رسمی دستگاهی ایران وارد کرد و به زعم بنده، اشاره اش بیشتر از نظر ساختاری بود و پیش از آن، چند تن دیگر هم بودند که از نظر مفهو می ، موسیقی شان پاپ بود. از آن جمله بودند آثار زنده یاد سید جواد بدیع زاده و صد البته آثار زنده‎یاد مجید وفادار. یک بار دیگر این ترانه های ماندگار را ذهن تان مرور کنید: «مرا ببوس» (حسن گل نراقی)، «عاشقم من» (دلکش)، «گلنار» (داریوش رفیعی)، «گل اومد بهار» (پوران)، «به سوی تو» (کورس سرهنگ زاده، داریوش رفیعی، هوشمند عقیلی، مهران زاهدی)، «شب جدایی» (حسین قوامی)، «زهره» (داریوش رفیعی)، «شمع شبانه» (داریوش رفیعی)، «منتظرت بودم» (داریوش رفیعی) و... ده ها آهنگ بی نظیر دیگر. اینها بخشی از ساخته های «مجید وفادار»اند. حدود چهارصد قطعه ساخته و اغلب خوانندگان بزرگ آنها را خوانده اند و اغلب آنها در دوره خودشان، توسط مردم کوچه و بازار زمزمه شده اند. او چندین خواننده را با این ملودی هایی که بر جان مردم می نشست، به شهرت رسانده است. قبل از ترانه «گل اومد، بهار اومد، میرم به صحرا» استفاده از کلام شکسته و به قولی عامیانه، مرسوم نبود؛ اما او ترسی نداشت از اینکه برای پسند عامه، از کلمات روان‎تر استفاده کند و این گونه بود که زنده یاد «بیژن ترقی» شعر این ترانه را گفت و آهنگ را او ساخت و با ارکستر برادران وفادار اجرا کردند و وقتی از رادیو پخش شد، به قول امروزی ها ترکاند و بنا بر آنچه در تاریخ آمده، ماه ها و حتی سال ها آهنگ روز کوچه و بازار و جشن ها بود. یکی از معانی موسیقی پاپ، همین ترکاندن است و این به سازی که در ارکستر استفاده می شود و حتی ساختار موسیقی مربوط نیست، به ذات پدیدآورندگان بستگی دارد. آنها زندگی شان در موسیقی شان و موسیقی شان در زندگی شان جاری بود. آنها چیزهایی را می خواندند که نزدیک و همراه زندگی خودشان بود. برای همین هم بود که توسط مردم باور می شد و حتی برایش افسانه می ساختند. *** روزنامه نگار پیشکسوت ما، اسماعیل خان جمشیدی در مجله فرهنگی هنری «بخارا» (شماره 86 – فروردین و اردیبهشت 1391) یادداشتی نوشته و در آن بخش هایی از خاطراتش با این آهنگ ساز فقید را ذکر کرده است. جمشیدی در سال های آخر حیات «وفادار»، گفت وگویی با ایشان انجام داد که بعد از درگذشت شان در «اطلاعات هفتگی» آن زمان چاپ شد. بر اساس این گزارش و آن گفت وگو، مجید وفادار در 28 اسفند 1291 در سرچشمه تهران متولد شده است. پدرش ناظم مدرسه آمریکایی ها بود. او در همین کالج درس خواند و روزگارش عادی بود تا اینکه روزی گذرش به سینما «فانوس» خیابان علاءالدوله -که تنها سینمای تهران بود- افتاد. این سینما فیلم های صامت نشان می داد و او آن جا برای اولین بار، یک پیانو را از نزدیک دید و صدای سحرانگیز و جادویی اش را شنید. صدایی که به گفته خودش، تمام وجودش را به لرزه انداخت. از همان جا چشمش با دیدن پیانو و گوشش با صدای پیانو به دنیای موسیقی رفت و حال دیگری پیدا کرد و بعد در مدرسه، کلاس سرود داشتند و در این کلاس خانم دکتر جردن پیانو می زد. این جا دیگر گرایش اش به موسیقی صدچندان شد و هیچ چیزی جز موسیقی راضی اش نمی کرد. او در دل جامعه زندگی می کرد و با دیدن نمایش «کاکاسیاها» و کمانچه کشی آنها با این ساز آشنا شد و در خانه سعی می کرد با ابزاری آن صدا را تکرار کند. آن قدر عاشق موسیقی بود که بعد از مخالفت مادر با ساز زدنش، مریض شود و وقتی او را به دکتر نشان می دهند، دکتر بگوید: «این بچه عاشق موسیقی و شفای او با موسیقی است. او نیاز به نوازش ساز دارد.» و بعد آقای جردن به فکر نجاتش بیفتد و اجازه دهد از پیانوی مدرسه استفاده کند. البته او برای نواختن پیانو بسیار ضعیف و ظریف و نحیف بود و دکتر جردن چاره کار را در ویولن دانست و برای اولین بار، از دست او ویلن گرفت و نواخت و غرق در لذت شد. ماجرای کلاس معلم کمانچه اش حسین اسماعیل زاده و یاد گرفتن ردیف های ایرانی نزد این استاد و پنهان کردن کمانچه زیر لباده از ترس مردم متعصب سرچشمه و بعد، آشنایی با رضا محجوبی و بعد، فوت پدر و نان آور خانواده شدن و درس شبانه و کار در بیمارستان و سختی های زندگی، داستان های بعدی زندگی این نابغه موسیقی است. او بعد با تلاش و دوندگی، کار نوازندگی در سینمای معروف داریوش را به دست آورد و کارش این بود که در صحنه های کتک کاری فیلم، تند ویولن بنوازد و دعوا که تمام می شد، آرام می نواخت و شبی هشت قران مزد می گرفت. به این ترتیب، باز هم توانست روزها به مدرسه برود و شب ها کار کند و درآمدی داشته باشد. بعد در بستنی فروشی لقانطه ساز نواخت. بعد به درخواست حسین قلی مستعان، نویسنده مشهور آن روزگار و رئیس وقت رادیو تهران، به همراه برادرش حمید وفادار -که او هم وارد کار موسیقی شده بود- برای رادیو، ارکستر برادران وفادار را با خوانندگی «روحبخش» تشکیل داد. این ارکستر بعدازظهر جمعه ها به طور زنده در محل ساختمان رادیو، برنامه اجرا می کرد و در آن، علی محمد خادم میثاق (پیانو)، سلیم فرزام (قره نی)، یوسف کاووسی (تار و عود) و مهدی قیاسی (ضرب) ساز می زند. با آهنگ هایی که وفادار برای این خواننده می ساخت، او خیلی زود مشهور شد. کار گروه برادران «وفادار» گرفت و از «حسین قوا می» خواستند د...



به سوی تو به شوق روی تو

درخواست حذف اطلاعات




[آرش نصیری - روزنامه نگار، مدیر و مجری برنامه هزار صدا ] اگر در دسته بندی انواع موسیقی، به جای اصل قرار دادن ابزار و فرم، مفهوم را در نظر بگیریم، بسیاری از آهنگ هایی که به ظاهر در دسته موسیقی اصیل یا دستگاهی و یا کلاسیک ایرانی قرار می گیرند، پاپ هستند؛ آهنگ هایی که به شدت در لایه های مختلف اجتماع نفوذ کرده و مورد قبول همه اقشار قرار گرفته اند. سید علیرضا میرعلینقی در یادداشتی که سال ها قبل نوشته بود، امین الله رشیدی را از اولین کسانی دانست که موسیقی پاپ را در موسیقی رسمی دستگاهی ایران وارد کرد و به زعم بنده، اشاره اش بیشتر از نظر ساختاری بود و پیش از آن، چند تن دیگر هم بودند که از نظر مفهو می ، موسیقی شان پاپ بود. از آن جمله بودند آثار زنده یاد سید جواد بدیع زاده و صد البته آثار زنده‎یاد مجید وفادار. یک بار دیگر این ترانه های ماندگار را ذهن تان مرور کنید: «مرا ببوس» (حسن گل نراقی)، «عاشقم من» (دلکش)، «گلنار» (داریوش رفیعی)، «گل اومد بهار» (پوران)، «به سوی تو» (کورس سرهنگ زاده، داریوش رفیعی، هوشمند عقیلی، مهران زاهدی)، «شب جدایی» (حسین قوامی)، «زهره» (داریوش رفیعی)، «شمع شبانه» (داریوش رفیعی)، «منتظرت بودم» (داریوش رفیعی) و... ده ها آهنگ بی نظیر دیگر. اینها بخشی از ساخته های «مجید وفادار»اند. حدود چهارصد قطعه ساخته و اغلب خوانندگان بزرگ آنها را خوانده اند و اغلب آنها در دوره خودشان، توسط مردم کوچه و بازار زمزمه شده اند. او چندین خواننده را با این ملودی هایی که بر جان مردم می نشست، به شهرت رسانده است. قبل از ترانه «گل اومد، بهار اومد، میرم به صحرا» استفاده از کلام شکسته و به قولی عامیانه، مرسوم نبود؛ اما او ترسی نداشت از اینکه برای پسند عامه، از کلمات روان‎تر استفاده کند و این گونه بود که زنده یاد «بیژن ترقی» شعر این ترانه را گفت و آهنگ را او ساخت و با ارکستر برادران وفادار اجرا کردند و وقتی از رادیو پخش شد، به قول امروزی ها ترکاند و بنا بر آنچه در تاریخ آمده، ماه ها و حتی سال ها آهنگ روز کوچه و بازار و جشن ها بود. یکی از معانی موسیقی پاپ، همین ترکاندن است و این به سازی که در ارکستر استفاده می شود و حتی ساختار موسیقی مربوط نیست، به ذات پدیدآورندگان بستگی دارد. آنها زندگی شان در موسیقی شان و موسیقی شان در زندگی شان جاری بود. آنها چیزهایی را می خواندند که نزدیک و همراه زندگی خودشان بود. برای همین هم بود که توسط مردم باور می شد و حتی برایش افسانه می ساختند. *** روزنامه نگار پیشکسوت ما، اسماعیل خان جمشیدی در مجله فرهنگی هنری «بخارا» (شماره 86 – فروردین و اردیبهشت 1391) یادداشتی نوشته و در آن بخش هایی از خاطراتش با این آهنگ ساز فقید را ذکر کرده است. جمشیدی در سال های آخر حیات «وفادار»، گفت وگویی با ایشان انجام داد که بعد از درگذشت شان در «اطلاعات هفتگی» آن زمان چاپ شد. بر اساس این گزارش و آن گفت وگو، مجید وفادار در 28 اسفند 1291 در سرچشمه تهران متولد شده است. پدرش ناظم مدرسه آمریکایی ها بود. او در همین کالج درس خواند و روزگارش عادی بود تا اینکه روزی گذرش به سینما «فانوس» خیابان علاءالدوله -که تنها سینمای تهران بود- افتاد. این سینما فیلم های صامت نشان می داد و او آن جا برای اولین بار، یک پیانو را از نزدیک دید و صدای سحرانگیز و جادویی اش را شنید. صدایی که به گفته خودش، تمام وجودش را به لرزه انداخت. از همان جا چشمش با دیدن پیانو و گوشش با صدای پیانو به دنیای موسیقی رفت و حال دیگری پیدا کرد و بعد در مدرسه، کلاس سرود داشتند و در این کلاس خانم دکتر جردن پیانو می زد. این جا دیگر گرایش اش به موسیقی صدچندان شد و هیچ چیزی جز موسیقی راضی اش نمی کرد. او در دل جامعه زندگی می کرد و با دیدن نمایش «کاکاسیاها» و کمانچه کشی آنها با این ساز آشنا شد و در خانه سعی می کرد با ابزاری آن صدا را تکرار کند. آن قدر عاشق موسیقی بود که بعد از مخالفت مادر با ساز زدنش، مریض شود و وقتی او را به دکتر نشان می دهند، دکتر بگوید: «این بچه عاشق موسیقی و شفای او با موسیقی است. او نیاز به نوازش ساز دارد.» و بعد آقای جردن به فکر نجاتش بیفتد و اجازه دهد از پیانوی مدرسه استفاده کند. البته او برای نواختن پیانو بسیار ضعیف و ظریف و نحیف بود و دکتر جردن چاره کار را در ویولن دانست و برای اولین بار، از دست او ویلن گرفت و نواخت و غرق در لذت شد. ماجرای کلاس معلم کمانچه اش حسین اسماعیل زاده و یاد گرفتن ردیف های ایرانی نزد این استاد و پنهان کردن کمانچه زیر لباده از ترس مردم متعصب سرچشمه و بعد، آشنایی با رضا محجوبی و بعد، فوت پدر و نان آور خانواده شدن و درس شبانه و کار در بیمارستان و سختی های زندگی، داستان های بعدی زندگی این نابغه موسیقی است. او بعد با تلاش و دوندگی، کار نوازندگی در سینمای معروف داریوش را به دست آورد و کارش این بود که در صحنه های کتک کاری فیلم، تند ویولن بنوازد و دعوا که تمام می شد، آرام می نواخت و شبی هشت قران مزد می گرفت. به این ترتیب، باز هم توانست روزها به مدرسه برود و شب ها کار کند و درآمدی داشته باشد. بعد در بستنی فروشی لقانطه ساز نواخت. بعد به درخواست حسین قلی مستعان، نویسنده مشهور آن روزگار و رئیس وقت رادیو تهران، به همراه برادرش حمید وفادار -که او هم وارد کار موسیقی شده بود- برای رادیو، ارکستر برادران وفادار را با خوانندگی «روحبخش» تشکیل داد. این ارکستر بعدازظهر جمعه ها به طور زنده در محل ساختمان رادیو، برنامه اجرا می کرد و در آن، علی محمد خادم میثاق (پیانو)، سلیم فرزام (قره نی)، یوسف کاووسی (تار و عود) و مهدی قیاسی (ضرب) ساز می زند. با آهنگ هایی که وفادار برای این خواننده می ساخت، او خیلی زود مشهور شد. کار گروه برادران «وفادار» گرفت و از «حسین قوا می» خواستند د...



به سوی تو به شوق روی تو

درخواست حذف اطلاعات




[آرش نصیری - روزنامه نگار، مدیر و مجری برنامه هزار صدا ] اگر در دسته بندی انواع موسیقی، به جای اصل قرار دادن ابزار و فرم، مفهوم را در نظر بگیریم، بسیاری از آهنگ هایی که به ظاهر در دسته موسیقی اصیل یا دستگاهی و یا کلاسیک ایرانی قرار می گیرند، پاپ هستند؛ آهنگ هایی که به شدت در لایه های مختلف اجتماع نفوذ کرده و مورد قبول همه اقشار قرار گرفته اند. سید علیرضا میرعلینقی در یادداشتی که سال ها قبل نوشته بود، امین الله رشیدی را از اولین کسانی دانست که موسیقی پاپ را در موسیقی رسمی دستگاهی ایران وارد کرد و به زعم بنده، اشاره اش بیشتر از نظر ساختاری بود و پیش از آن، چند تن دیگر هم بودند که از نظر مفهو می ، موسیقی شان پاپ بود. از آن جمله بودند آثار زنده یاد سید جواد بدیع زاده و صد البته آثار زنده‎یاد مجید وفادار. یک بار دیگر این ترانه های ماندگار را ذهن تان مرور کنید: «مرا ببوس» (حسن گل نراقی)، «عاشقم من» (دلکش)، «گلنار» (داریوش رفیعی)، «گل اومد بهار» (پوران)، «به سوی تو» (کورس سرهنگ زاده، داریوش رفیعی، هوشمند عقیلی، مهران زاهدی)، «شب جدایی» (حسین قوامی)، «زهره» (داریوش رفیعی)، «شمع شبانه» (داریوش رفیعی)، «منتظرت بودم» (داریوش رفیعی) و... ده ها آهنگ بی نظیر دیگر. اینها بخشی از ساخته های «مجید وفادار»اند. حدود چهارصد قطعه ساخته و اغلب خوانندگان بزرگ آنها را خوانده اند و اغلب آنها در دوره خودشان، توسط مردم کوچه و بازار زمزمه شده اند. او چندین خواننده را با این ملودی هایی که بر جان مردم می نشست، به شهرت رسانده است. قبل از ترانه «گل اومد، بهار اومد، میرم به صحرا» استفاده از کلام شکسته و به قولی عامیانه، مرسوم نبود؛ اما او ترسی نداشت از اینکه برای پسند عامه، از کلمات روان‎تر استفاده کند و این گونه بود که زنده یاد «بیژن ترقی» شعر این ترانه را گفت و آهنگ را او ساخت و با ارکستر برادران وفادار اجرا کردند و وقتی از رادیو پخش شد، به قول امروزی ها ترکاند و بنا بر آنچه در تاریخ آمده، ماه ها و حتی سال ها آهنگ روز کوچه و بازار و جشن ها بود. یکی از معانی موسیقی پاپ، همین ترکاندن است و این به سازی که در ارکستر استفاده می شود و حتی ساختار موسیقی مربوط نیست، به ذات پدیدآورندگان بستگی دارد. آنها زندگی شان در موسیقی شان و موسیقی شان در زندگی شان جاری بود. آنها چیزهایی را می خواندند که نزدیک و همراه زندگی خودشان بود. برای همین هم بود که توسط مردم باور می شد و حتی برایش افسانه می ساختند. *** روزنامه نگار پیشکسوت ما، اسماعیل خان جمشیدی در مجله فرهنگی هنری «بخارا» (شماره 86 – فروردین و اردیبهشت 1391) یادداشتی نوشته و در آن بخش هایی از خاطراتش با این آهنگ ساز فقید را ذکر کرده است. جمشیدی در سال های آخر حیات «وفادار»، گفت وگویی با ایشان انجام داد که بعد از درگذشت شان در «اطلاعات هفتگی» آن زمان چاپ شد. بر اساس این گزارش و آن گفت وگو، مجید وفادار در 28 اسفند 1291 در سرچشمه تهران متولد شده است. پدرش ناظم مدرسه آمریکایی ها بود. او در همین کالج درس خواند و روزگارش عادی بود تا اینکه روزی گذرش به سینما «فانوس» خیابان علاءالدوله -که تنها سینمای تهران بود- افتاد. این سینما فیلم های صامت نشان می داد و او آن جا برای اولین بار، یک پیانو را از نزدیک دید و صدای سحرانگیز و جادویی اش را شنید. صدایی که به گفته خودش، تمام وجودش را به لرزه انداخت. از همان جا چشمش با دیدن پیانو و گوشش با صدای پیانو به دنیای موسیقی رفت و حال دیگری پیدا کرد و بعد در مدرسه، کلاس سرود داشتند و در این کلاس خانم دکتر جردن پیانو می زد. این جا دیگر گرایش اش به موسیقی صدچندان شد و هیچ چیزی جز موسیقی راضی اش نمی کرد. او در دل جامعه زندگی می کرد و با دیدن نمایش «کاکاسیاها» و کمانچه کشی آنها با این ساز آشنا شد و در خانه سعی می کرد با ابزاری آن صدا را تکرار کند. آن قدر عاشق موسیقی بود که بعد از مخالفت مادر با ساز زدنش، مریض شود و وقتی او را به دکتر نشان می دهند، دکتر بگوید: «این بچه عاشق موسیقی و شفای او با موسیقی است. او نیاز به نوازش ساز دارد.» و بعد آقای جردن به فکر نجاتش بیفتد و اجازه دهد از پیانوی مدرسه استفاده کند. البته او برای نواختن پیانو بسیار ضعیف و ظریف و نحیف بود و دکتر جردن چاره کار را در ویولن دانست و برای اولین بار، از دست او ویلن گرفت و نواخت و غرق در لذت شد. ماجرای کلاس معلم کمانچه اش حسین اسماعیل زاده و یاد گرفتن ردیف های ایرانی نزد این استاد و پنهان کردن کمانچه زیر لباده از ترس مردم متعصب سرچشمه و بعد، آشنایی با رضا محجوبی و بعد، فوت پدر و نان آور خانواده شدن و درس شبانه و کار در بیمارستان و سختی های زندگی، داستان های بعدی زندگی این نابغه موسیقی است. او بعد با تلاش و دوندگی، کار نوازندگی در سینمای معروف داریوش را به دست آورد و کارش این بود که در صحنه های کتک کاری فیلم، تند ویولن بنوازد و دعوا که تمام می شد، آرام می نواخت و شبی هشت قران مزد می گرفت. به این ترتیب، باز هم توانست روزها به مدرسه برود و شب ها کار کند و درآمدی داشته باشد. بعد در بستنی فروشی لقانطه ساز نواخت. بعد به درخواست حسین قلی مستعان، نویسنده مشهور آن روزگار و رئیس وقت رادیو تهران، به همراه برادرش حمید وفادار -که او هم وارد کار موسیقی شده بود- برای رادیو، ارکستر برادران وفادار را با خوانندگی «روحبخش» تشکیل داد. این ارکستر بعدازظهر جمعه ها به طور زنده در محل ساختمان رادیو، برنامه اجرا می کرد و در آن، علی محمد خادم میثاق (پیانو)، سلیم فرزام (قره نی)، یوسف کاووسی (تار و عود) و مهدی قیاسی (ضرب) ساز می زند. با آهنگ هایی که وفادار برای این خواننده می ساخت، او خیلی زود مشهور شد. کار گروه برادران «وفادار» گرفت و از «حسین قوا می» خواستند د...



کوشان حداد: هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - درست است که این روزها یکی از پرکارترین تنظیم کننده های موسیقی پاپ است و آثار هیت زیادی در کارنامه دارد؛ درست است که تا کنون با اکثر خواننده های مطرح همکاری کرده است. اما بسیار بسیار کم حرف ولی در عین حال خوش اخلاق و بی حاشیه است. شاید اگر این گفت وگو را تا پایان بخوانید، باور نکنید که اینها حرف های «کوشان حداد» باشد. او در آستانه سالروز تولدش، برای اولین بار طی حدود هفده سال فعالیت در این حرفه، برای انجام یک گفت وگوی مفصل به دفتر سایت «موسیقی ما» آمد. گپ صمیمانه و پرانرژی ما با کوشان حداد شامل نحوه ورودش به دنیای تنظیم، افتخارات بین المللی اش، همکاری های موفق و ناموفق و ناتمام اش و نکات جالبی در مورد علایق و آینده اش بود. حداد علاوه بر این مسائل، پس از سال ها لب به سخن گشود و در مورد برخی حواشی از جمله اینکه چرا قطعه «سکوت» محسن یگانه را او تنظیم نکرد، صحبت های جنجالی به زبان آورد. این گفت وگو را تا پایان بخوانید. *** * از اینجا شروع کنیم که کوشان حداد بیست و یکی دو ساله، حدود سال 78 یا 79 در مرکز کامپیوتری ونک یک نرم افزار ساخت موسیقی می خرد و ظاهراً مسیر زندگی اش عوض می شود. داستان این سی دی چه بود؟ من به طور کلى دنبال موسیقی نبودم ولى هر آن چه که عجیب و چالش برانگیز بود را دوست داشتم. آن زمان فکر می کردم موسیقی یعنی چیزی که با ساز در استودیو ضبط می کنید و ساخت و تنظیم موسیقی با کامپیوتر برایم کمى عجیب بود و سعی کردم که این را بفهمم. دلیل اصلی خرید آن سی دی و پیگیری این موضوع، همین جذابیت ساخت موسیقی با کامپیوتر بود. من از کودکی پیانو می نواختم و با موسیقی آشنایی داشتم. در برنامه نویسى کامپیوتر هم مهارت داشتم. پس از آن تصمیم گرفتم که از مسیر کامپیوتر وارد موسیقی بشوم. در آن مقطع زمانی، کامپیوتر به هیچ عنوان نقشی در موسیقی نداشت و به خاطر دارم تا سال 83 یا 84 که به استودیوها می رفتم، اصلاً کامپیوتری وجود نداشت و کم کم دستگاه ها را به روز کردند. * خیلی از آهنگسازان و تنظیم کننده هایی که هم زمان با تو وارد عرصه موسیقی شدند، می گویند که دوره طلایی موسیقی پاپ، ما را به این حوزه علاقه مند کرد. این در مورد تو هم صدق می کند؟ در آن زمان خواننده ها کم بودند و هر کاری که انجام می دادند، تقریباً موفق می شد. همین مسأله باعث می شد که خیلی ها به موسیقی علاقه مند شوند. فرصت زیاد بود و افرادِ فعال کم بودند و مردم هم علاقه مند می شدند. من در آن دوره، کار هیچ خواننده داخلی را پیگیری نمی کردم و بیشتر کارهای خارجی را دنبال می کردم. آن زمان، نوع موسیقی ای که من شروع کردم، برای خیلی ها عجیب بود. به خاطر دارم یک بار همسایه ما آمد و گفت این صداها چیست؟! این صداها به هر چیزی جز موسیقی شباهت دارد! * عجیب است که به شکل جدی موسیقی را پیگیری نمی کردی و خودت هم به سراغ آموزش موسیقی نرفته بودی؛ اما به این جا رسیدی. من فقط از کودکی پیانو می نواختم که آن هم آکادمیک نبود. هیچ وقت جایگاه الان خودم را برای آینده ام تصور نکرده بودم و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تا همین شش هفت سال پیش هم فکر می کردم که موسیقی شغل نمی شود! * الان که دیگر این طور فکر نمی کنی؟ نه و واقعاً وقت کار دیگری غیر از این را ندارم. * الان از ورود به دنیای موسیقی پشیمانی؟ از لحاظ موفقیت باید بگویم که در موسیقی موفق شده ام و از جهت مادی هم مشکلی نداشتم؛ ولى روحیه من طوری نبود که بتوانم با این موزیسین ها کار کنم و دوست نداشتم با این قشر در ارتباط باشم. اما به هرحال اکنون به اینجا رسیده ام. من به عنوان کار دوم یا یک سرگرمی به موسیقی نگاه می کردم. کلاً کنجکاوی من حد و مرز نداشت و واقعاً هنوز هم ندارد. * چند سال بعد اولین برخوردت به شکل جدی با موسیقی حرفه ای در دفتر «مجید اخشابی» بود اما همکاری های شما منتشر نشد. دلیلش چه بود؟ آن زمان، نوع موسیقی الکترونیک من به گونه ای بود که کسی تصور نمی کرد روی آن خواننده بتواند بخواند. در حقیقت، این نوع موسیقى که الان هست، از همان زمان در فکر من بود ولى قابل درک نبود. در سال 78 به همراه دوست خوبم «سهیل محفوظیان» یک آلبوم بی کلام موسیقی الکترونیک برای ارشاد بردیم و نپذیرفتند. ولی الان اگر آن آلبوم را برای شما پخش کنم، می خندید که چرا مجوز ندادند! از همان زمان روی موسیقی بی کلام کار کردم و آقای اخشابی که هنوز خواننده نشده بود، با من صحبت کرد، قرارداد بستیم که ده آهنگ بی کلام با ملودی های آقای اخشابی کار کنیم و نمی دانم که چرا به نتیجه نرسید. * می گویی که همسایه از موسیقی تو گلایه داشت، ارشاد به آلبوم بی کلامت مجوز نداد و همکاری ات با مجید اخشابی به نتیجه نرسید. همه این موارد باعث سرخوردگی نشد؟ شاید اگر ده شکست دیگر اضافه می شد، سرخورده می شد. اما من آدمی نبودم که به این سادگی کار را رها کنم. در موسیقی الکترونیک، پشتکار زیادی داشتم و واقعاً جنگیدم تا شرایط عوض شود. * کمی جلوتر بیاییم که در مسابقه «وایپ زون» روسیه شرکت کردی و اتفاقات خیلی خوبی هم برایت رخ داد. چه شد که اصلاً به این مسابقه راه پیدا کردی و مقام هم آوردی؟ من و «مهران عباسی» در اینترنت خیلی می گشتیم و با این مسابقه آشنا شدیم. من و مهران خیلی به خودمان مطمئن بودیم و جوابش را هم گرفتیم. در سال اول که شرکت کردیم، نهم شدیم. در سال دوم، چهارم شدیم و در دو سال بعد اول شدیم. برای هر دوره، قطعه ای از یک خواننده لهستانی را ریمیکس کردیم و این طور نبود که فقط چند جوان آماتور در آن مسابقه شرکت کنند. من و مهران عباسی در رقابت با بهترین تنظیم کننده های دنیا اول شدیم. ولی خب در داخل ایران بازتابى نداشت. حتى یکی از کارهای ما کلیپ شد و در شبکه «ویوا» هم پخش شد. * پیشنهاد همکاری از خارج کشور داشتید؟ فکر من این است که در خارج از کشور فعالیت داشته باشم ولی ایران را نمی توانم رها کنم. به این نکته توجه داشته باشید که هیچ وقت در حوزه موسیقی، با قطعیت نمی توان صحبت کرد. چون حتی خواننده ها تاریخ انتشار آلبوم خودشان را هم نمی توانند دقیق بگویند. چه برسد به این ایده هاى بزرگى که من دارم. * در همان سال ها گروه اشکان و کوشان شکل گرفت. ارتباط با او چگونه بود؟ ارتباط من و اشکان محمدیان از طریق اینترنت شکل گرفت و دیدیم که می توانیم همکاری کنیم. در مورد قطعات و ویدئوها صحبت کردیم و به نتایج خوبی رسیدیم. * چرا در کارهایی که با هم داشتید به سراغ فضای بازار موسیقی نرفتید؟ من اگر می خواستم کار مرسوم بازار را انجام دهم، اصلاً وارد موسیقی نمی شدم. الان هم درست است که بیشتر از گذشته به مردم و بازار توجه دارم اما باز هم کاری که خودم فکر می کنم خوب است را انجام می دهم. اگر قرار باشد کاری که دوست دارم را انجام ندهم، کلاً کار موسیقی را کنار می گذارم. آن زمان هم همین بود و ما کاری کردیم که خودمان دوست داشتیم و موفق هم شد. کارهای من و اشکان بیشتر از ایران، خارج کشور معروف شد و قطعات ما بازتاب جهانی داشت. مثلاً کارهایی در فضای موسیقی هندی منتشر کردیم که حتی در خود هند هم در آن زمان چنین قطعاتی نداشتند. * انتشار قطعات گروه اشکان و کوشان چرا ادامه پیدا نکرد؟ ما برای هر آهنگ، زمان زیادی صرف می کردیم. پس از یک مدت، برای من و اشکان کارهای زیادی پیش آمد و نتوانستیم این همکاری را به شکل مستمر ادامه بدهیم. * جالب است که این همه اتفاق خوب در سطح بین المللی برای کوشان حداد رخ داده ولی از ایران نرفته است. الان شرایط فرق کرده است. نمی توانم قطعی بگویم ولی شاید به زودی تصمیم دیگرى بگیرم چون هرکاری که می خواستم را در اینجا انجام داده ام. شاید کارهای بیشتری بشود انجام داد ولی فعلاً در حال تنظیم هستم و با خواننده های زیادی کار کرده ام و نمی دانم بعد از این چه اتفاقی رخ می دهد. در این جا دیگر متأسفانه چیز جذابی برایم وجود ندارد. * فکر می کنم یکی از دلایل چنین حرفی این باشد که کلاً در ایران همه موفقیت ها و اتفاقات خوب برای خواننده است و به نام او تمام می شود. این حرف تو صحیح است و دلیلش هم مردم هستند که فقط به خواننده توجه می کنند. البته الان خیلی بهتر شده، چون 20 سال پیش، سایر عوامل تولید یک قطعه موسیقی فقط چند اسم بی خود بودند! این روزها مردم می دانند که کسی هست که ترانه می گوید و کسی هم هست که آهنگ می سازد و تنظیم می کند. چند وقتی هم هست که مردم با مقوله میکس آشنا شده اند ولی باز هم بیشتر توجه ها معطوف خواننده است. مثلاً الان یک آهنگ اگر معروف شود، همه می گویند که به به خواننده چه خوب خوانده است. اگر بد شود، خود خواننده همه چیز را به گردن آهنگساز و تنظیم کننده و سایر عوامل می اندازد! این روزها به خاطر شبکه های اجتماعی یا همین سایت «موسیقی ما» مردم بیشتر با جزئیات موسیقی آشنا شده اند و آنها را هم می بینند. * یکی از دلایل کم رنگ شدن کارهایت با اشکان محمدیان این بود که دیگر به شکل جدی وارد بازار شدی. اولین همکاری ات با یک خواننده رسمی در چه سالی شکل گرفت؟ گاهی اوقات آدم در جای اشتباهی قرار می گیرد. آهنگ های اشکان و کوشان را اگر در افغانستان منتشر می کردیم، الان موفق تر بودیم! در ایران هیچ سیستم مشخصی وجود ندارد و این ذهنیت وجود داشت که اصلاً امکان ندارد چنین آهنگ هایی مجوز بگیرد. همه این مسائل باعث شد که در همکاری های ما وقفه ایجاد شود اما اولین کارهایی که با تنظیم من میان مخاطبان موسیقی پاپ همه گیر شد، قطعاتی بود که برای «علی اصحابی» تنظیم کردم. * سال 88 به شکل جدی اسمت در بازار و با آلبوم «شانس» فرزاد فرزین مطرح شد. آن زمان دیدی که کارها و ایده های خودت به نتیجه نمی رسد و بعد وارد کارهای پاپ و بازاری شدی یا از قبل تصمیم داشتی که در همکاری با خواننده های پاپ به این عرصه قدم بگذاری؟ هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم و فقط فکرم این بود که در کنار کارهای خودم، چند قطعه هم تنظیم کنم. فرزاد فرزین به سراغ من آمد و با همین دیدگاه، در آلبوم «شانس» دو قطعه را تنظیم کردم. * همکاری شما در سال 90 و آلبوم «شلیک» به اوج خودش رسید و جنجال های بزرگ قطعه «دوریت» پیش آمد. پس از حدود شش سال، به شکل مفصل در این زمینه توضیح بده که آیا کاور قطعه «سکوت» محسن یگانه بود؟ من آهنگساز آن کار نبودم و این سوال را باید از خود فرزاد بپرسید. ولى از نظر من، اگر تشابهى باشد، مربوط به وزن شعر است. من فقط آن آهنگ را تنظیم کردم و پس از انتشارش، محسن یگانه در یک مجله نوشت که این همان «سکوت» من است و بعداً بحث هایی پیش آمد. * می دانم که قرار بود تنظیم کننده قطعه «سکوت» باشی و حتی تنظیم هم کردی ولی با محسن یگانه به مشکل برخوردی. آیا این شباهت به دلیل لج بازی با محسن یگانه نبود؟ این اتفاق اصلاً از جانب من نبود و فکر نمی کنم از طرف فرزاد هم بوده باشد. در هر حال اگر واقعاً قرار به شباهت باشد، به من به عنوان تنظیم کننده ارتباطی ندارد. * از نظر تو به عنوان یک موزیسین، آن شباهت یا کپی برداری، که خیلی ها گفتند و خود محسن هم به آن اشاره داشت، وجود دارد؟ اگر بخواهم راستش را بگویم، تا زمانی که این آهنگ تمام شد و تیزر آن آلبوم ساخته شد، اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که «دوریت» می تواند شبیه به «سکوت» محسن یگانه باشد. * اما چرا قطعه «سکوت» یگانه را تنظیم کردی ولی با تنظیم دیگری منتشر شد؟ خود محسن بعداً اعلام کرد قرار بود این کار را با کوشان تنظیم کنیم و تا جایی هم پیش رفتیم، اما ناگهان کوشان را گم کردیم و جواب تلفن های ما را نمی داد. این حرف ها درست است ولی باید یک پرانتز باز کنیم. من این کار را به صورت اتود تنظیم کردم و قرار شد محسن روی آن بخواند. به استودیویی در شهرک غرب رفتیم و رکورد کردیم و پس از اتمامش، محسن گفت که این وکال را دوست ندارم و خودم در خانه رکورد می کنم. از این حرف محسن سه ماه گذشت و من نمی توانستم برای سفرم به خارج از کشور با او تماس بگیرم و بپرسم که با رفتن من به دبی مشکلی ندارد؟ * یعنی این تعلل ابتدا از جانب محسن بود؟ در تعلل محسن یگانه اصلاً شکی نیست ولى موسیقی هم به گونه ای نیست که بتوان برایش زمان دقیقی را مشخص کرد و انتشار آلبوم آنها هم طول کشید. بحث این است که من نمی توانم به خاطر یک آهنگ، بیشتر از سه ماه در دسترس باشم و منتظر بمانم. * چه قدر از آن تنظیمی که بعداً منتشر شد، برای تو بود؟ تمام ملودی های وسط و آخر آن نسخه ای که منتشر شد، از من بود. * خود محسن هم بعداً اشاره کرد که ملودی های وسط کار برای کوشان بوده است. ولی بعداً دعوا یا صحبتی نداشتید؟ آن آهنگ موفق شد و دیگر دعوا معنی نداشت. پس از آن هم ارتباطی نداشتیم و دیگر من در آن زمینه صحبت نکردم؛ اما همه با هم در موردش صحبت کردند! * این حس را نداشتی که ای کاش اسمت پای آن کار می بود؟ این حس را داشتم و شاید خیلی ها متوجهِ نبودن من در آن آهنگ شدند ولی من آدمی نبودم که در موردش بحث کنم. کامل ترین توضیحی که در مورد آن اتفاقات داشتم، همین الان بود. من اصلاً فکر نمی کردم که «سکوت» محسن یگانه این قدر موفق شود. * «سکوت» در سال 89 با تنظیم تو منتشر نشد. اما در همان سال، اولین همکاری ات با «محسن چاوشی» در آلبوم «حریص» شکل گرفت و سه کار موفق آن آلبوم را تنظیم کرده بودی. خیلی ها می گویند که همیشه بهترین تنظیم های کوشان حداد، در آهنگ های محسن چاوشی بوده است. این به دلیل هوش آن آدم است. بیشتر خواننده ها، می خواهند ایده خود را به من دیکته کنند اما محسن چاوشی این طور نبود. * بازخورد کارهایت با بابک جهانبخش هم خوب بود. او هم چنین ویژگی ای دارد؟ بابک هم این ویژگی را دارد اما محسن ایده اولیه خودش را بیان می کند و دست من را به معنای واقعی کلمه باز می گذارد که گاهى فکر می کنى برایش چیزی مهم نیست! * پس خودت هم تأیید می کنی که بهترین تنظیم هایت برای محسن چاوشی بوده است؟ نه، ولى تنظیم هایى که براى محسن چاوشى انجام داده ام، از بهترین تنظیم هایم هستند. * در مورد قطعه «قطار» دوست دارم توضیح بدهی. چون تا قبل از آن، کارهایی که از تو شنیده بودیم، همگی ریتمیک بوده اند. اینکه من یک آهنگ اسلو تنظیم کنم، ایده محسن بود، اما اینکه چگونه تنظیم کنم، ایده خودم بود. نوع تنظیم قطعه «قطار» را دوست دارم اما اگر شرایطش پیش نمی آمد، تا امروز هم پیش نمی آمد. خواننده هایی که بتوانند این نوع موزیک را اجرا کنند، کم اند. این را هم بگویم که قطعه «قطار» اولین اثر چیل آوت موسیقی ایران بود و قبل از آن، قطعه مشابهی نداشتیم. * محسن چاوشی ریسک کرد و از تو که همیشه به تنظیم کارهای ریتمیک معروف بودی، تنظیم اسلو گرفت. محسن چاوشی همیشه ریسک می کند و این هم یکی از ریسک هاى او بوده است. * کلاً با این تغییر و تحولات و ریسک های محسن موافقی؟ چون مخالفانی دارد تا جایی که من می بینم، او در این تغییراتش موفق بوده است. شاید مخالفانی داشته باشد، اما هنرمندی است که آلبوم هایش طرفدار دارد. بدون شک آلبوم «حریص» پاپیولارتر بود اما دوست نداشت آن سبک کار را ادامه دهد. نمی توانم بگویم ریسک های محسن اشتباه است، چون هم جواب داده و هم اینکه طرفدارانش با چنین تحولاتی رشد کرده اند. من با آلبوم «من خود آن سیزده ام» و تنظیم هایی که که در آن آلبوم داشتم، در آن زمان شاید به راحتى ارتباط برقرار نکردم؛ اما دیدیم که افراد عادی هم آن را دوست داشتند. * چند درصد از موفقیت حال حاضر محسن را به دلیل این ریسک ها می دانی؟ موفقیت محسن چاوشی به خاطر احساس اش، صدایش، ملودی هایی که می سازد و شعرهایی که انتخاب می کند است. نمی توانم خیلی این موفقیت را به ریسک ربط بدهم؛ چون ندیده ام کسی کارهایش را به خاطر شنیدن اتفاقات جدید گوش کند. این ذهنیت به وجود آمده که محسن آدمی نیست که کار تکراری کند، اما باز هم فکر می کنم دلیل موفقیت محسن آن مواردی است که بیان کردم. * نگاهش هم صددرصد معطوف خواسته های بازار نیست. آدمی که قدرت داشته باشد، می گوید کار جدید منتشر و بازار را عوض می کنم و هر کسی هم نمی تواند چنین کاری بکند. کارهای محسن در سریال «شهرزاد» هم موفق بوده اند. * به غیر از «قطار»، تنظیم قطعه «یوسف» محسن چاوشی هم با فضای همیشگی کوشان حداد تفاوت داشت. آن هم براساس ایده اولیه محسن شکل گرفت؟ قطعه «یوسف» در ادامه قطار بود و خواستیم یک کار اسلو و کمی متفاوت تنظیم کنیم. شعر «یوسف» هم نسبت به قطار سنگین تر بود و من هم سعی کردم فضای ناراحت شعر و ملودی آن را تشدید کنم. * ...



کوشان حداد: هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - درست است که این روزها یکی از پرکارترین تنظیم کننده های موسیقی پاپ است و آثار هیت زیادی در کارنامه دارد؛ درست است که تا کنون با اکثر خواننده های مطرح همکاری کرده است. اما بسیار بسیار کم حرف ولی در عین حال خوش اخلاق و بی حاشیه است. شاید اگر این گفت وگو را تا پایان بخوانید، باور نکنید که اینها حرف های «کوشان حداد» باشد. او در آستانه سالروز تولدش، برای اولین بار طی حدود هفده سال فعالیت در این حرفه، برای انجام یک گفت وگوی مفصل به دفتر سایت «موسیقی ما» آمد. گپ صمیمانه و پرانرژی ما با کوشان حداد شامل نحوه ورودش به دنیای تنظیم، افتخارات بین المللی اش، همکاری های موفق و ناموفق و ناتمام اش و نکات جالبی در مورد علایق و آینده اش بود. حداد علاوه بر این مسائل، پس از سال ها لب به سخن گشود و در مورد برخی حواشی از جمله اینکه چرا قطعه «سکوت» محسن یگانه را او تنظیم نکرد، صحبت های جنجالی به زبان آورد. این گفت وگو را تا پایان بخوانید. *** * از اینجا شروع کنیم که کوشان حداد بیست و یکی دو ساله، حدود سال 78 یا 79 در مرکز کامپیوتری ونک یک نرم افزار ساخت موسیقی می خرد و ظاهراً مسیر زندگی اش عوض می شود. داستان این سی دی چه بود؟ من به طور کلى دنبال موسیقی نبودم ولى هر آن چه که عجیب و چالش برانگیز بود را دوست داشتم. آن زمان فکر می کردم موسیقی یعنی چیزی که با ساز در استودیو ضبط می کنید و ساخت و تنظیم موسیقی با کامپیوتر برایم کمى عجیب بود و سعی کردم که این را بفهمم. دلیل اصلی خرید آن سی دی و پیگیری این موضوع، همین جذابیت ساخت موسیقی با کامپیوتر بود. من از کودکی پیانو می نواختم و با موسیقی آشنایی داشتم. در برنامه نویسى کامپیوتر هم مهارت داشتم. پس از آن تصمیم گرفتم که از مسیر کامپیوتر وارد موسیقی بشوم. در آن مقطع زمانی، کامپیوتر به هیچ عنوان نقشی در موسیقی نداشت و به خاطر دارم تا سال 83 یا 84 که به استودیوها می رفتم، اصلاً کامپیوتری وجود نداشت و کم کم دستگاه ها را به روز کردند. * خیلی از آهنگسازان و تنظیم کننده هایی که هم زمان با تو وارد عرصه موسیقی شدند، می گویند که دوره طلایی موسیقی پاپ، ما را به این حوزه علاقه مند کرد. این در مورد تو هم صدق می کند؟ در آن زمان خواننده ها کم بودند و هر کاری که انجام می دادند، تقریباً موفق می شد. همین مسأله باعث می شد که خیلی ها به موسیقی علاقه مند شوند. فرصت زیاد بود و افرادِ فعال کم بودند و مردم هم علاقه مند می شدند. من در آن دوره، کار هیچ خواننده داخلی را پیگیری نمی کردم و بیشتر کارهای خارجی را دنبال می کردم. آن زمان، نوع موسیقی ای که من شروع کردم، برای خیلی ها عجیب بود. به خاطر دارم یک بار همسایه ما آمد و گفت این صداها چیست؟! این صداها به هر چیزی جز موسیقی شباهت دارد! * عجیب است که به شکل جدی موسیقی را پیگیری نمی کردی و خودت هم به سراغ آموزش موسیقی نرفته بودی؛ اما به این جا رسیدی. من فقط از کودکی پیانو می نواختم که آن هم آکادمیک نبود. هیچ وقت جایگاه الان خودم را برای آینده ام تصور نکرده بودم و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تا همین شش هفت سال پیش هم فکر می کردم که موسیقی شغل نمی شود! * الان که دیگر این طور فکر نمی کنی؟ نه و واقعاً وقت کار دیگری غیر از این را ندارم. * الان از ورود به دنیای موسیقی پشیمانی؟ از لحاظ موفقیت باید بگویم که در موسیقی موفق شده ام و از جهت مادی هم مشکلی نداشتم؛ ولى روحیه من طوری نبود که بتوانم با این موزیسین ها کار کنم و دوست نداشتم با این قشر در ارتباط باشم. اما به هرحال اکنون به اینجا رسیده ام. من به عنوان کار دوم یا یک سرگرمی به موسیقی نگاه می کردم. کلاً کنجکاوی من حد و مرز نداشت و واقعاً هنوز هم ندارد. * چند سال بعد اولین برخوردت به شکل جدی با موسیقی حرفه ای در دفتر «مجید اخشابی» بود اما همکاری های شما منتشر نشد. دلیلش چه بود؟ آن زمان، نوع موسیقی الکترونیک من به گونه ای بود که کسی تصور نمی کرد روی آن خواننده بتواند بخواند. در حقیقت، این نوع موسیقى که الان هست، از همان زمان در فکر من بود ولى قابل درک نبود. در سال 78 به همراه دوست خوبم «سهیل محفوظیان» یک آلبوم بی کلام موسیقی الکترونیک برای ارشاد بردیم و نپذیرفتند. ولی الان اگر آن آلبوم را برای شما پخش کنم، می خندید که چرا مجوز ندادند! از همان زمان روی موسیقی بی کلام کار کردم و آقای اخشابی که هنوز خواننده نشده بود، با من صحبت کرد، قرارداد بستیم که ده آهنگ بی کلام با ملودی های آقای اخشابی کار کنیم و نمی دانم که چرا به نتیجه نرسید. * می گویی که همسایه از موسیقی تو گلایه داشت، ارشاد به آلبوم بی کلامت مجوز نداد و همکاری ات با مجید اخشابی به نتیجه نرسید. همه این موارد باعث سرخوردگی نشد؟ شاید اگر ده شکست دیگر اضافه می شد، سرخورده می شد. اما من آدمی نبودم که به این سادگی کار را رها کنم. در موسیقی الکترونیک، پشتکار زیادی داشتم و واقعاً جنگیدم تا شرایط عوض شود. * کمی جلوتر بیاییم که در مسابقه «وایپ زون» روسیه شرکت کردی و اتفاقات خیلی خوبی هم برایت رخ داد. چه شد که اصلاً به این مسابقه راه پیدا کردی و مقام هم آوردی؟ من و «مهران عباسی» در اینترنت خیلی می گشتیم و با این مسابقه آشنا شدیم. من و مهران خیلی به خودمان مطمئن بودیم و جوابش را هم گرفتیم. در سال اول که شرکت کردیم، نهم شدیم. در سال دوم، چهارم شدیم و در دو سال بعد اول شدیم. برای هر دوره، قطعه ای از یک خواننده لهستانی را ریمیکس کردیم و این طور نبود که فقط چند جوان آماتور در آن مسابقه شرکت کنند. من و مهران عباسی در رقابت با بهترین تنظیم کننده های دنیا اول شدیم. ولی خب در داخل ایران بازتابى نداشت. حتى یکی از کارهای ما کلیپ شد و در شبکه «ویوا» هم پخش شد. * پیشنهاد همکاری از خارج کشور داشتید؟ فکر من این است که در خارج از کشور فعالیت داشته باشم ولی ایران را نمی توانم رها کنم. به این نکته توجه داشته باشید که هیچ وقت در حوزه موسیقی، با قطعیت نمی توان صحبت کرد. چون حتی خواننده ها تاریخ انتشار آلبوم خودشان را هم نمی توانند دقیق بگویند. چه برسد به این ایده هاى بزرگى که من دارم. * در همان سال ها گروه اشکان و کوشان شکل گرفت. ارتباط با او چگونه بود؟ ارتباط من و اشکان محمدیان از طریق اینترنت شکل گرفت و دیدیم که می توانیم همکاری کنیم. در مورد قطعات و ویدئوها صحبت کردیم و به نتایج خوبی رسیدیم. * چرا در کارهایی که با هم داشتید به سراغ فضای بازار موسیقی نرفتید؟ من اگر می خواستم کار مرسوم بازار را انجام دهم، اصلاً وارد موسیقی نمی شدم. الان هم درست است که بیشتر از گذشته به مردم و بازار توجه دارم اما باز هم کاری که خودم فکر می کنم خوب است را انجام می دهم. اگر قرار باشد کاری که دوست دارم را انجام ندهم، کلاً کار موسیقی را کنار می گذارم. آن زمان هم همین بود و ما کاری کردیم که خودمان دوست داشتیم و موفق هم شد. کارهای من و اشکان بیشتر از ایران، خارج کشور معروف شد و قطعات ما بازتاب جهانی داشت. مثلاً کارهایی در فضای موسیقی هندی منتشر کردیم که حتی در خود هند هم در آن زمان چنین قطعاتی نداشتند. * انتشار قطعات گروه اشکان و کوشان چرا ادامه پیدا نکرد؟ ما برای هر آهنگ، زمان زیادی صرف می کردیم. پس از یک مدت، برای من و اشکان کارهای زیادی پیش آمد و نتوانستیم این همکاری را به شکل مستمر ادامه بدهیم. * جالب است که این همه اتفاق خوب در سطح بین المللی برای کوشان حداد رخ داده ولی از ایران نرفته است. الان شرایط فرق کرده است. نمی توانم قطعی بگویم ولی شاید به زودی تصمیم دیگرى بگیرم چون هرکاری که می خواستم را در اینجا انجام داده ام. شاید کارهای بیشتری بشود انجام داد ولی فعلاً در حال تنظیم هستم و با خواننده های زیادی کار کرده ام و نمی دانم بعد از این چه اتفاقی رخ می دهد. در این جا دیگر متأسفانه چیز جذابی برایم وجود ندارد. * فکر می کنم یکی از دلایل چنین حرفی این باشد که کلاً در ایران همه موفقیت ها و اتفاقات خوب برای خواننده است و به نام او تمام می شود. این حرف تو صحیح است و دلیلش هم مردم هستند که فقط به خواننده توجه می کنند. البته الان خیلی بهتر شده، چون 20 سال پیش، سایر عوامل تولید یک قطعه موسیقی فقط چند اسم بی خود بودند! این روزها مردم می دانند که کسی هست که ترانه می گوید و کسی هم هست که آهنگ می سازد و تنظیم می کند. چند وقتی هم هست که مردم با مقوله میکس آشنا شده اند ولی باز هم بیشتر توجه ها معطوف خواننده است. مثلاً الان یک آهنگ اگر معروف شود، همه می گویند که به به خواننده چه خوب خوانده است. اگر بد شود، خود خواننده همه چیز را به گردن آهنگساز و تنظیم کننده و سایر عوامل می اندازد! این روزها به خاطر شبکه های اجتماعی یا همین سایت «موسیقی ما» مردم بیشتر با جزئیات موسیقی آشنا شده اند و آنها را هم می بینند. * یکی از دلایل کم رنگ شدن کارهایت با اشکان محمدیان این بود که دیگر به شکل جدی وارد بازار شدی. اولین همکاری ات با یک خواننده رسمی در چه سالی شکل گرفت؟ گاهی اوقات آدم در جای اشتباهی قرار می گیرد. آهنگ های اشکان و کوشان را اگر در افغانستان منتشر می کردیم، الان موفق تر بودیم! در ایران هیچ سیستم مشخصی وجود ندارد و این ذهنیت وجود داشت که اصلاً امکان ندارد چنین آهنگ هایی مجوز بگیرد. همه این مسائل باعث شد که در همکاری های ما وقفه ایجاد شود اما اولین کارهایی که با تنظیم من میان مخاطبان موسیقی پاپ همه گیر شد، قطعاتی بود که برای «علی اصحابی» تنظیم کردم. * سال 88 به شکل جدی اسمت در بازار و با آلبوم «شانس» فرزاد فرزین مطرح شد. آن زمان دیدی که کارها و ایده های خودت به نتیجه نمی رسد و بعد وارد کارهای پاپ و بازاری شدی یا از قبل تصمیم داشتی که در همکاری با خواننده های پاپ به این عرصه قدم بگذاری؟ هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم و فقط فکرم این بود که در کنار کارهای خودم، چند قطعه هم تنظیم کنم. فرزاد فرزین به سراغ من آمد و با همین دیدگاه، در آلبوم «شانس» دو قطعه را تنظیم کردم. * همکاری شما در سال 90 و آلبوم «شلیک» به اوج خودش رسید و جنجال های بزرگ قطعه «دوریت» پیش آمد. پس از حدود شش سال، به شکل مفصل در این زمینه توضیح بده که آیا کاور قطعه «سکوت» محسن یگانه بود؟ من آهنگساز آن کار نبودم و این سوال را باید از خود فرزاد بپرسید. ولى از نظر من، اگر تشابهى باشد، مربوط به وزن شعر است. من فقط آن آهنگ را تنظیم کردم و پس از انتشارش، محسن یگانه در یک مجله نوشت که این همان «سکوت» من است و بعداً بحث هایی پیش آمد. * می دانم که قرار بود تنظیم کننده قطعه «سکوت» باشی و حتی تنظیم هم کردی ولی با محسن یگانه به مشکل برخوردی. آیا این شباهت به دلیل لج بازی با محسن یگانه نبود؟ این اتفاق اصلاً از جانب من نبود و فکر نمی کنم از طرف فرزاد هم بوده باشد. در هر حال اگر واقعاً قرار به شباهت باشد، به من به عنوان تنظیم کننده ارتباطی ندارد. * از نظر تو به عنوان یک موزیسین، آن شباهت یا کپی برداری، که خیلی ها گفتند و خود محسن هم به آن اشاره داشت، وجود دارد؟ اگر بخواهم راستش را بگویم، تا زمانی که این آهنگ تمام شد و تیزر آن آلبوم ساخته شد، اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که «دوریت» می تواند شبیه به «سکوت» محسن یگانه باشد. * اما چرا قطعه «سکوت» یگانه را تنظیم کردی ولی با تنظیم دیگری منتشر شد؟ خود محسن بعداً اعلام کرد قرار بود این کار را با کوشان تنظیم کنیم و تا جایی هم پیش رفتیم، اما ناگهان کوشان را گم کردیم و جواب تلفن های ما را نمی داد. این حرف ها درست است ولی باید یک پرانتز باز کنیم. من این کار را به صورت اتود تنظیم کردم و قرار شد محسن روی آن بخواند. به استودیویی در شهرک غرب رفتیم و رکورد کردیم و پس از اتمامش، محسن گفت که این وکال را دوست ندارم و خودم در خانه رکورد می کنم. از این حرف محسن سه ماه گذشت و من نمی توانستم برای سفرم به خارج از کشور با او تماس بگیرم و بپرسم که با رفتن من به دبی مشکلی ندارد؟ * یعنی این تعلل ابتدا از جانب محسن بود؟ در تعلل محسن یگانه اصلاً شکی نیست ولى موسیقی هم به گونه ای نیست که بتوان برایش زمان دقیقی را مشخص کرد و انتشار آلبوم آنها هم طول کشید. بحث این است که من نمی توانم به خاطر یک آهنگ، بیشتر از سه ماه در دسترس باشم و منتظر بمانم. * چه قدر از آن تنظیمی که بعداً منتشر شد، برای تو بود؟ تمام ملودی های وسط و آخر آن نسخه ای که منتشر شد، از من بود. * خود محسن هم بعداً اشاره کرد که ملودی های وسط کار برای کوشان بوده است. ولی بعداً دعوا یا صحبتی نداشتید؟ آن آهنگ موفق شد و دیگر دعوا معنی نداشت. پس از آن هم ارتباطی نداشتیم و دیگر من در آن زمینه صحبت نکردم؛ اما همه با هم در موردش صحبت کردند! * این حس را نداشتی که ای کاش اسمت پای آن کار می بود؟ این حس را داشتم و شاید خیلی ها متوجهِ نبودن من در آن آهنگ شدند ولی من آدمی نبودم که در موردش بحث کنم. کامل ترین توضیحی که در مورد آن اتفاقات داشتم، همین الان بود. من اصلاً فکر نمی کردم که «سکوت» محسن یگانه این قدر موفق شود. * «سکوت» در سال 89 با تنظیم تو منتشر نشد. اما در همان سال، اولین همکاری ات با «محسن چاوشی» در آلبوم «حریص» شکل گرفت و سه کار موفق آن آلبوم را تنظیم کرده بودی. خیلی ها می گویند که همیشه بهترین تنظیم های کوشان حداد، در آهنگ های محسن چاوشی بوده است. این به دلیل هوش آن آدم است. بیشتر خواننده ها، می خواهند ایده خود را به من دیکته کنند اما محسن چاوشی این طور نبود. * بازخورد کارهایت با بابک جهانبخش هم خوب بود. او هم چنین ویژگی ای دارد؟ بابک هم این ویژگی را دارد اما محسن ایده اولیه خودش را بیان می کند و دست من را به معنای واقعی کلمه باز می گذارد که گاهى فکر می کنى برایش چیزی مهم نیست! * پس خودت هم تأیید می کنی که بهترین تنظیم هایت برای محسن چاوشی بوده است؟ نه، ولى تنظیم هایى که براى محسن چاوشى انجام داده ام، از بهترین تنظیم هایم هستند. * در مورد قطعه «قطار» دوست دارم توضیح بدهی. چون تا قبل از آن، کارهایی که از تو شنیده بودیم، همگی ریتمیک بوده اند. اینکه من یک آهنگ اسلو تنظیم کنم، ایده محسن بود، اما اینکه چگونه تنظیم کنم، ایده خودم بود. نوع تنظیم قطعه «قطار» را دوست دارم اما اگر شرایطش پیش نمی آمد، تا امروز هم پیش نمی آمد. خواننده هایی که بتوانند این نوع موزیک را اجرا کنند، کم اند. این را هم بگویم که قطعه «قطار» اولین اثر چیل آوت موسیقی ایران بود و قبل از آن، قطعه مشابهی نداشتیم. * محسن چاوشی ریسک کرد و از تو که همیشه به تنظیم کارهای ریتمیک معروف بودی، تنظیم اسلو گرفت. محسن چاوشی همیشه ریسک می کند و این هم یکی از ریسک هاى او بوده است. * کلاً با این تغییر و تحولات و ریسک های محسن موافقی؟ چون مخالفانی دارد تا جایی که من می بینم، او در این تغییراتش موفق بوده است. شاید مخالفانی داشته باشد، اما هنرمندی است که آلبوم هایش طرفدار دارد. بدون شک آلبوم «حریص» پاپیولارتر بود اما دوست نداشت آن سبک کار را ادامه دهد. نمی توانم بگویم ریسک های محسن اشتباه است، چون هم جواب داده و هم اینکه طرفدارانش با چنین تحولاتی رشد کرده اند. من با آلبوم «من خود آن سیزده ام» و تنظیم هایی که که در آن آلبوم داشتم، در آن زمان شاید به راحتى ارتباط برقرار نکردم؛ اما دیدیم که افراد عادی هم آن را دوست داشتند. * چند درصد از موفقیت حال حاضر محسن را به دلیل این ریسک ها می دانی؟ موفقیت محسن چاوشی به خاطر احساس اش، صدایش، ملودی هایی که می سازد و شعرهایی که انتخاب می کند است. نمی توانم خیلی این موفقیت را به ریسک ربط بدهم؛ چون ندیده ام کسی کارهایش را به خاطر شنیدن اتفاقات جدید گوش کند. این ذهنیت به وجود آمده که محسن آدمی نیست که کار تکراری کند، اما باز هم فکر می کنم دلیل موفقیت محسن آن مواردی است که بیان کردم. * نگاهش هم صددرصد معطوف خواسته های بازار نیست. آدمی که قدرت داشته باشد، می گوید کار جدید منتشر و بازار را عوض می کنم و هر کسی هم نمی تواند چنین کاری بکند. کارهای محسن در سریال «شهرزاد» هم موفق بوده اند. * به غیر از «قطار»، تنظیم قطعه «یوسف» محسن چاوشی هم با فضای همیشگی کوشان حداد تفاوت داشت. آن هم براساس ایده اولیه محسن شکل گرفت؟ قطعه «یوسف» در ادامه قطار بود و خواستیم یک کار اسلو و کمی متفاوت تنظیم کنیم. شعر «یوسف» هم نسبت به قطار سنگین تر بود و من هم سعی کردم فضای ناراحت شعر و ملودی آن را تشدید کنم. * ...



کوشان حداد: هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - درست است که این روزها یکی از پرکارترین تنظیم کننده های موسیقی پاپ است و آثار هیت زیادی در کارنامه دارد؛ درست است که تا کنون با اکثر خواننده های مطرح همکاری کرده است. اما بسیار بسیار کم حرف ولی در عین حال خوش اخلاق و بی حاشیه است. شاید اگر این گفت وگو را تا پایان بخوانید، باور نکنید که اینها حرف های «کوشان حداد» باشد. او در آستانه سالروز تولدش، برای اولین بار طی حدود هفده سال فعالیت در این حرفه، برای انجام یک گفت وگوی مفصل به دفتر سایت «موسیقی ما» آمد. گپ صمیمانه و پرانرژی ما با کوشان حداد شامل نحوه ورودش به دنیای تنظیم، افتخارات بین المللی اش، همکاری های موفق و ناموفق و ناتمام اش و نکات جالبی در مورد علایق و آینده اش بود. حداد علاوه بر این مسائل، پس از سال ها لب به سخن گشود و در مورد برخی حواشی از جمله اینکه چرا قطعه «سکوت» محسن یگانه را او تنظیم نکرد، صحبت های جنجالی به زبان آورد. این گفت وگو را تا پایان بخوانید. *** * از اینجا شروع کنیم که کوشان حداد بیست و یکی دو ساله، حدود سال 78 یا 79 در مرکز کامپیوتری ونک یک نرم افزار ساخت موسیقی می خرد و ظاهراً مسیر زندگی اش عوض می شود. داستان این سی دی چه بود؟ من به طور کلى دنبال موسیقی نبودم ولى هر آن چه که عجیب و چالش برانگیز بود را دوست داشتم. آن زمان فکر می کردم موسیقی یعنی چیزی که با ساز در استودیو ضبط می کنید و ساخت و تنظیم موسیقی با کامپیوتر برایم کمى عجیب بود و سعی کردم که این را بفهمم. دلیل اصلی خرید آن سی دی و پیگیری این موضوع، همین جذابیت ساخت موسیقی با کامپیوتر بود. من از کودکی پیانو می نواختم و با موسیقی آشنایی داشتم. در برنامه نویسى کامپیوتر هم مهارت داشتم. پس از آن تصمیم گرفتم که از مسیر کامپیوتر وارد موسیقی بشوم. در آن مقطع زمانی، کامپیوتر به هیچ عنوان نقشی در موسیقی نداشت و به خاطر دارم تا سال 83 یا 84 که به استودیوها می رفتم، اصلاً کامپیوتری وجود نداشت و کم کم دستگاه ها را به روز کردند. * خیلی از آهنگسازان و تنظیم کننده هایی که هم زمان با تو وارد عرصه موسیقی شدند، می گویند که دوره طلایی موسیقی پاپ، ما را به این حوزه علاقه مند کرد. این در مورد تو هم صدق می کند؟ در آن زمان خواننده ها کم بودند و هر کاری که انجام می دادند، تقریباً موفق می شد. همین مسأله باعث می شد که خیلی ها به موسیقی علاقه مند شوند. فرصت زیاد بود و افرادِ فعال کم بودند و مردم هم علاقه مند می شدند. من در آن دوره، کار هیچ خواننده داخلی را پیگیری نمی کردم و بیشتر کارهای خارجی را دنبال می کردم. آن زمان، نوع موسیقی ای که من شروع کردم، برای خیلی ها عجیب بود. به خاطر دارم یک بار همسایه ما آمد و گفت این صداها چیست؟! این صداها به هر چیزی جز موسیقی شباهت دارد! * عجیب است که به شکل جدی موسیقی را پیگیری نمی کردی و خودت هم به سراغ آموزش موسیقی نرفته بودی؛ اما به این جا رسیدی. من فقط از کودکی پیانو می نواختم که آن هم آکادمیک نبود. هیچ وقت جایگاه الان خودم را برای آینده ام تصور نکرده بودم و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تا همین شش هفت سال پیش هم فکر می کردم که موسیقی شغل نمی شود! * الان که دیگر این طور فکر نمی کنی؟ نه و واقعاً وقت کار دیگری غیر از این را ندارم. * الان از ورود به دنیای موسیقی پشیمانی؟ از لحاظ موفقیت باید بگویم که در موسیقی موفق شده ام و از جهت مادی هم مشکلی نداشتم؛ ولى روحیه من طوری نبود که بتوانم با این موزیسین ها کار کنم و دوست نداشتم با این قشر در ارتباط باشم. اما به هرحال اکنون به اینجا رسیده ام. من به عنوان کار دوم یا یک سرگرمی به موسیقی نگاه می کردم. کلاً کنجکاوی من حد و مرز نداشت و واقعاً هنوز هم ندارد. * چند سال بعد اولین برخوردت به شکل جدی با موسیقی حرفه ای در دفتر «مجید اخشابی» بود اما همکاری های شما منتشر نشد. دلیلش چه بود؟ آن زمان، نوع موسیقی الکترونیک من به گونه ای بود که کسی تصور نمی کرد روی آن خواننده بتواند بخواند. در حقیقت، این نوع موسیقى که الان هست، از همان زمان در فکر من بود ولى قابل درک نبود. در سال 78 به همراه دوست خوبم «سهیل محفوظیان» یک آلبوم بی کلام موسیقی الکترونیک برای ارشاد بردیم و نپذیرفتند. ولی الان اگر آن آلبوم را برای شما پخش کنم، می خندید که چرا مجوز ندادند! از همان زمان روی موسیقی بی کلام کار کردم و آقای اخشابی که هنوز خواننده نشده بود، با من صحبت کرد، قرارداد بستیم که ده آهنگ بی کلام با ملودی های آقای اخشابی کار کنیم و نمی دانم که چرا به نتیجه نرسید. * می گویی که همسایه از موسیقی تو گلایه داشت، ارشاد به آلبوم بی کلامت مجوز نداد و همکاری ات با مجید اخشابی به نتیجه نرسید. همه این موارد باعث سرخوردگی نشد؟ شاید اگر ده شکست دیگر اضافه می شد، سرخورده می شد. اما من آدمی نبودم که به این سادگی کار را رها کنم. در موسیقی الکترونیک، پشتکار زیادی داشتم و واقعاً جنگیدم تا شرایط عوض شود. * کمی جلوتر بیاییم که در مسابقه «وایپ زون» روسیه شرکت کردی و اتفاقات خیلی خوبی هم برایت رخ داد. چه شد که اصلاً به این مسابقه راه پیدا کردی و مقام هم آوردی؟ من و «مهران عباسی» در اینترنت خیلی می گشتیم و با این مسابقه آشنا شدیم. من و مهران خیلی به خودمان مطمئن بودیم و جوابش را هم گرفتیم. در سال اول که شرکت کردیم، نهم شدیم. در سال دوم، چهارم شدیم و در دو سال بعد اول شدیم. برای هر دوره، قطعه ای از یک خواننده لهستانی را ریمیکس کردیم و این طور نبود که فقط چند جوان آماتور در آن مسابقه شرکت کنند. من و مهران عباسی در رقابت با بهترین تنظیم کننده های دنیا اول شدیم. ولی خب در داخل ایران بازتابى نداشت. حتى یکی از کارهای ما کلیپ شد و در شبکه «ویوا» هم پخش شد. * پیشنهاد همکاری از خارج کشور داشتید؟ فکر من این است که در خارج از کشور فعالیت داشته باشم ولی ایران را نمی توانم رها کنم. به این نکته توجه داشته باشید که هیچ وقت در حوزه موسیقی، با قطعیت نمی توان صحبت کرد. چون حتی خواننده ها تاریخ انتشار آلبوم خودشان را هم نمی توانند دقیق بگویند. چه برسد به این ایده هاى بزرگى که من دارم. * در همان سال ها گروه اشکان و کوشان شکل گرفت. ارتباط با او چگونه بود؟ ارتباط من و اشکان محمدیان از طریق اینترنت شکل گرفت و دیدیم که می توانیم همکاری کنیم. در مورد قطعات و ویدئوها صحبت کردیم و به نتایج خوبی رسیدیم. * چرا در کارهایی که با هم داشتید به سراغ فضای بازار موسیقی نرفتید؟ من اگر می خواستم کار مرسوم بازار را انجام دهم، اصلاً وارد موسیقی نمی شدم. الان هم درست است که بیشتر از گذشته به مردم و بازار توجه دارم اما باز هم کاری که خودم فکر می کنم خوب است را انجام می دهم. اگر قرار باشد کاری که دوست دارم را انجام ندهم، کلاً کار موسیقی را کنار می گذارم. آن زمان هم همین بود و ما کاری کردیم که خودمان دوست داشتیم و موفق هم شد. کارهای من و اشکان بیشتر از ایران، خارج کشور معروف شد و قطعات ما بازتاب جهانی داشت. مثلاً کارهایی در فضای موسیقی هندی منتشر کردیم که حتی در خود هند هم در آن زمان چنین قطعاتی نداشتند. * انتشار قطعات گروه اشکان و کوشان چرا ادامه پیدا نکرد؟ ما برای هر آهنگ، زمان زیادی صرف می کردیم. پس از یک مدت، برای من و اشکان کارهای زیادی پیش آمد و نتوانستیم این همکاری را به شکل مستمر ادامه بدهیم. * جالب است که این همه اتفاق خوب در سطح بین المللی برای کوشان حداد رخ داده ولی از ایران نرفته است. الان شرایط فرق کرده است. نمی توانم قطعی بگویم ولی شاید به زودی تصمیم دیگرى بگیرم چون هرکاری که می خواستم را در اینجا انجام داده ام. شاید کارهای بیشتری بشود انجام داد ولی فعلاً در حال تنظیم هستم و با خواننده های زیادی کار کرده ام و نمی دانم بعد از این چه اتفاقی رخ می دهد. در این جا دیگر متأسفانه چیز جذابی برایم وجود ندارد. * فکر می کنم یکی از دلایل چنین حرفی این باشد که کلاً در ایران همه موفقیت ها و اتفاقات خوب برای خواننده است و به نام او تمام می شود. این حرف تو صحیح است و دلیلش هم مردم هستند که فقط به خواننده توجه می کنند. البته الان خیلی بهتر شده، چون 20 سال پیش، سایر عوامل تولید یک قطعه موسیقی فقط چند اسم بی خود بودند! این روزها مردم می دانند که کسی هست که ترانه می گوید و کسی هم هست که آهنگ می سازد و تنظیم می کند. چند وقتی هم هست که مردم با مقوله میکس آشنا شده اند ولی باز هم بیشتر توجه ها معطوف خواننده است. مثلاً الان یک آهنگ اگر معروف شود، همه می گویند که به به خواننده چه خوب خوانده است. اگر بد شود، خود خواننده همه چیز را به گردن آهنگساز و تنظیم کننده و سایر عوامل می اندازد! این روزها به خاطر شبکه های اجتماعی یا همین سایت «موسیقی ما» مردم بیشتر با جزئیات موسیقی آشنا شده اند و آنها را هم می بینند. * یکی از دلایل کم رنگ شدن کارهایت با اشکان محمدیان این بود که دیگر به شکل جدی وارد بازار شدی. اولین همکاری ات با یک خواننده رسمی در چه سالی شکل گرفت؟ گاهی اوقات آدم در جای اشتباهی قرار می گیرد. آهنگ های اشکان و کوشان را اگر در افغانستان منتشر می کردیم، الان موفق تر بودیم! در ایران هیچ سیستم مشخصی وجود ندارد و این ذهنیت وجود داشت که اصلاً امکان ندارد چنین آهنگ هایی مجوز بگیرد. همه این مسائل باعث شد که در همکاری های ما وقفه ایجاد شود اما اولین کارهایی که با تنظیم من میان مخاطبان موسیقی پاپ همه گیر شد، قطعاتی بود که برای «علی اصحابی» تنظیم کردم. * سال 88 به شکل جدی اسمت در بازار و با آلبوم «شانس» فرزاد فرزین مطرح شد. آن زمان دیدی که کارها و ایده های خودت به نتیجه نمی رسد و بعد وارد کارهای پاپ و بازاری شدی یا از قبل تصمیم داشتی که در همکاری با خواننده های پاپ به این عرصه قدم بگذاری؟ هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم و فقط فکرم این بود که در کنار کارهای خودم، چند قطعه هم تنظیم کنم. فرزاد فرزین به سراغ من آمد و با همین دیدگاه، در آلبوم «شانس» دو قطعه را تنظیم کردم. * همکاری شما در سال 90 و آلبوم «شلیک» به اوج خودش رسید و جنجال های بزرگ قطعه «دوریت» پیش آمد. پس از حدود شش سال، به شکل مفصل در این زمینه توضیح بده که آیا کاور قطعه «سکوت» محسن یگانه بود؟ من آهنگساز آن کار نبودم و این سوال را باید از خود فرزاد بپرسید. ولى از نظر من، اگر تشابهى باشد، مربوط به وزن شعر است. من فقط آن آهنگ را تنظیم کردم و پس از انتشارش، محسن یگانه در یک مجله نوشت که این همان «سکوت» من است و بعداً بحث هایی پیش آمد. * می دانم که قرار بود تنظیم کننده قطعه «سکوت» باشی و حتی تنظیم هم کردی ولی با محسن یگانه به مشکل برخوردی. آیا این شباهت به دلیل لج بازی با محسن یگانه نبود؟ این اتفاق اصلاً از جانب من نبود و فکر نمی کنم از طرف فرزاد هم بوده باشد. در هر حال اگر واقعاً قرار به شباهت باشد، به من به عنوان تنظیم کننده ارتباطی ندارد. * از نظر تو به عنوان یک موزیسین، آن شباهت یا کپی برداری، که خیلی ها گفتند و خود محسن هم به آن اشاره داشت، وجود دارد؟ اگر بخواهم راستش را بگویم، تا زمانی که این آهنگ تمام شد و تیزر آن آلبوم ساخته شد، اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که «دوریت» می تواند شبیه به «سکوت» محسن یگانه باشد. * اما چرا قطعه «سکوت» یگانه را تنظیم کردی ولی با تنظیم دیگری منتشر شد؟ خود محسن بعداً اعلام کرد قرار بود این کار را با کوشان تنظیم کنیم و تا جایی هم پیش رفتیم، اما ناگهان کوشان را گم کردیم و جواب تلفن های ما را نمی داد. این حرف ها درست است ولی باید یک پرانتز باز کنیم. من این کار را به صورت اتود تنظیم کردم و قرار شد محسن روی آن بخواند. به استودیویی در شهرک غرب رفتیم و رکورد کردیم و پس از اتمامش، محسن گفت که این وکال را دوست ندارم و خودم در خانه رکورد می کنم. از این حرف محسن سه ماه گذشت و من نمی توانستم برای سفرم به خارج از کشور با او تماس بگیرم و بپرسم که با رفتن من به دبی مشکلی ندارد؟ * یعنی این تعلل ابتدا از جانب محسن بود؟ در تعلل محسن یگانه اصلاً شکی نیست ولى موسیقی هم به گونه ای نیست که بتوان برایش زمان دقیقی را مشخص کرد و انتشار آلبوم آنها هم طول کشید. بحث این است که من نمی توانم به خاطر یک آهنگ، بیشتر از سه ماه در دسترس باشم و منتظر بمانم. * چه قدر از آن تنظیمی که بعداً منتشر شد، برای تو بود؟ تمام ملودی های وسط و آخر آن نسخه ای که منتشر شد، از من بود. * خود محسن هم بعداً اشاره کرد که ملودی های وسط کار برای کوشان بوده است. ولی بعداً دعوا یا صحبتی نداشتید؟ آن آهنگ موفق شد و دیگر دعوا معنی نداشت. پس از آن هم ارتباطی نداشتیم و دیگر من در آن زمینه صحبت نکردم؛ اما همه با هم در موردش صحبت کردند! * این حس را نداشتی که ای کاش اسمت پای آن کار می بود؟ این حس را داشتم و شاید خیلی ها متوجهِ نبودن من در آن آهنگ شدند ولی من آدمی نبودم که در موردش بحث کنم. کامل ترین توضیحی که در مورد آن اتفاقات داشتم، همین الان بود. من اصلاً فکر نمی کردم که «سکوت» محسن یگانه این قدر موفق شود. * «سکوت» در سال 89 با تنظیم تو منتشر نشد. اما در همان سال، اولین همکاری ات با «محسن چاوشی» در آلبوم «حریص» شکل گرفت و سه کار موفق آن آلبوم را تنظیم کرده بودی. خیلی ها می گویند که همیشه بهترین تنظیم های کوشان حداد، در آهنگ های محسن چاوشی بوده است. این به دلیل هوش آن آدم است. بیشتر خواننده ها، می خواهند ایده خود را به من دیکته کنند اما محسن چاوشی این طور نبود. * بازخورد کارهایت با بابک جهانبخش هم خوب بود. او هم چنین ویژگی ای دارد؟ بابک هم این ویژگی را دارد اما محسن ایده اولیه خودش را بیان می کند و دست من را به معنای واقعی کلمه باز می گذارد که گاهى فکر می کنى برایش چیزی مهم نیست! * پس خودت هم تأیید می کنی که بهترین تنظیم هایت برای محسن چاوشی بوده است؟ نه، ولى تنظیم هایى که براى محسن چاوشى انجام داده ام، از بهترین تنظیم هایم هستند. * در مورد قطعه «قطار» دوست دارم توضیح بدهی. چون تا قبل از آن، کارهایی که از تو شنیده بودیم، همگی ریتمیک بوده اند. اینکه من یک آهنگ اسلو تنظیم کنم، ایده محسن بود، اما اینکه چگونه تنظیم کنم، ایده خودم بود. نوع تنظیم قطعه «قطار» را دوست دارم اما اگر شرایطش پیش نمی آمد، تا امروز هم پیش نمی آمد. خواننده هایی که بتوانند این نوع موزیک را اجرا کنند، کم اند. این را هم بگویم که قطعه «قطار» اولین اثر چیل آوت موسیقی ایران بود و قبل از آن، قطعه مشابهی نداشتیم. * محسن چاوشی ریسک کرد و از تو که همیشه به تنظیم کارهای ریتمیک معروف بودی، تنظیم اسلو گرفت. محسن چاوشی همیشه ریسک می کند و این هم یکی از ریسک هاى او بوده است. * کلاً با این تغییر و تحولات و ریسک های محسن موافقی؟ چون مخالفانی دارد تا جایی که من می بینم، او در این تغییراتش موفق بوده است. شاید مخالفانی داشته باشد، اما هنرمندی است که آلبوم هایش طرفدار دارد. بدون شک آلبوم «حریص» پاپیولارتر بود اما دوست نداشت آن سبک کار را ادامه دهد. نمی توانم بگویم ریسک های محسن اشتباه است، چون هم جواب داده و هم اینکه طرفدارانش با چنین تحولاتی رشد کرده اند. من با آلبوم «من خود آن سیزده ام» و تنظیم هایی که که در آن آلبوم داشتم، در آن زمان شاید به راحتى ارتباط برقرار نکردم؛ اما دیدیم که افراد عادی هم آن را دوست داشتند. * چند درصد از موفقیت حال حاضر محسن را به دلیل این ریسک ها می دانی؟ موفقیت محسن چاوشی به خاطر احساس اش، صدایش، ملودی هایی که می سازد و شعرهایی که انتخاب می کند است. نمی توانم خیلی این موفقیت را به ریسک ربط بدهم؛ چون ندیده ام کسی کارهایش را به خاطر شنیدن اتفاقات جدید گوش کند. این ذهنیت به وجود آمده که محسن آدمی نیست که کار تکراری کند، اما باز هم فکر می کنم دلیل موفقیت محسن آن مواردی است که بیان کردم. * نگاهش هم صددرصد معطوف خواسته های بازار نیست. آدمی که قدرت داشته باشد، می گوید کار جدید منتشر و بازار را عوض می کنم و هر کسی هم نمی تواند چنین کاری بکند. کارهای محسن در سریال «شهرزاد» هم موفق بوده اند. * به غیر از «قطار»، تنظیم قطعه «یوسف» محسن چاوشی هم با فضای همیشگی کوشان حداد تفاوت داشت. آن هم براساس ایده اولیه محسن شکل گرفت؟ قطعه «یوسف» در ادامه قطار بود و خواستیم یک کار اسلو و کمی متفاوت تنظیم کنیم. شعر «یوسف» هم نسبت به قطار سنگین تر بود و من هم سعی کردم فضای ناراحت شعر و ملودی آن را تشدید کنم. * ...



کوشان حداد: هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - درست است که این روزها یکی از پرکارترین تنظیم کننده های موسیقی پاپ است و آثار هیت زیادی در کارنامه دارد؛ درست است که تا کنون با اکثر خواننده های مطرح همکاری کرده است. اما بسیار بسیار کم حرف ولی در عین حال خوش اخلاق و بی حاشیه است. شاید اگر این گفت وگو را تا پایان بخوانید، باور نکنید که اینها حرف های «کوشان حداد» باشد. او در آستانه سالروز تولدش، برای اولین بار طی حدود هفده سال فعالیت در این حرفه، برای انجام یک گفت وگوی مفصل به دفتر سایت «موسیقی ما» آمد. گپ صمیمانه و پرانرژی ما با کوشان حداد شامل نحوه ورودش به دنیای تنظیم، افتخارات بین المللی اش، همکاری های موفق و ناموفق و ناتمام اش و نکات جالبی در مورد علایق و آینده اش بود. حداد علاوه بر این مسائل، پس از سال ها لب به سخن گشود و در مورد برخی حواشی از جمله اینکه چرا قطعه «سکوت» محسن یگانه را او تنظیم نکرد، صحبت های جنجالی به زبان آورد. این گفت وگو را تا پایان بخوانید. *** * از اینجا شروع کنیم که کوشان حداد بیست و یکی دو ساله، حدود سال 78 یا 79 در مرکز کامپیوتری ونک یک نرم افزار ساخت موسیقی می خرد و ظاهراً مسیر زندگی اش عوض می شود. داستان این سی دی چه بود؟ من به طور کلى دنبال موسیقی نبودم ولى هر آن چه که عجیب و چالش برانگیز بود را دوست داشتم. آن زمان فکر می کردم موسیقی یعنی چیزی که با ساز در استودیو ضبط می کنید و ساخت و تنظیم موسیقی با کامپیوتر برایم کمى عجیب بود و سعی کردم که این را بفهمم. دلیل اصلی خرید آن سی دی و پیگیری این موضوع، همین جذابیت ساخت موسیقی با کامپیوتر بود. من از کودکی پیانو می نواختم و با موسیقی آشنایی داشتم. در برنامه نویسى کامپیوتر هم مهارت داشتم. پس از آن تصمیم گرفتم که از مسیر کامپیوتر وارد موسیقی بشوم. در آن مقطع زمانی، کامپیوتر به هیچ عنوان نقشی در موسیقی نداشت و به خاطر دارم تا سال 83 یا 84 که به استودیوها می رفتم، اصلاً کامپیوتری وجود نداشت و کم کم دستگاه ها را به روز کردند. * خیلی از آهنگسازان و تنظیم کننده هایی که هم زمان با تو وارد عرصه موسیقی شدند، می گویند که دوره طلایی موسیقی پاپ، ما را به این حوزه علاقه مند کرد. این در مورد تو هم صدق می کند؟ در آن زمان خواننده ها کم بودند و هر کاری که انجام می دادند، تقریباً موفق می شد. همین مسأله باعث می شد که خیلی ها به موسیقی علاقه مند شوند. فرصت زیاد بود و افرادِ فعال کم بودند و مردم هم علاقه مند می شدند. من در آن دوره، کار هیچ خواننده داخلی را پیگیری نمی کردم و بیشتر کارهای خارجی را دنبال می کردم. آن زمان، نوع موسیقی ای که من شروع کردم، برای خیلی ها عجیب بود. به خاطر دارم یک بار همسایه ما آمد و گفت این صداها چیست؟! این صداها به هر چیزی جز موسیقی شباهت دارد! * عجیب است که به شکل جدی موسیقی را پیگیری نمی کردی و خودت هم به سراغ آموزش موسیقی نرفته بودی؛ اما به این جا رسیدی. من فقط از کودکی پیانو می نواختم که آن هم آکادمیک نبود. هیچ وقت جایگاه الان خودم را برای آینده ام تصور نکرده بودم و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تا همین شش هفت سال پیش هم فکر می کردم که موسیقی شغل نمی شود! * الان که دیگر این طور فکر نمی کنی؟ نه و واقعاً وقت کار دیگری غیر از این را ندارم. * الان از ورود به دنیای موسیقی پشیمانی؟ از لحاظ موفقیت باید بگویم که در موسیقی موفق شده ام و از جهت مادی هم مشکلی نداشتم؛ ولى روحیه من طوری نبود که بتوانم با این موزیسین ها کار کنم و دوست نداشتم با این قشر در ارتباط باشم. اما به هرحال اکنون به اینجا رسیده ام. من به عنوان کار دوم یا یک سرگرمی به موسیقی نگاه می کردم. کلاً کنجکاوی من حد و مرز نداشت و واقعاً هنوز هم ندارد. * چند سال بعد اولین برخوردت به شکل جدی با موسیقی حرفه ای در دفتر «مجید اخشابی» بود اما همکاری های شما منتشر نشد. دلیلش چه بود؟ آن زمان، نوع موسیقی الکترونیک من به گونه ای بود که کسی تصور نمی کرد روی آن خواننده بتواند بخواند. در حقیقت، این نوع موسیقى که الان هست، از همان زمان در فکر من بود ولى قابل درک نبود. در سال 78 به همراه دوست خوبم «سهیل محفوظیان» یک آلبوم بی کلام موسیقی الکترونیک برای ارشاد بردیم و نپذیرفتند. ولی الان اگر آن آلبوم را برای شما پخش کنم، می خندید که چرا مجوز ندادند! از همان زمان روی موسیقی بی کلام کار کردم و آقای اخشابی که هنوز خواننده نشده بود، با من صحبت کرد، قرارداد بستیم که ده آهنگ بی کلام با ملودی های آقای اخشابی کار کنیم و نمی دانم که چرا به نتیجه نرسید. * می گویی که همسایه از موسیقی تو گلایه داشت، ارشاد به آلبوم بی کلامت مجوز نداد و همکاری ات با مجید اخشابی به نتیجه نرسید. همه این موارد باعث سرخوردگی نشد؟ شاید اگر ده شکست دیگر اضافه می شد، سرخورده می شد. اما من آدمی نبودم که به این سادگی کار را رها کنم. در موسیقی الکترونیک، پشتکار زیادی داشتم و واقعاً جنگیدم تا شرایط عوض شود. * کمی جلوتر بیاییم که در مسابقه «وایپ زون» روسیه شرکت کردی و اتفاقات خیلی خوبی هم برایت رخ داد. چه شد که اصلاً به این مسابقه راه پیدا کردی و مقام هم آوردی؟ من و «مهران عباسی» در اینترنت خیلی می گشتیم و با این مسابقه آشنا شدیم. من و مهران خیلی به خودمان مطمئن بودیم و جوابش را هم گرفتیم. در سال اول که شرکت کردیم، نهم شدیم. در سال دوم، چهارم شدیم و در دو سال بعد اول شدیم. برای هر دوره، قطعه ای از یک خواننده لهستانی را ریمیکس کردیم و این طور نبود که فقط چند جوان آماتور در آن مسابقه شرکت کنند. من و مهران عباسی در رقابت با بهترین تنظیم کننده های دنیا اول شدیم. ولی خب در داخل ایران بازتابى نداشت. حتى یکی از کارهای ما کلیپ شد و در شبکه «ویوا» هم پخش شد. * پیشنهاد همکاری از خارج کشور داشتید؟ فکر من این است که در خارج از کشور فعالیت داشته باشم ولی ایران را نمی توانم رها کنم. به این نکته توجه داشته باشید که هیچ وقت در حوزه موسیقی، با قطعیت نمی توان صحبت کرد. چون حتی خواننده ها تاریخ انتشار آلبوم خودشان را هم نمی توانند دقیق بگویند. چه برسد به این ایده هاى بزرگى که من دارم. * در همان سال ها گروه اشکان و کوشان شکل گرفت. ارتباط با او چگونه بود؟ ارتباط من و اشکان محمدیان از طریق اینترنت شکل گرفت و دیدیم که می توانیم همکاری کنیم. در مورد قطعات و ویدئوها صحبت کردیم و به نتایج خوبی رسیدیم. * چرا در کارهایی که با هم داشتید به سراغ فضای بازار موسیقی نرفتید؟ من اگر می خواستم کار مرسوم بازار را انجام دهم، اصلاً وارد موسیقی نمی شدم. الان هم درست است که بیشتر از گذشته به مردم و بازار توجه دارم اما باز هم کاری که خودم فکر می کنم خوب است را انجام می دهم. اگر قرار باشد کاری که دوست دارم را انجام ندهم، کلاً کار موسیقی را کنار می گذارم. آن زمان هم همین بود و ما کاری کردیم که خودمان دوست داشتیم و موفق هم شد. کارهای من و اشکان بیشتر از ایران، خارج کشور معروف شد و قطعات ما بازتاب جهانی داشت. مثلاً کارهایی در فضای موسیقی هندی منتشر کردیم که حتی در خود هند هم در آن زمان چنین قطعاتی نداشتند. * انتشار قطعات گروه اشکان و کوشان چرا ادامه پیدا نکرد؟ ما برای هر آهنگ، زمان زیادی صرف می کردیم. پس از یک مدت، برای من و اشکان کارهای زیادی پیش آمد و نتوانستیم این همکاری را به شکل مستمر ادامه بدهیم. * جالب است که این همه اتفاق خوب در سطح بین المللی برای کوشان حداد رخ داده ولی از ایران نرفته است. الان شرایط فرق کرده است. نمی توانم قطعی بگویم ولی شاید به زودی تصمیم دیگرى بگیرم چون هرکاری که می خواستم را در اینجا انجام داده ام. شاید کارهای بیشتری بشود انجام داد ولی فعلاً در حال تنظیم هستم و با خواننده های زیادی کار کرده ام و نمی دانم بعد از این چه اتفاقی رخ می دهد. در این جا دیگر متأسفانه چیز جذابی برایم وجود ندارد. * فکر می کنم یکی از دلایل چنین حرفی این باشد که کلاً در ایران همه موفقیت ها و اتفاقات خوب برای خواننده است و به نام او تمام می شود. این حرف تو صحیح است و دلیلش هم مردم هستند که فقط به خواننده توجه می کنند. البته الان خیلی بهتر شده، چون 20 سال پیش، سایر عوامل تولید یک قطعه موسیقی فقط چند اسم بی خود بودند! این روزها مردم می دانند که کسی هست که ترانه می گوید و کسی هم هست که آهنگ می سازد و تنظیم می کند. چند وقتی هم هست که مردم با مقوله میکس آشنا شده اند ولی باز هم بیشتر توجه ها معطوف خواننده است. مثلاً الان یک آهنگ اگر معروف شود، همه می گویند که به به خواننده چه خوب خوانده است. اگر بد شود، خود خواننده همه چیز را به گردن آهنگساز و تنظیم کننده و سایر عوامل می اندازد! این روزها به خاطر شبکه های اجتماعی یا همین سایت «موسیقی ما» مردم بیشتر با جزئیات موسیقی آشنا شده اند و آنها را هم می بینند. * یکی از دلایل کم رنگ شدن کارهایت با اشکان محمدیان این بود که دیگر به شکل جدی وارد بازار شدی. اولین همکاری ات با یک خواننده رسمی در چه سالی شکل گرفت؟ گاهی اوقات آدم در جای اشتباهی قرار می گیرد. آهنگ های اشکان و کوشان را اگر در افغانستان منتشر می کردیم، الان موفق تر بودیم! در ایران هیچ سیستم مشخصی وجود ندارد و این ذهنیت وجود داشت که اصلاً امکان ندارد چنین آهنگ هایی مجوز بگیرد. همه این مسائل باعث شد که در همکاری های ما وقفه ایجاد شود اما اولین کارهایی که با تنظیم من میان مخاطبان موسیقی پاپ همه گیر شد، قطعاتی بود که برای «علی اصحابی» تنظیم کردم. * سال 88 به شکل جدی اسمت در بازار و با آلبوم «شانس» فرزاد فرزین مطرح شد. آن زمان دیدی که کارها و ایده های خودت به نتیجه نمی رسد و بعد وارد کارهای پاپ و بازاری شدی یا از قبل تصمیم داشتی که در همکاری با خواننده های پاپ به این عرصه قدم بگذاری؟ هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم و فقط فکرم این بود که در کنار کارهای خودم، چند قطعه هم تنظیم کنم. فرزاد فرزین به سراغ من آمد و با همین دیدگاه، در آلبوم «شانس» دو قطعه را تنظیم کردم. * همکاری شما در سال 90 و آلبوم «شلیک» به اوج خودش رسید و جنجال های بزرگ قطعه «دوریت» پیش آمد. پس از حدود شش سال، به شکل مفصل در این زمینه توضیح بده که آیا کاور قطعه «سکوت» محسن یگانه بود؟ من آهنگساز آن کار نبودم و این سوال را باید از خود فرزاد بپرسید. ولى از نظر من، اگر تشابهى باشد، مربوط به وزن شعر است. من فقط آن آهنگ را تنظیم کردم و پس از انتشارش، محسن یگانه در یک مجله نوشت که این همان «سکوت» من است و بعداً بحث هایی پیش آمد. * می دانم که قرار بود تنظیم کننده قطعه «سکوت» باشی و حتی تنظیم هم کردی ولی با محسن یگانه به مشکل برخوردی. آیا این شباهت به دلیل لج بازی با محسن یگانه نبود؟ این اتفاق اصلاً از جانب من نبود و فکر نمی کنم از طرف فرزاد هم بوده باشد. در هر حال اگر واقعاً قرار به شباهت باشد، به من به عنوان تنظیم کننده ارتباطی ندارد. * از نظر تو به عنوان یک موزیسین، آن شباهت یا کپی برداری، که خیلی ها گفتند و خود محسن هم به آن اشاره داشت، وجود دارد؟ اگر بخواهم راستش را بگویم، تا زمانی که این آهنگ تمام شد و تیزر آن آلبوم ساخته شد، اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که «دوریت» می تواند شبیه به «سکوت» محسن یگانه باشد. * اما چرا قطعه «سکوت» یگانه را تنظیم کردی ولی با تنظیم دیگری منتشر شد؟ خود محسن بعداً اعلام کرد قرار بود این کار را با کوشان تنظیم کنیم و تا جایی هم پیش رفتیم، اما ناگهان کوشان را گم کردیم و جواب تلفن های ما را نمی داد. این حرف ها درست است ولی باید یک پرانتز باز کنیم. من این کار را به صورت اتود تنظیم کردم و قرار شد محسن روی آن بخواند. به استودیویی در شهرک غرب رفتیم و رکورد کردیم و پس از اتمامش، محسن گفت که این وکال را دوست ندارم و خودم در خانه رکورد می کنم. از این حرف محسن سه ماه گذشت و من نمی توانستم برای سفرم به خارج از کشور با او تماس بگیرم و بپرسم که با رفتن من به دبی مشکلی ندارد؟ * یعنی این تعلل ابتدا از جانب محسن بود؟ در تعلل محسن یگانه اصلاً شکی نیست ولى موسیقی هم به گونه ای نیست که بتوان برایش زمان دقیقی را مشخص کرد و انتشار آلبوم آنها هم طول کشید. بحث این است که من نمی توانم به خاطر یک آهنگ، بیشتر از سه ماه در دسترس باشم و منتظر بمانم. * چه قدر از آن تنظیمی که بعداً منتشر شد، برای تو بود؟ تمام ملودی های وسط و آخر آن نسخه ای که منتشر شد، از من بود. * خود محسن هم بعداً اشاره کرد که ملودی های وسط کار برای کوشان بوده است. ولی بعداً دعوا یا صحبتی نداشتید؟ آن آهنگ موفق شد و دیگر دعوا معنی نداشت. پس از آن هم ارتباطی نداشتیم و دیگر من در آن زمینه صحبت نکردم؛ اما همه با هم در موردش صحبت کردند! * این حس را نداشتی که ای کاش اسمت پای آن کار می بود؟ این حس را داشتم و شاید خیلی ها متوجهِ نبودن من در آن آهنگ شدند ولی من آدمی نبودم که در موردش بحث کنم. کامل ترین توضیحی که در مورد آن اتفاقات داشتم، همین الان بود. من اصلاً فکر نمی کردم که «سکوت» محسن یگانه این قدر موفق شود. * «سکوت» در سال 89 با تنظیم تو منتشر نشد. اما در همان سال، اولین همکاری ات با «محسن چاوشی» در آلبوم «حریص» شکل گرفت و سه کار موفق آن آلبوم را تنظیم کرده بودی. خیلی ها می گویند که همیشه بهترین تنظیم های کوشان حداد، در آهنگ های محسن چاوشی بوده است. این به دلیل هوش آن آدم است. بیشتر خواننده ها، می خواهند ایده خود را به من دیکته کنند اما محسن چاوشی این طور نبود. * بازخورد کارهایت با بابک جهانبخش هم خوب بود. او هم چنین ویژگی ای دارد؟ بابک هم این ویژگی را دارد اما محسن ایده اولیه خودش را بیان می کند و دست من را به معنای واقعی کلمه باز می گذارد که گاهى فکر می کنى برایش چیزی مهم نیست! * پس خودت هم تأیید می کنی که بهترین تنظیم هایت برای محسن چاوشی بوده است؟ نه، ولى تنظیم هایى که براى محسن چاوشى انجام داده ام، از بهترین تنظیم هایم هستند. * در مورد قطعه «قطار» دوست دارم توضیح بدهی. چون تا قبل از آن، کارهایی که از تو شنیده بودیم، همگی ریتمیک بوده اند. اینکه من یک آهنگ اسلو تنظیم کنم، ایده محسن بود، اما اینکه چگونه تنظیم کنم، ایده خودم بود. نوع تنظیم قطعه «قطار» را دوست دارم اما اگر شرایطش پیش نمی آمد، تا امروز هم پیش نمی آمد. خواننده هایی که بتوانند این نوع موزیک را اجرا کنند، کم اند. این را هم بگویم که قطعه «قطار» اولین اثر چیل آوت موسیقی ایران بود و قبل از آن، قطعه مشابهی نداشتیم. * محسن چاوشی ریسک کرد و از تو که همیشه به تنظیم کارهای ریتمیک معروف بودی، تنظیم اسلو گرفت. محسن چاوشی همیشه ریسک می کند و این هم یکی از ریسک هاى او بوده است. * کلاً با این تغییر و تحولات و ریسک های محسن موافقی؟ چون مخالفانی دارد تا جایی که من می بینم، او در این تغییراتش موفق بوده است. شاید مخالفانی داشته باشد، اما هنرمندی است که آلبوم هایش طرفدار دارد. بدون شک آلبوم «حریص» پاپیولارتر بود اما دوست نداشت آن سبک کار را ادامه دهد. نمی توانم بگویم ریسک های محسن اشتباه است، چون هم جواب داده و هم اینکه طرفدارانش با چنین تحولاتی رشد کرده اند. من با آلبوم «من خود آن سیزده ام» و تنظیم هایی که که در آن آلبوم داشتم، در آن زمان شاید به راحتى ارتباط برقرار نکردم؛ اما دیدیم که افراد عادی هم آن را دوست داشتند. * چند درصد از موفقیت حال حاضر محسن را به دلیل این ریسک ها می دانی؟ موفقیت محسن چاوشی به خاطر احساس اش، صدایش، ملودی هایی که می سازد و شعرهایی که انتخاب می کند است. نمی توانم خیلی این موفقیت را به ریسک ربط بدهم؛ چون ندیده ام کسی کارهایش را به خاطر شنیدن اتفاقات جدید گوش کند. این ذهنیت به وجود آمده که محسن آدمی نیست که کار تکراری کند، اما باز هم فکر می کنم دلیل موفقیت محسن آن مواردی است که بیان کردم. * نگاهش هم صددرصد معطوف خواسته های بازار نیست. آدمی که قدرت داشته باشد، می گوید کار جدید منتشر و بازار را عوض می کنم و هر کسی هم نمی تواند چنین کاری بکند. کارهای محسن در سریال «شهرزاد» هم موفق بوده اند. * به غیر از «قطار»، تنظیم قطعه «یوسف» محسن چاوشی هم با فضای همیشگی کوشان حداد تفاوت داشت. آن هم براساس ایده اولیه محسن شکل گرفت؟ قطعه «یوسف» در ادامه قطار بود و خواستیم یک کار اسلو و کمی متفاوت تنظیم کنیم. شعر «یوسف» هم نسبت به قطار سنگین تر بود و من هم سعی کردم فضای ناراحت شعر و ملودی آن را تشدید کنم. * ...



کوشان حداد: هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم

درخواست حذف اطلاعات




موسیقی ما - درست است که این روزها یکی از پرکارترین تنظیم کننده های موسیقی پاپ است و آثار هیت زیادی در کارنامه دارد؛ درست است که تا کنون با اکثر خواننده های مطرح همکاری کرده است. اما بسیار بسیار کم حرف ولی در عین حال خوش اخلاق و بی حاشیه است. شاید اگر این گفت وگو را تا پایان بخوانید، باور نکنید که اینها حرف های «کوشان حداد» باشد. او در آستانه سالروز تولدش، برای اولین بار طی حدود هفده سال فعالیت در این حرفه، برای انجام یک گفت وگوی مفصل به دفتر سایت «موسیقی ما» آمد. گپ صمیمانه و پرانرژی ما با کوشان حداد شامل نحوه ورودش به دنیای تنظیم، افتخارات بین المللی اش، همکاری های موفق و ناموفق و ناتمام اش و نکات جالبی در مورد علایق و آینده اش بود. حداد علاوه بر این مسائل، پس از سال ها لب به سخن گشود و در مورد برخی حواشی از جمله اینکه چرا قطعه «سکوت» محسن یگانه را او تنظیم نکرد، صحبت های جنجالی به زبان آورد. این گفت وگو را تا پایان بخوانید. *** * از اینجا شروع کنیم که کوشان حداد بیست و یکی دو ساله، حدود سال 78 یا 79 در مرکز کامپیوتری ونک یک نرم افزار ساخت موسیقی می خرد و ظاهراً مسیر زندگی اش عوض می شود. داستان این سی دی چه بود؟ من به طور کلى دنبال موسیقی نبودم ولى هر آن چه که عجیب و چالش برانگیز بود را دوست داشتم. آن زمان فکر می کردم موسیقی یعنی چیزی که با ساز در استودیو ضبط می کنید و ساخت و تنظیم موسیقی با کامپیوتر برایم کمى عجیب بود و سعی کردم که این را بفهمم. دلیل اصلی خرید آن سی دی و پیگیری این موضوع، همین جذابیت ساخت موسیقی با کامپیوتر بود. من از کودکی پیانو می نواختم و با موسیقی آشنایی داشتم. در برنامه نویسى کامپیوتر هم مهارت داشتم. پس از آن تصمیم گرفتم که از مسیر کامپیوتر وارد موسیقی بشوم. در آن مقطع زمانی، کامپیوتر به هیچ عنوان نقشی در موسیقی نداشت و به خاطر دارم تا سال 83 یا 84 که به استودیوها می رفتم، اصلاً کامپیوتری وجود نداشت و کم کم دستگاه ها را به روز کردند. * خیلی از آهنگسازان و تنظیم کننده هایی که هم زمان با تو وارد عرصه موسیقی شدند، می گویند که دوره طلایی موسیقی پاپ، ما را به این حوزه علاقه مند کرد. این در مورد تو هم صدق می کند؟ در آن زمان خواننده ها کم بودند و هر کاری که انجام می دادند، تقریباً موفق می شد. همین مسأله باعث می شد که خیلی ها به موسیقی علاقه مند شوند. فرصت زیاد بود و افرادِ فعال کم بودند و مردم هم علاقه مند می شدند. من در آن دوره، کار هیچ خواننده داخلی را پیگیری نمی کردم و بیشتر کارهای خارجی را دنبال می کردم. آن زمان، نوع موسیقی ای که من شروع کردم، برای خیلی ها عجیب بود. به خاطر دارم یک بار همسایه ما آمد و گفت این صداها چیست؟! این صداها به هر چیزی جز موسیقی شباهت دارد! * عجیب است که به شکل جدی موسیقی را پیگیری نمی کردی و خودت هم به سراغ آموزش موسیقی نرفته بودی؛ اما به این جا رسیدی. من فقط از کودکی پیانو می نواختم که آن هم آکادمیک نبود. هیچ وقت جایگاه الان خودم را برای آینده ام تصور نکرده بودم و اگر بخواهم حقیقت را بگویم، تا همین شش هفت سال پیش هم فکر می کردم که موسیقی شغل نمی شود! * الان که دیگر این طور فکر نمی کنی؟ نه و واقعاً وقت کار دیگری غیر از این را ندارم. * الان از ورود به دنیای موسیقی پشیمانی؟ از لحاظ موفقیت باید بگویم که در موسیقی موفق شده ام و از جهت مادی هم مشکلی نداشتم؛ ولى روحیه من طوری نبود که بتوانم با این موزیسین ها کار کنم و دوست نداشتم با این قشر در ارتباط باشم. اما به هرحال اکنون به اینجا رسیده ام. من به عنوان کار دوم یا یک سرگرمی به موسیقی نگاه می کردم. کلاً کنجکاوی من حد و مرز نداشت و واقعاً هنوز هم ندارد. * چند سال بعد اولین برخوردت به شکل جدی با موسیقی حرفه ای در دفتر «مجید اخشابی» بود اما همکاری های شما منتشر نشد. دلیلش چه بود؟ آن زمان، نوع موسیقی الکترونیک من به گونه ای بود که کسی تصور نمی کرد روی آن خواننده بتواند بخواند. در حقیقت، این نوع موسیقى که الان هست، از همان زمان در فکر من بود ولى قابل درک نبود. در سال 78 به همراه دوست خوبم «سهیل محفوظیان» یک آلبوم بی کلام موسیقی الکترونیک برای ارشاد بردیم و نپذیرفتند. ولی الان اگر آن آلبوم را برای شما پخش کنم، می خندید که چرا مجوز ندادند! از همان زمان روی موسیقی بی کلام کار کردم و آقای اخشابی که هنوز خواننده نشده بود، با من صحبت کرد، قرارداد بستیم که ده آهنگ بی کلام با ملودی های آقای اخشابی کار کنیم و نمی دانم که چرا به نتیجه نرسید. * می گویی که همسایه از موسیقی تو گلایه داشت، ارشاد به آلبوم بی کلامت مجوز نداد و همکاری ات با مجید اخشابی به نتیجه نرسید. همه این موارد باعث سرخوردگی نشد؟ شاید اگر ده شکست دیگر اضافه می شد، سرخورده می شد. اما من آدمی نبودم که به این سادگی کار را رها کنم. در موسیقی الکترونیک، پشتکار زیادی داشتم و واقعاً جنگیدم تا شرایط عوض شود. * کمی جلوتر بیاییم که در مسابقه «وایپ زون» روسیه شرکت کردی و اتفاقات خیلی خوبی هم برایت رخ داد. چه شد که اصلاً به این مسابقه راه پیدا کردی و مقام هم آوردی؟ من و «مهران عباسی» در اینترنت خیلی می گشتیم و با این مسابقه آشنا شدیم. من و مهران خیلی به خودمان مطمئن بودیم و جوابش را هم گرفتیم. در سال اول که شرکت کردیم، نهم شدیم. در سال دوم، چهارم شدیم و در دو سال بعد اول شدیم. برای هر دوره، قطعه ای از یک خواننده لهستانی را ریمیکس کردیم و این طور نبود که فقط چند جوان آماتور در آن مسابقه شرکت کنند. من و مهران عباسی در رقابت با بهترین تنظیم کننده های دنیا اول شدیم. ولی خب در داخل ایران بازتابى نداشت. حتى یکی از کارهای ما کلیپ شد و در شبکه «ویوا» هم پخش شد. * پیشنهاد همکاری از خارج کشور داشتید؟ فکر من این است که در خارج از کشور فعالیت داشته باشم ولی ایران را نمی توانم رها کنم. به این نکته توجه داشته باشید که هیچ وقت در حوزه موسیقی، با قطعیت نمی توان صحبت کرد. چون حتی خواننده ها تاریخ انتشار آلبوم خودشان را هم نمی توانند دقیق بگویند. چه برسد به این ایده هاى بزرگى که من دارم. * در همان سال ها گروه اشکان و کوشان شکل گرفت. ارتباط با او چگونه بود؟ ارتباط من و اشکان محمدیان از طریق اینترنت شکل گرفت و دیدیم که می توانیم همکاری کنیم. در مورد قطعات و ویدئوها صحبت کردیم و به نتایج خوبی رسیدیم. * چرا در کارهایی که با هم داشتید به سراغ فضای بازار موسیقی نرفتید؟ من اگر می خواستم کار مرسوم بازار را انجام دهم، اصلاً وارد موسیقی نمی شدم. الان هم درست است که بیشتر از گذشته به مردم و بازار توجه دارم اما باز هم کاری که خودم فکر می کنم خوب است را انجام می دهم. اگر قرار باشد کاری که دوست دارم را انجام ندهم، کلاً کار موسیقی را کنار می گذارم. آن زمان هم همین بود و ما کاری کردیم که خودمان دوست داشتیم و موفق هم شد. کارهای من و اشکان بیشتر از ایران، خارج کشور معروف شد و قطعات ما بازتاب جهانی داشت. مثلاً کارهایی در فضای موسیقی هندی منتشر کردیم که حتی در خود هند هم در آن زمان چنین قطعاتی نداشتند. * انتشار قطعات گروه اشکان و کوشان چرا ادامه پیدا نکرد؟ ما برای هر آهنگ، زمان زیادی صرف می کردیم. پس از یک مدت، برای من و اشکان کارهای زیادی پیش آمد و نتوانستیم این همکاری را به شکل مستمر ادامه بدهیم. * جالب است که این همه اتفاق خوب در سطح بین المللی برای کوشان حداد رخ داده ولی از ایران نرفته است. الان شرایط فرق کرده است. نمی توانم قطعی بگویم ولی شاید به زودی تصمیم دیگرى بگیرم چون هرکاری که می خواستم را در اینجا انجام داده ام. شاید کارهای بیشتری بشود انجام داد ولی فعلاً در حال تنظیم هستم و با خواننده های زیادی کار کرده ام و نمی دانم بعد از این چه اتفاقی رخ می دهد. در این جا دیگر متأسفانه چیز جذابی برایم وجود ندارد. * فکر می کنم یکی از دلایل چنین حرفی این باشد که کلاً در ایران همه موفقیت ها و اتفاقات خوب برای خواننده است و به نام او تمام می شود. این حرف تو صحیح است و دلیلش هم مردم هستند که فقط به خواننده توجه می کنند. البته الان خیلی بهتر شده، چون 20 سال پیش، سایر عوامل تولید یک قطعه موسیقی فقط چند اسم بی خود بودند! این روزها مردم می دانند که کسی هست که ترانه می گوید و کسی هم هست که آهنگ می سازد و تنظیم می کند. چند وقتی هم هست که مردم با مقوله میکس آشنا شده اند ولی باز هم بیشتر توجه ها معطوف خواننده است. مثلاً الان یک آهنگ اگر معروف شود، همه می گویند که به به خواننده چه خوب خوانده است. اگر بد شود، خود خواننده همه چیز را به گردن آهنگساز و تنظیم کننده و سایر عوامل می اندازد! این روزها به خاطر شبکه های اجتماعی یا همین سایت «موسیقی ما» مردم بیشتر با جزئیات موسیقی آشنا شده اند و آنها را هم می بینند. * یکی از دلایل کم رنگ شدن کارهایت با اشکان محمدیان این بود که دیگر به شکل جدی وارد بازار شدی. اولین همکاری ات با یک خواننده رسمی در چه سالی شکل گرفت؟ گاهی اوقات آدم در جای اشتباهی قرار می گیرد. آهنگ های اشکان و کوشان را اگر در افغانستان منتشر می کردیم، الان موفق تر بودیم! در ایران هیچ سیستم مشخصی وجود ندارد و این ذهنیت وجود داشت که اصلاً امکان ندارد چنین آهنگ هایی مجوز بگیرد. همه این مسائل باعث شد که در همکاری های ما وقفه ایجاد شود اما اولین کارهایی که با تنظیم من میان مخاطبان موسیقی پاپ همه گیر شد، قطعاتی بود که برای «علی اصحابی» تنظیم کردم. * سال 88 به شکل جدی اسمت در بازار و با آلبوم «شانس» فرزاد فرزین مطرح شد. آن زمان دیدی که کارها و ایده های خودت به نتیجه نمی رسد و بعد وارد کارهای پاپ و بازاری شدی یا از قبل تصمیم داشتی که در همکاری با خواننده های پاپ به این عرصه قدم بگذاری؟ هیچ وقت تصمیم نداشتم به عنوان یک تنظیم کننده در بازار موسیقی فعالیت کنم و فقط فکرم این بود که در کنار کارهای خودم، چند قطعه هم تنظیم کنم. فرزاد فرزین به سراغ من آمد و با همین دیدگاه، در آلبوم «شانس» دو قطعه را تنظیم کردم. * همکاری شما در سال 90 و آلبوم «شلیک» به اوج خودش رسید و جنجال های بزرگ قطعه «دوریت» پیش آمد. پس از حدود شش سال، به شکل مفصل در این زمینه توضیح بده که آیا کاور قطعه «سکوت» محسن یگانه بود؟ من آهنگساز آن کار نبودم و این سوال را باید از خود فرزاد بپرسید. ولى از نظر من، اگر تشابهى باشد، مربوط به وزن شعر است. من فقط آن آهنگ را تنظیم کردم و پس از انتشارش، محسن یگانه در یک مجله نوشت که این همان «سکوت» من است و بعداً بحث هایی پیش آمد. * می دانم که قرار بود تنظیم کننده قطعه «سکوت» باشی و حتی تنظیم هم کردی ولی با محسن یگانه به مشکل برخوردی. آیا این شباهت به دلیل لج بازی با محسن یگانه نبود؟ این اتفاق اصلاً از جانب من نبود و فکر نمی کنم از طرف فرزاد هم بوده باشد. در هر حال اگر واقعاً قرار به شباهت باشد، به من به عنوان تنظیم کننده ارتباطی ندارد. * از نظر تو به عنوان یک موزیسین، آن شباهت یا کپی برداری، که خیلی ها گفتند و خود محسن هم به آن اشاره داشت، وجود دارد؟ اگر بخواهم راستش را بگویم، تا زمانی که این آهنگ تمام شد و تیزر آن آلبوم ساخته شد، اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم که «دوریت» می تواند شبیه به «سکوت» محسن یگانه باشد. * اما چرا قطعه «سکوت» یگانه را تنظیم کردی ولی با تنظیم دیگری منتشر شد؟ خود محسن بعداً اعلام کرد قرار بود این کار را با کوشان تنظیم کنیم و تا جایی هم پیش رفتیم، اما ناگهان کوشان را گم کردیم و جواب تلفن های ما را نمی داد. این حرف ها درست است ولی باید یک پرانتز باز کنیم. من این کار را به صورت اتود تنظیم کردم و قرار شد محسن روی آن بخواند. به استودیویی در شهرک غرب رفتیم و رکورد کردیم و پس از اتمامش، محسن گفت که این وکال را دوست ندارم و خودم در خانه رکورد می کنم. از این حرف محسن سه ماه گذشت و من نمی توانستم برای سفرم به خارج از کشور با او تماس بگیرم و بپرسم که با رفتن من به دبی مشکلی ندارد؟ * یعنی این تعلل ابتدا از جانب محسن بود؟ در تعلل محسن یگانه اصلاً شکی نیست ولى موسیقی هم به گونه ای نیست که بتوان برایش زمان دقیقی را مشخص کرد و انتشار آلبوم آنها هم طول کشید. بحث این است که من نمی توانم به خاطر یک آهنگ، بیشتر از سه ماه در دسترس باشم و منتظر بمانم. * چه قدر از آن تنظیمی که بعداً منتشر شد، برای تو بود؟ تمام ملودی های وسط و آخر آن نسخه ای که منتشر شد، از من بود. * خود محسن هم بعداً اشاره کرد که ملودی های وسط کار برای کوشان بوده است. ولی بعداً دعوا یا صحبتی نداشتید؟ آن آهنگ موفق شد و دیگر دعوا معنی نداشت. پس از آن هم ارتباطی نداشتیم و دیگر من در آن زمینه صحبت نکردم؛ اما همه با هم در موردش صحبت کردند! * این حس را نداشتی که ای کاش اسمت پای آن کار می بود؟ این حس را داشتم و شاید خیلی ها متوجهِ نبودن من در آن آهنگ شدند ولی من آدمی نبودم که در موردش بحث کنم. کامل ترین توضیحی که در مورد آن اتفاقات داشتم، همین الان بود. من اصلاً فکر نمی کردم که «سکوت» محسن یگانه این قدر موفق شود. * «سکوت» در سال 89 با تنظیم تو منتشر نشد. اما در همان سال، اولین همکاری ات با «محسن چاوشی» در آلبوم «حریص» شکل گرفت و سه کار موفق آن آلبوم را تنظیم کرده بودی. خیلی ها می گویند که همیشه بهترین تنظیم های کوشان حداد، در آهنگ های محسن چاوشی بوده است. این به دلیل هوش آن آدم است. بیشتر خواننده ها، می خواهند ایده خود را به من دیکته کنند اما محسن چاوشی این طور نبود. * بازخورد کارهایت با بابک جهانبخش هم خوب بود. او هم چنین ویژگی ای دارد؟ بابک هم این ویژگی را دارد اما محسن ایده اولیه خودش را بیان می کند و دست من را به معنای واقعی کلمه باز می گذارد که گاهى فکر می کنى برایش چیزی مهم نیست! * پس خودت هم تأیید می کنی که بهترین تنظیم هایت برای محسن چاوشی بوده است؟ نه، ولى تنظیم هایى که براى محسن چاوشى انجام داده ام، از بهترین تنظیم هایم هستند. * در مورد قطعه «قطار» دوست دارم توضیح بدهی. چون تا قبل از آن، کارهایی که از تو شنیده بودیم، همگی ریتمیک بوده اند. اینکه من یک آهنگ اسلو تنظیم کنم، ایده محسن بود، اما اینکه چگونه تنظیم کنم، ایده خودم بود. نوع تنظیم قطعه «قطار» را دوست دارم اما اگر شرایطش پیش نمی آمد، تا امروز هم پیش نمی آمد. خواننده هایی که بتوانند این نوع موزیک را اجرا کنند، کم اند. این را هم بگویم که قطعه «قطار» اولین اثر چیل آوت موسیقی ایران بود و قبل از آن، قطعه مشابهی نداشتیم. * محسن چاوشی ریسک کرد و از تو که همیشه به تنظیم کارهای ریتمیک معروف بودی، تنظیم اسلو گرفت. محسن چاوشی همیشه ریسک می کند و این هم یکی از ریسک هاى او بوده است. * کلاً با این تغییر و تحولات و ریسک های محسن موافقی؟ چون مخالفانی دارد تا جایی که من می بینم، او در این تغییراتش موفق بوده است. شاید مخالفانی داشته باشد، اما هنرمندی است که آلبوم هایش طرفدار دارد. بدون شک آلبوم «حریص» پاپیولارتر بود اما دوست نداشت آن سبک کار را ادامه دهد. نمی توانم بگویم ریسک های محسن اشتباه است، چون هم جواب داده و هم اینکه طرفدارانش با چنین تحولاتی رشد کرده اند. من با آلبوم «من خود آن سیزده ام» و تنظیم هایی که که در آن آلبوم داشتم، در آن زمان شاید به راحتى ارتباط برقرار نکردم؛ اما دیدیم که افراد عادی هم آن را دوست داشتند. * چند درصد از موفقیت حال حاضر محسن را به دلیل این ریسک ها می دانی؟ موفقیت محسن چاوشی به خاطر احساس اش، صدایش، ملودی هایی که می سازد و شعرهایی که انتخاب می کند است. نمی توانم خیلی این موفقیت را به ریسک ربط بدهم؛ چون ندیده ام کسی کارهایش را به خاطر شنیدن اتفاقات جدید گوش کند. این ذهنیت به وجود آمده که محسن آدمی نیست که کار تکراری کند، اما باز هم فکر می کنم دلیل موفقیت محسن آن مواردی است که بیان کردم. * نگاهش هم صددرصد معطوف خواسته های بازار نیست. آدمی که قدرت داشته باشد، می گوید کار جدید منتشر و بازار را عوض می کنم و هر کسی هم نمی تواند چنین کاری بکند. کارهای محسن در سریال «شهرزاد» هم موفق بوده اند. * به غیر از «قطار»، تنظیم قطعه «یوسف» محسن چاوشی هم با فضای همیشگی کوشان حداد تفاوت داشت. آن هم براساس ایده اولیه محسن شکل گرفت؟ قطعه «یوسف» در ادامه قطار بود و خواستیم یک کار اسلو و کمی متفاوت تنظیم کنیم. شعر «یوسف» هم نسبت به قطار سنگین تر بود و من هم سعی کردم فضای ناراحت شعر و ملودی آن را تشدید کنم. * ...