اخبار فرهنگ

وب سایت خبری فرهنگ آخرین مطالب و اخبار را به صورت لحظه ای به شما نمایش میدهد...





م هر جیبم

هزینه های درمان مهدی پور را از جیبم دادم

درخواست حذف اطلاعات




سرمربی ذوب آهن در نشست خبری پیش از بازی ذوب آهن - سپاهان...



هزینه های درمان مهدی پور را از جیبم دادم

درخواست حذف اطلاعات




سرمربی ذوب آهن در نشست خبری پیش از بازی ذوب آهن - سپاهان...



برانکو : آمدم کتم را دربیاورم لیست از جیبم افتاد و اسامی لو رفت!

درخواست حذف اطلاعات




سرمربی پرسپولیس می گوید تیمی ساخته که تا سال ها مدعی قهرمانی است. نوشته برانکو : آمدم کتم را دربیاورم ...



اولین مصاحبه بهروز وثوقی

درخواست حذف اطلاعات




بازیگر قیصر گفت:در زلزله بوئین زهرا ...



تعمیر گلکسی اس 7

درخواست حذف اطلاعات




سلام و خسته نباشید من یه گوشی اس 7 دارم ک متاسفانه زمین خورد تاچ و ال سی د...



بزرگ ترین اشتباهم این بود که چاقو در جیبم داشتم

درخواست حذف اطلاعات




پسر جوان که بارها درباره ناامنی های پایتخت از دوستانش شنیده بود از ترس دزدان و زورگیران در ...



بزرگ ترین اشتباهم این بود که چاقو در جیبم داشتم

درخواست حذف اطلاعات




پسر جوان که بارها درباره ناامنی های پایتخت از دوستانش شنیده بود از ترس دزدان و زورگیران در ...



ملی پوشم اما هزینه های درمانی را از جیبم می دهم/ تلاش می کنم رنگ مدالم در رقابت های آسیایی

درخواست حذف اطلاعات




ملی پوش دوومیدانی جانبازان و معلولان با بیان اینکه مشکلات زیادی وجود دارد، تنها تمرین کرده و ...



مردم و مردمک

درخواست حذف اطلاعات




بیرون، باد لای درختها می پیچد. اواخر بهمن است و هوا حسابی سرد شده. لباسهایم را روی سر و صورتم کش می آورم اما افاقه نمی کند. کیفم را مدام دست به دست می...



دیدگاه ها برای هنگامی که گوشی یا تبلت های اندرویدی روشن نمی شوند چه باید کرد؟ با erfangh

درخواست حذف اطلاعات




سلام من گوشی اکسپریا زد5 رو تازه خریدم ولی بعد از یک ساعت دکمه پاورشو میزنم میزارم ت...



عوش شدن فونت گوشی و تلگرام

درخواست حذف اطلاعات




سلام دوستان . چند روز پیش یادم رفت گوشیم قفل کنم و وقتی تو جیبم بوده همه چیش مثل بولوتوث وای فای چراغ قوه فعال شده بود ووقتی در اورده بودم حسابی داغ...



دیدگاه ها برای چگونه گوشی متوقف شده خود را دوباره راه بی اندازیم؟ با محمد شهسواریshahsavar

درخواست حذف اطلاعات




گوشی سامسونگ گالاکسی ۵ از جیبم افتاد دیگه روشن نشد اما شارژ که میکنم از برنامه تقویم صدای اذان بیرون میاد نزد تع...



دیدگاه ها برای چگونه گوشی متوقف شده خود را دوباره راه بی اندازیم؟ با محمد شهسواریshahsavar

درخواست حذف اطلاعات




گوشی سامسونگ گالاکسی ۵ از جیبم افتاد دیگه روشن نشد اما شارژ که میکنم از برنامه تقویم صدای اذان بیرون میاد نزد تعمیر کار بردم گفت بالا برش کار نمی کنه ۴۰۰۰۰۰ چها...



دیدگاه ها برای ۵ دلیل برای آنکه بدانید گوشی های شیائومی خوب نیستند! با مجتبی

درخواست حذف اطلاعات




برای دلیل اول بگم من حتی آیفون 5s تو جیبم کنار کلیدام بود خط افتاد! هر گوشی بدون محافظ با افتادن ضربه میبینه. با دلیل دومت موافقم، نمایندگی گرون فروشه و گارانتی هم هدر دادن پوله. درمورد دلیل سوم، رابط کاربری یه چیز سلیقه ایه بعضیا دوس دارن بعضیا ندارن. با دلیل 4 هم موافقم اما نقطه ضعف نیست! گوشی های شیائومی...



دیدگاه ها برای 5 دلیل برای آنکه بدانید گوشی های شیائومی خوب نیستند! با arian

درخواست حذف اطلاعات




نمیدونم دلیل این همه طرفداری از برندها چیه. ما باید طرفدار جیبمون باشیم.ببینیم کدوم گوشی ارزونه و با کیفیت. نه اینکه این گوشی برا این برنده یا اون برنده پس من طرفدارشم. هر کسی هم آزاده گوشی بگیره ۱ تومن یا همون گوشی رو بگیره ۵ تومن و خودش رو هم قانع کنه که اون چون ارزونه آشغاله. چون اسمش چینیه آشغاله. چون ناشناخته هستش آشغاله. بنده برا اولین بار که گرفتم و دوستان و آشنایان دیدن گوشی رو که شیائومی بود و قیمتش رو اکثرا گوشیهاشون رو فروختن و...



عکس/دستگیری جیب‌بر حرفه‌ای مترو

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:با هوشیاری مأموران پلیس، جیب بر حرفه ای مترو در حین ارتکاب جرم شناسایی و دستگیر شد؛ پلیس از مالباختگان درخواست کرد در صورت شناسایی متهم به اداره هفدهم آگاهی مراجعه کنند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از مهر، در پی وقوع سرقت های مشابه به شیوه جیب بری در پایانه ایستگاه های مترو شهر تهران به ویژه در ساعت های شلوغی داخل ایستگاه های پرتردد، موضوع جهت بررسی در دستور کار اداره هفدهم پلیس آگاهی تهران بزرگ قرار گرفت. ساعت ۰۸:۰۰ روز ۸ خرداد ماه کارآگاهان اداره هفدهم که به صورت نامحسوس در ایستگاه مترو امام خمینی (ره) حضور داشتند، متوجه حرکات مشکوک فردی بر روی سکوی تجریش شدند. مراقبت نامحسوس این شخص نشان داد که وی در هنگام هجوم مسافرین برای سوار شدن به قطار، ابتدا به آنها نزدیک شده اما در ادامه از سوار شدن به قطار خودداری می کند. مراقبت نامحسوس این شخص در دستور کار کارآگاهان قرار گرفت تا سرانجام در ایستگاه مترو دروازه دولت و دقیقاً در زمان سرقت گوشی تلفن همراه یکی از مسافرین، وی توسط کارآگاهان دستگیر و در همان بازرسی اولیه تعداد دو عدد گوشی تلفن همراه از وی کشف شد. متهم که خودش را به نام کیان (متولد ۱۳۶۳) معرفی کرده بود، از همان لحظه اولیه دستگیری همراه با درگیری با کارآگاهان، منکر هرگونه سرقت بود و مدعی شد که در یک رستوران در محدوده خیابان انقلاب کار می کند. این در حالی بود که با شناسایی مالک اولین گوشی تلفن همراه و حضور این شخص در اداره هفدهم پلیس آگاهی مشخص شد که گوشی تلفن همراهش به شیوه جیب بری و در داخل ایستگاه مترو سرقت شده است. صاحب گوشی تلفن همراه در خصوص نحوه سرقت گوشی تلفن همراهش به کارآگاهان گفت: امروز صبح از ایستگاه صادقیه به سمت [ایستگاه] امام خم...



همسرکشی با هدف تنبیه!

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: متهم به قتل در دادگاه گفت: نمی خواستم همسرم را بکشم. هدفم تنبیه بود! به گزارش سلامت نیوز، روزنامه شرق نوشت: پیرمردی که متهم است همسرش را در پی یک مشاجره به قتل رسانده، وقتی در جایگاه متهم قرار گرفت، مدعی شد قصد آرام کردن درد همسرش را داشت و نمی خواست او را بکشد. یک سال قبل مأموران پلیس با خبر شدند زنی ٦٥ساله به نام اقدس به طرز مشکوکی در خانه اش جانش را از دست داده است. زمانی که پلیس به محل رفت متوجه شد این زن آثار جراحاتی روی بدنش دارد. به دستور بازپرس جسد به پزشکی قانونی منتقل شد تا تحقیقاتی درباره علت اصلی مرگ انجام شود. چند روز بعد پزشکی قانونی اعلام کرد علت مرگ سوختگی درجه سه و ضربه ای بوده که بر بدن زن وارد شده است. وقتی شوهر اقدس مورد بازجویی قرار گرفت، مدعی شد او باعث سوختگی همسرش شده اما قصدی برای کشتن او نداشته است. این مرد که مراد نام دارد، گفت: قبل از ازدواج با اقدس، با زنی دیگر ازدواج کرده بودم اما هشت سال بعد او از من جدا شد و رفت من همسر و فرزند نداشتم. وقتی با اقدس ازدواج کردم او بیمار بود. پیش پزشکان زیادی رفتیم و توانستیم بچه دار شویم. او برایم یک پسر به دنیا آورد. من بازنشسته راه آهن بودم و با حقوق بازنشستگی زندگی می کردم. زنم پول بیشتری می خواست و وقتی بچه به مدرسه رفت، هزینه های ما بیشتر شد. چون پسرم می گفت مدرسه دولتی خوب نیست و می خواست به مدرسه غیر انتفاعی برود به همین خاطر یک ترازو خریدم و به سمت شاه عبدالعظیم رفتم. آنجا زائران را وزن می کردم و پول می گرفتم با آن پول هزینه تحصیل پسرم را می دادم. گاهی همسرم از جیبم پول برمی داشت و می گفت برای پسرمان می خواهد بعد می فهمیدم که دروغ می گوید. سر این مسائل خیلی با هم بحث می کردیم تا این که روز حادثه پسرم از من ٨٠٠ هزار تومان برای مدرسه اش پول خواست. من هم آن پول را به پسرم دادم بعد پسرم گفت که پول در جایی که من گ...



چشم‌چرانی خونین در مشهد

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: عده کشی و قدرت نمایی نو قداره بندها که با انگیزه چشم چرانی در محله رخ داد در حالی با قتل جوان ۲۱ ساله به پایان رسید که تناقض های زیادی در اعترافات ضارب متهم به قتل وجود دارد. به گزارش سلامت نیوز، روزنامه خراسان در ادامه نوشت: شب هفدهم مرداد چند جوان به سمت یکی از خیابان های مشهد حرکت کردند تا با عده کشی محله ای، زهر چشمی از افرادی بگیرند که به خیال خودشان در محله آنها چشم چرانی کرده اند. طولی نکشید که قدرت نمایی نو قداره بندها آغاز شد و چند جوان که سوار بر موتورسیکلت و خودرو بودند با یکدیگر درگیر شدند. در کشاکش این نزاع که با ناسزاگویی های تندی همراه بود، برق تیغه چاقوهایی نیز در تاریکی شب درخشید و عده ای به سمت ابراهیم آباد گریختند. دقایقی بعد در حالی که ادامه نزاع نو قداره بندها در منطقه ابراهیم آباد به اوج خود رسیده بود، هر کدام از طرف های مقابل تلفنی دوستانشان را برای شرکت در نزاع دسته جمعی به محله مذکور فراخواندند. هنوز دقایقی از نزاع سپری نشده بود که چند جوان نیز قلیان کشی را در قهوه خانه همان نزدیکی رها کردند و سوار بر موتورسیکلت به محل نزاع آمدند. گزارش خراسان حاکی است در اثنای همین درگیری ناگهان تیغه زنگ زده چاقوی بزرگ آشپزخانه بر گردن جوان ۲۱ ساله ای فرود آمد و او نقش بر زمین شد. اگر چه جوان مجروح بلافاصله به مرکز درمانی انتقال یافت اما به دلیل شدت خونریزی جان سپرد. بدین ترتیب تحقیقات کارآگاهان اداره جنایی پلیس آگاهی خراسان رضوی با صدور دستورهایی از سوی قاضی ویژه قتل عمد در این باره آغاز شد. عقربه های ساعت وارد بامداد هجدهم مرداد شده بود که قاضی کاظم میرزایی پس از انجام بررسی های مقدماتی ...



رابطه عاشقانه با خواهر، انگیزه پسر جوان از رفیق‌کشی

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: پسر جوانی که متهم است دوستش را به خاطر رابطه با خواهرش به قتل رسانده است، پای میز محاکمه حاضر شد و از کاری که انجام داده است، ابراز پشیمانی کرد. به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه شرق، پنجم بهمن سال ٩٣ کارآگاهان و بازپرس جنایی از قتل پسر جوانی در پارکینگ خانه شان با خبر شدند. آنها پس از حضور در محل وقوع جنایت متوجه شدند مقتول سعید نام دارد که با ضربه چاقویی که دوست قدیمی اش امیر به گردنش زده، جان خود را از دست داده است. امیر نیز پس از ارتکاب جرم صحنه جنایت را ترک کرده بود؛ بنابراین کارآگاهان جنایی با به دست آوردن این اطلاعات بلافاصله جست و جوی خود را برای پیدا کردن امیر آغاز کردند و متوجه شدند امیر پس از ارتکاب جرم به خانه بازنگشته و هیچ یک از افراد خانواده و دوستانش از او خبری ندارند. تحقیقات برای شناسایی مخفیگاه امیر ادامه داشت تا اینکه او پس از ١٥ روز به اداره پلیس مراجعه و خود را تسلیم کرد و با اعتراف به اتهام خود جزئیات را برای مأموران و بازپرس جنایی تشریح کرد. به این ترتیب با توجه به شکایت اولیای دم، گفته های متهم و سایر مدارک موجود در پرونده کیفرخواست علیه امیر صادر و پرونده برای رسیدگی به دادگاه کیفری استان تهران ارسال شد. در ابتدا نماینده دادستان کیفرخواست را قرائت کرد؛ سپس اولیای دم در جایگاه ویژه حاضر شدند و از دادگاه تقاضای قصاص متهم را کردند. پس از آن نیز امیر در برابر قضات ایستاد و بار دیگر ماجرای منجر به قتل را تعریف کرد و گفت: سعید از دوستان قدیمی من بود که پس از چند سال رفاقت از پشت به من خنجر زد. ما با یکدیگر رابطه خانوادگی داشتیم و از همه چیز زندگی یکدیگر با خبر بودیم. من همیشه سعید را دوست خود می دانستم تا اینکه یک روز متوجه شدم او شماره خواهرم را که متأهل است و دو فرزند دارد، از تلفن همراهم برداشته و با او وارد رابطه...



رفیق‌ کشی به خاطر رابطه عاشقانه با خواهر!

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: پسر جوانی که متهم است دوستش را به خاطر رابطه با خواهرش به قتل رسانده است، به قصاص و پرداخت دیه محکوم شد. این مرد جوان در جلسه رسیدگی ابراز پشیمانی کرده بود و از اولیای دم خواست او را ببخشند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از شرق، پنجم بهمن ٩٣ کارآگاهان ویژه قتل تهران از کشته شدن پسر جوانی در پارکینگ خانه شان باخبر شدند و پس از حضور در محل جنایت، متوجه شدند مقتول پسر جوانی به نام سعید است که به دست دوست قدیمی خود، امیر، با ضربه چاقو به گردنش جان خود را از دست داده و متهم پس از ارتکاب به قتل، از صحنه فرار کرده است. کارآگاهان جنایی با به دست آوردن این اطلاعات، بلافاصله جست و جوی خود را برای پیداکردن امیر آغاز کردند. مأموران با تحقیق از خانواده امیر، متوجه شدند او به خانه بازنگشته و کسی از او خبری ندارد؛ بنابراین جست وجو برای پیداکردن امیر ادامه داشت تا اینکه پس از ١٥ روز، به اداره پلیس آگاهی تهران مراجعه و خود را تسلیم کرد و گفت: سعید از دوستان قدیمی من بود. ما رابطه خانوادگی هم داشتیم و از همه چیز زندگی یکدیگر خبر داشتیم. ما مثل برادر بودیم تا اینکه یک روز متوجه شدم او با خواهرم که متأهل است و دو فرزند دارد، وارد رابطه شده است. زمانی که متوجه موضوع شدم، برادرم را در جریان گذاشتم. پس از آن بود که با هم تصمیم گرفتیم برای حفظ آبروی خود، سعید را تنبیه کنیم. برای همین من و برادرم، سعید را به محل خلوتی کشاندیم. کتکش زدیم و از او خواستیم رابطه خود را با خواهرمان قطع کند. پس از آن نیز دوستی بین من و سعید تمام شد و دیگر از او خبری نداشتم تا اینکه یک روز مادر سعید به دیدنم آمد و گفت پسرش همچنان با خواهرم رابطه دارد و از من خواست جلوی این رابطه را بگیرم. با شنیدن حرف های مادر سعید بسیار عصبانی شدم؛ چون او به من و برادرم قول داده بود دیگر با خواهرم رابطه نداشته باشد و من ه...



مرگ سیاه کودکان زباله‌گرد

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:احد و صمد را یادتان هست؛دو پسربچه هفت و هشت ساله زباله گردی که سال گذشته همین روزها در پارکینگ تفکیک زباله ای که محل زندگی شان بود، همراه با پدرشان آتش گرفتند و سوختند. درِ اتاقک شان از داخل قفل شد و نتوانستند از آن بیرون بیایند و ماموران پزشکی قانونی تنها تکه های زغال مانند سوخته شده بدن شان را در کاورهای سیاه رنگ گذاشتند و بردند. به گزارش سلامت نیوز، قانون نوشت: تنها پدرشان توانست از این آتش سوزی، آن هم با 50 درصد سوختگی جان سالم به در ببرد. حالا یک سال از این ماجرا می گذرد و صدها احد و صمد در خیابان های شهر زباله گردی می کنند و گاهی معجزه آسا از مرگ جان سالم به در می برند. یکی از این بچه ها، اسمش فرزاد بود که دو ماه پیش وقتی نیمه شب در خیابان ولیعصر تهران مشغول زباله گردی بود، به وسیله یک ماشین 206 که راننده ای مست پشت فرمان آن نشسته بود، به گوشه خیابان پرتاب شد و جمجمه اش ترک برداشت. راننده فرزاد هشت ساله را گوشه خیابان رها کرد و رفت تا اینکه کسی پیدا شد و او را از گوشه خیابان برداشت و به بیمارستان برد. فرزاد سال گذشته در جشن کعبه کریمان جمعیت امام علی(ع) که در آن کودکان زباله گرد آرزوهای شان را نقاشی می کردند، روی یک کاغذ سفید رنگ عکس یک توپ را نقاشی کرده بود و گفته بود که آرزویش داشتن توپی است که با آن بازی کند. فرزاد بعد از ضربه ای که در تصادف به مغزش خورده بود، دو ماه را در کما ماند و بعد از اینکه به هوش آمد، قدرت تکلم و توانایی حرکت دادن دست و پا و بدنش را از دست داد. خانم رضایی، مسئول درمان او در جمعیت امام علی(ع) می گوید: آخرین باری که به دیدنش رفتم، دست هایش را به تخت بسته بودند و هنوز نمی توانست صحبت کند. بدنش پوست استخوان شده و از صبح تا شب به سقف اتاقش در بیمارستان زل می زند . فرزاد تازه از افغانستان به ایران آمده بود. یک سال پیش پدرش فوت کرد و هزینه زندگی شان افتاد روی دوش تنها پسر خانواده. فرزاد که دید که پسرعموهایش به ایران می آیندو برای خانواده های شان پول می فرستند از آن ها خواست تا او را هم برای کار به ایران بیاورند. حالا فرزاد در تمام لحظه های ترس و تنهایی که روی تخت بیمارستان سپری می کند، صورت مادر را می بیند که تنها مرهم سیاهی های زندگی اش است. مادرش به بچه های جمعیت امام علی(ع) گفته هر وقت فرزاد خوب شد، او را به افغانستان برگردانند. کاغذهای سفید و آرزوهای نداشته یکی خطی سیاه بر کاغذ نقاشی سفیدرنگی که مقابلش گذاشته بودند، کشید و با چشم هایی که نه می خندید و نه گریه می کرد ،گفت: آرزویی ندارم . آن یکی با چشم هایی که از شدت شوق برق می زد، عکس یک ساندویچ سالم را کشید و گفت: آرزو دارم یک ساندویچ سالم بخورم . یکی دیگر گفت: وقتی تو سطل آشغال زباله ها را برمی داریم، مردم ما را یک جوری نگاه نکنند . یکی گفت: یک عروسک کوچک داشته باشم که مثل آدم واقعی باشد، توی جیبم بگذارم و با او حرف بزنم . یکی هم به صفحه کاغذ سفید رنگ رو به رویش زل زد و بعد از مکثی کوتاه گفت: آرزو چیه؟ این ها آرزوی دختربچه ها و پسربچه هایی است که روزها و شب ها در خیابان های شهر تهران زباله گردی می کنند. آن ها شب های شان را در پارکینگ های تفکیک زباله ای که روزها در آن کار می کنند، می گذرانند. در یک اتاقک 50 متری کوچک شاید نزدیک به 50 یا 60 کودک همراه با مردانی که شغل شان همین است، شب را به صبح می رسانند. دختربچه ها و پسربچه هایی که شب ها در این اتاقک ها مورد سوءاستفاده جنسی قرار می گیرند. درصد زیادی از آن ها یا تبعه افغان و پاکستان هستندو یا از بلوچ های ایرانی اند. به گفته سوسن مازیارفر، مسئول شناسایی و کمک به این کودکان در جمعیت امام علی(ع)، خانواده این بچه ها چون تبعه افغان هستند و به طور غیرقانونی در ایران زندگی می کنند، حتی حاضر نیستند اگر بچه های شان کشته شدند، از آن ه...



همه مثل من خوش‌شانس نیستند که زنده بمانند

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: من اگر می دانستم ١٣ سال تاوان یک لحظه را می دهم و حتی ممکن است جانم را پای آن بدهم، هیچ وقت آن چاقو را برنمی داشتم. الان هم که آزاد شده ام هنوز تاوان می دهم و در خانواده خودم غریبه ام. بزرگ ترین چیزها را از دست داده ام. باید جای من باشید تا بدانید چه می گویم. من در زندان دیدم یکی سر اینکه چه کسی مسافر را زودتر سوار کند یا یک دقیقه زودتر سر عابربانک برود، یکی را کشت و قصاص شد... همه مثل من خوش شانس نیستند که زنده بمانند. به گزارش سلامت نیوز، روزنامه شرق نوشت: جوان ٢٩ساله ای که تا چند ماه قبل زیر تیغ بود و اکنون بیشتر از یک ماه است که پس از ١٣ سال از زندان آزاد شده، ماجرای قتل و آزادی اش را توضیح داد. او می گوید با این که نجات پیدا کرده اما حتی با خانواده اش هم غریبه است. در ادامه مصاحبه با او را بخوانید: ماجرای روز قتل را تعریف کن! آن روز صبح مدرسه و بعد هم سر کار رفته بودم. یادم هست آن روز شنبه بود و از سر کار آمده بودم. دیدم عده ای جلوی خانه ما جمع شده اند و می پرسند چه کسی اینجا خاک ریخته است. من که رسیدم، گفتم من ریخته ام. چون کوچه ما آسفالت نبود و چاله زیاد داشت، من خاکریزی کرده بودم تا صاف شود. یادم نیست آنها به چه اعتراض داشتند اما یادم هست بد و بیراه گفتند. فقط مادر و دو خواهر و زن داداشم خانه بودند. مردم میانجیگری کردند و موقتا ماجرا تمام شد اما آنهایی که با من دعوا کرده بودند، زنگ زدند به فامیل هایشان که بیایند و دوباره درگیری اتفاق افتاد و بعد فهمیدم مقتول را که قصد میانجیگری داشت، کشته ام. آن موقع بود که خودم را معرفی کردم. کلاس چندم بودی؟ شغلت چه بود؟ مقتول را می شناختی؟ کلاس سوم راهنمایی بودم. کارگری می کردم که کمک خرج باشم. مقتول همسایه ما بود ولی با او مشکلی نداشتم و آن روز هم برای میانجیگری وارد ماجرا شد. در این مدت که زندان بودی، چه می کردی؟ شش، هفت دور قرآن را خواندم چون آرامش می داد. کتاب می خواندم و در کلاس های فنی و حرفه ای مشبک، جوشکاری و خیاطی یاد گرفتم. ورزش هم می کردم که هم برای روحیه خوب بود و هم سرگرمی. در جلسه دادگاه به خانواده مقتول چه گفتی؟ من و مادرم آنجا از خانواده مقتول خواهش کردیم و گفتیم می دانیم که قابل جبران نیست. شما عزیزترین کس خود را از دست داده اید اما با قصاص من که پسر، پدر و همسر شما زنده نمی شود. اگر با کشتن من زنده می شود، اشکال ندارد. پای دار هم رفته ای. آن روز چه گذشت که اولیای دم به تو مهلت دادند؟ گفتم که پشیمانم. به خاطر خدا ببخشید! آن روز سه نفر بودیم که جرم آنها هم قتل بود اما پرونده آنها ربطی به من نداشت. آنجا رئیس زندان و انجمن خیران امام علی(ع) بودند و از هر سه خانواده اولیای دم خواهش می کردند. دست آخر آن دو نفر قصاص شدند و من تنها به سلول بازگشتم. رئیس زندان برای هر سه ما خواهش می کرد اما وقتی دید که آن دو خانواده دیگر کوتاه نمی آیند، به اولیای دم من گفت این متهم تغییر کرده و در این ١٣ سال اصلاح شده است. در نهایت اولیای دم یک ماه مهلت دادند تا پول را فراهم کنیم. بعد از آن شما هم در روزنامه ماجرای من را منتشر کردید و خیران امام علی(ع) هم خیلی کمک کردند. در شب آخر قبل از آن که پای چوبه دار بروی، در انفرادی بودی؟ نه، شب آخر ما سه نفر با هم بودیم. چون زندان شلوغ بود، ما سه نفر را در انفرادی نینداختند. گفتند این جوری بهتر است و شاید بهتر بگذرد. آن شب تا صبح چه کردید؟ کاغذ و خودکار به ما دادند و تا صبح به خودم و خانواده ام فکر کردم چون برای آنها هم که بیرون بودند زندگی فرقی با زندان نداشت و من برای آنها پسر خوبی نبودم. از پدر و مادرم و رئیس زندان و قاضی پرونده حلالیت خواستم و نوشتم که اگر اعدام شوم هم حقم است. همیشه چاقو در جیبت می گذاشتی؟ نه من اصولا چاقو در جیبم نمی گذاشتم. شغل ما دامداری است و همیشه یک چاقو دم دست است که اگر بز و گوسفندان داشتند تلف می شدند آنها را سر ببریم. روز دعوا هم بعد از آن که چوب من را از دستم گرفتند، رفتم توی حیاط و دیدم چاقو لب پنجره است. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. این در حالی است که طرف های من چاقو و قمه برای دعوا داشتند که من را هم زخمی کردند. اهل دعوا بودی؟ نه اصلا اهل دعوا نبودم. می توانید از کسانی که من را می شناسند، بپرسید. توصیه ات به افرادی که ممکن است اهل دعوا باشند و ماجرای تو را بخوانند، چیست؟ توصیه می کنم زود از کوره درنروند. وقتی یک لحظه ناراحت اند و کسی حرف می زند، سرشان را بیندازند پایین و بروند. ممکن است تقصیر آنها هم نباشد اما ...



ایدز و هپاتیت در کمینِ کودکانِ زباله‌‌گرد/ دریافتِ کارت‌ زباله‌ جمع&zw

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:بیشترین ملیت کودکان زباله گرد به ترتیب مربوط به کشورهای افغانستان، ایران و پاکستان است و به واسطه ساعت کار طولانی و نوع شغل؛ درصد بالایی از این کودکان بی سواد هستند یا ترک تحصیل کرده اند. اغلب این کودکان در مراکز تفکیک زباله زندگی می کنند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از ایسنا،غلام حضرت ملاحیدر 6 ساله است که به صورت قاچاقی و توسط یک واسطه به ایران آورده شده، پریشان و غمگین در مقابل من ایستاده است، گریه نمی کند؛ اما وقتی حرف می زند، صدایش می لرزد. کاغذی در دست دارد، دست هایی کوچک که زخمی است. اینو گذاشتن تو جیبم که اگه گم شدم پیدام کنن، یه شماره ست، میشه بهشون بگی من اینجام؟ در ابتدا با هدف پیدا کردن اشیای قابل استفاده یا جمع آوری ته مانده مواد غذایی در دامداری ها از میان زباله ها رواج پیدا کرد؛ اما بعدها با اجرای طرح های بازیافت به شدت گسترش یافت؛ شغل تعریف نشده ای که دامن سلامت کودکان کار را گرفته است؛ زباله گردی. بیشترین ملیت این کودکان به ترتیب مربوط به کشورهای افغانستان، ایران و پاکستان است و به واسطه ساعت کار طولانی و نوع شغل درصد بالایی از این کودکان بی سواد هستند و یا ترک تحصیل کرده اند.اغلب این کودکان در مراکز تفکیک زباله زندگی می کنند و شرایط مناسبی ندارند. بخشی از غذای این کودکان از میان زباله ها تامین می شود و یا اینکه در همان کارگاه های تفکیک زباله آشپزی می کنند که از لحاظ بهداشتی وضعیت وخیمی دارند. سیستم های شناسایی به سختی وارد این کارگاه ها می شوند مدیر یکی از ngo های فعال در حوزه کودکان کار در رابطه با این بحران می گوید: سیستم های شناسایی به سختی وارد این کارگاه ها می شوند، چرا که این کارگاه ها از لحاظ بهداشتی بسیار نامطلوب هستند و صاحبان کارگاه ها علاقه ای به نشان دادن این مکان به مراجعه کنندگان شناسایی ندارند. 40 درصد کودکانی که زباله گردی می کنند، تنها منبع درآمد خانواده هستند، اغلب این کودکان بین 10 تا 12 سال سن دارند که برای تامین هزینه زندگی خانواده مهاجرت کرده اند. وی ادعا می کند که این کودکان اگر بدون کارت اقدام به زباله گردی کنند؛ تنبیه فیزیکی می شوند و یا زباله ها را از آنها پس می گیرند. هر کودک 800 هزار تومان به پیمانکار سود می رساند و این به ازای یک بار قرارداد واسطه ها با پیمانکاران شهرداری است. پس از اینکه استفاده از کودکان توسط پیمانکاران شهرداری توسط ngo ها مطرح شد، محدودیت هایی قانونی نیز برای آنها در پروسه ورود به کارگاه ها ایجاد می شود. طبق آخرین گزارش اعضای جمعیت امام علی (ع) توانستند به ۱۰۳ مرکز بازیافت و یا دپوی زباله ورد پیدا کنند که در مجموع با ۷۵۸ کودک مواجه شدند. کودکانی محروم از تحصیل که صبح تا پاسی از شب، روزانه بالغ بر ۱۱ ساعت و بیشتر، در سطل های آشغال شهر غرق می شوند تا لقمه نانی برای خود و خانواده فراهم کنند. بیش از ۵۷ درصد کودکان زباله گرد در مراکز بازیافتِ پسماند زندگی می کنند مراکز شناسایی شده، در استان های تهران (تهران، شهریار، اسلامشهر، قرچک، ورامین، پاکدشت،رباط کریم، سرآسیاب، شهر قدس)، البرز، کرمان، کرمانشاه، خراسان رضوی، گلستان، یزد و سمنان قرار داشتند. بیش از ۵۷ درصد کودکان یادشده، در مراکز مدیریت و بازیافتِ پسماند زندگی کرده و مابقی در خانه به سر می برند. از حدود ۴۳ درصدی که با خانواده زندگی می کنند نیز ۳۸ درصد زباله های جمع آوری شده را در محل زندگی خود دپو کرده و پس از تفکیک می فروشند. فاجعه ای در داخل کارگاه ها در حال رخ دادن است یکی از مددکارانی که در ماه های اخیر تحقیقاتی را برای بررسی وضعیت این کودکان انجام داده است، در این رابطه می گوید: فاجعه ای در داخل کارگاه ها در حال رخ دادن است و به همین دلیل به بچه ها اجازه نمی دهند در رابطه با آن حرف بزنند، درخواست می کنیم که درب مراکز تفکیک زباله را باز کنید و آ رزوی کودکانی را بشنوید که از کمترین حقوق خود برخوردار نیستند و بیشترین درخواست آنها حق تحصیل است. این مددکار تاکید می کند که این کودکان متوسط 11 ساعت در روز کار می کنند و وضعیت بهداشتی آنها با وجود آلودگی ها بسیار وخیم است؛ 92 درصد این کودکان هرگز از دستکش استفاده نمی کنند و بیماری ایدز، هپاتیت، کزاز، حصبه، سالک پوستی، انگل های روده ای، اسهال خونی، فلج اطفال و دیسک کمر این کودکان را تهدید می کند و برخی از این کودکان نیز به این بیماری ها مبتلا شده اند. احتیاج به کارهای ا...



۲۶ سال زندگی متفاوت در کنار همسر مبتلا به ام اس

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: ماجرا به ٢٦ سال قبل برمی گردد. زوج جوان باخبر می شوند که به زودی صاحب فرزند خواهند شد. لابد مثل هر زوج دیگری شاد می شوند و برای زندگی آینده برنامه می ریزند. لابد هر روز را در انتظار نوزادشان سر می کنند. لابد به خیال بافی هایی شوخ و سرخوش درباره آینده مشغولند. اما نوزاد وقتی به دنیا می آید، مادر اول قدرت تحرک خود را از دست می دهد، بعد شنوایی، بعد بینایی، بعد تلکم، بعد قوای فاهمه و ... حالا تنها چیزی که از آن رؤیا باقی مانده نوزادی است در دستان پدر و مادری که حتی قدرت شیردهی به او را ندارد. به گزارش سلامت نیوز به نقل از شهروند، البته زندگی مهدی طرزعلی به این روز ختم نمی شود. وقتی با او به گفت وگو نشستم، درباره شرایط سخت کودکی اش نیز شنیدم و روزهایی که تصور آن هم غیرممکن است. با این گذشته سخت، حالا فرض کنید که چطور باید زندگی را در کنار همسر و نوزادش ادامه بدهد. او نه تنها از این روزهای طاقت فرسا می گذرد، بلکه تا همین امروز ترجیح می دهد کنار همسرش بماند. مهدی طرزعلی در واقع ٢٦ سال بدون اینکه ازدواج کند، با عشق و علاقه کمر به خدمت به زنی می بندد که دیگر هیچ قوایی ندارد؛ نه می شنوند، نه می بیند، نه حرف می زند، نه مثل ما از پیرامون خود درک خاصی دارد و ... این زندگی فداکارانه برای خیلی از ما عجیب است. برای همین مطمئنم خواندن این گفت وگو خیلی از ما را به فکر وامی دارد؛ این که چطور مردی می تواند با چنین شرایطی همچنان به عشق اول خود پایبند باشد. آنچه در ادامه می خوانید درواقع فقط بخشی از یک زندگی نیست؛ درس زندگی است. متولد چه سالی هستید و کجا؟ من متولد ٢٩/ ١٢/ ١٣٣٦ در تهران هستم و پدر و مادرم هم متولد سنگلج هستند. نام خانوادگی شان هم جالب است: بی خیال سنگلجی . از آن فامیلی های عجیب است که احتمالا پدر یا پدربزرگ شان انتخاب کرده بودند. بله. البته هر دو فوت کرده اند. پدرم بچه مهرآباد بود؛ سرآسیاب. اوضاع خیلی خوبی هم داشت؛ شاید بشود گفت در آن زمان میلیونر بود. چه کاری داشتند؟ در هواپیمای کشوری کار می کرد و از سرمایه دارهای آن زمان بود ولی خب تمام سرمایه اش را در عرض مدتی کوتاه از دست داد. چرا؟ چه اتفاقی افتاد که این همه پول از دست رفت؟ خیلی نمی خواهم وارد جزئیات این قضیه بشوم، فقط همین را بگویم که کل سرمایه را از دست داد و بعد از آن به شیراز منتقل شد. طبیعتا ما هم مجبور شدیم با او به شیراز برویم. روبه روی فرودگاه شیراز، روستایی بود به اسم چاغا که به آنجا رفتیم. وضعمان به لحاظ مالی خیلی بد شده بود، طوری که پدرم برای زندگی ما مجبور شد سالنی اجاره کند که کف آن تماما سنگ بود و ما فقط زیرمان گونی انداخته بودیم و زندگی می کردیم. یک گونی هم وسط سالن آویزان کرده بودند که آن طرف گوسفندها بودند، این طرف ما. یعنی با آن گوسفندها در یک مکان زندگی می کردید؟! بله. گوسفندها برای صاحب ملک بود. وسط سالن را گونی آویزان کرده بود که آن طرف گوسفندهایش را نگه دارد و این طرف را به ما اجاره داده بود. ما هم وضع مالی مان انقدر بد شده بود که حتی به زندگی کنار گوسفندها رضایت داده بودیم. چند بچه بودید؟ شش برادر بودیم و یک خواهر. شما فرزند چندم خانواده هستید؟ فرزند دوم بودم و برای درس خواندن مجبور بودم فرض کنید مسیری از آریاشهر تا انقلاب را پیاده بروم تا برسم به دبستانی که در آن درس می خواندم. دبستانی بود به اسم شرقی . گاهی حتی یادم هست زمان امتحان، انقدر که راه طولانی بود، وقتی می رسیدم که دیگر امتحان تمام شده بود. پول سوار شدن اتوبوس آن زمان چقدر بود؟ دو زار بود ولی ما همانقدر را هم نداشتیم که بدهم سوار اتوبوس بشوم و زود به مدرسه برسم. این وضعیت فقر خانواده تان در شیراز هم ادامه پیدا کرد؟ بله. کلاس سوم دبستان یادم هست مسیری طولانی را مجبور بودم بروم جایی ناهار بگیرم و بیاورم خانه؛ مثلا فرض کنید یک مسیر یک ساعت فقط راه بود تا من برسم آنجا غذا بگیرم و دوباره یک ساعت دیگر برگردم و برسم خانه. در آن اوضاع فقری که گرفتار شده بودید، همچنان می توانستید غذا تهیه کنید؟ نه. همیشگی نبود. گاهی حتی ناهار و شام هم نداشتیم بخوریم. من هم که بچه بودم. جایی بود که خوراک به ما می دادند. من آن مسیر طولانی را که گفتم پای پیاده می رفتم تا ناهار را بگیرم و برسم خانه. در راه هم این خوراک می ریخت و تا برسد خانه خلاصه دردسر می کشیدم. بعضی وقت ها هم که می رفتم شام بگیرم، غروب مجبور بودم با کسانی که بار نمک را روی خر و استر جابه جا می کردند، برگردم. یا خاطرم هست صبحانه اگر می خوردیم، چون لیوان نداشتیم، مادرم چایی را داخل قابلمه می ریخت و می آورد. پس مایحتاج خانه چطور فراهم می شد؟ مغازه ای بود که ما از آن نسیه می گرفتیم. انقدر نسیه خریدیم که مبلغ آن به ٢٥٠ تومان رسید و طرف هم دیگر به ما نسیه نداد، طوری که شب دیگر فقط ناچار بودیم نان خالی بخوریم. می رفتیم می نشستیم روی تپه و نان می خوردیم، چون داخل خانه هم که نمی شد همیشه کنار آن گوسفندها باشیم. زندگی مان در واقع این طور شده بود که با گوسفندها می آمدیم بیرون و با گوسفندها برگشتیم خانه! پس قطعا از آن دسته کسانی هستید که در کودکی ناچار بودید کار کنید، درست است؟ بله. خدا رحمت کند مادرم را. می نشست با کاغذ روزنامه برایمان فرفره درست می کرد، ما یکی دو ساعتی راه می رفتیم تا برسیم به جایی که بتوانیم این فرفره ها را بفروشیم؛ چقدر؟ دانه ای ١٠شاهی (نیم ریال). پس با فروش فرفره روزگار می گذراندید؟ فقط فرفره نبود. از همان بچگی کارهای مختلفی می کردم. مدتی چوپانی کردم، مدتی بنایی و کارهای دیگر تا رسیدم به کلاس ششم. کلاس ششم رفتم هواپیمایی کشوری که باغبانی می کردم. آنجا که تعطیل می شد، پیاده می رفتم سمت هواپیمای ملی، آنجا هم کار می کردم، شاممان را نیز از آنجا می آوردم. موقعی که شام را می آوردم و می خوردیم، بعد از شام، جعبه نوشابه را برمی داشتم، مادرم خدابیامرز، دو تا کاسه یخ روی نوشابه ها می گذاشت، این جعبه را بلند می کردم و می رفتم طاق نصرت شیراز. خودش هم با من می آمد و آنجا تا ساعت ١٢، یک نصفه شب، نوشابه می فروختیم. اوضاعمان طوری بود که حتی یک بار وقتی یک تریلی سیمان آمده بود بارش را خالی کند و من دیدم کارگری نیست که کمک کند، به راننده گفتم من خالی کنم. کلاس ششم بودم و جثه ای هم نداشتم. راننده گفت نمی توانی چون شوخی نبود. صد کیسه سیمان بود. گفتم نه، می توانم. قرار شد کیسه ای دو زار بگیرم و همه را خالی کنم. با این حال، وقتی کیسه اول را گذاشت روی کمرم زانویم خم شد و رفتم پایین. راننده گفت، گفتم که نمی توانی. گفتم نه، پایم سر خورد و دوباره اصرار کردم. برای همین کیسه دوم را که گذاشت با قدرت ایستادم و بردم. به این ترتیب تا آخر ١٠٠ کیسه را بردم، چون می خواستم هر طور شده به خانواده کمک کنم. بچه های دیگر خانواده هم کار می کردند؟ بله. همه کار می کردیم. اوضاعتان در این سال ها بهتر نشد؟ بهتر که نشد اما یک جایی دیگر احساس کردم نمی توانیم با این وضع ادامه بدهیم، برای همین وارد ارتش شدم. آن زمان چقدر درس خوانده بودید؟ با مشقت هایی که گفتم تا کلاس نهم توانستم درس بخوانم و رفتم برای درجه داری. چقدر حقوق می گرفتید؟ ماهی ٦٠٠ تومان می گرفتم که همه خرج پدر و مادرم و خانه می شد. کم کم پدر و مادرم هم به تهران آمدند و رفتند در خانه قدیمی پدربزرگم ساکن شدند. بعد هم آن خانه را چون امکاناتی نداشت، فروختند و رفتند یک جای دیگر رهن کردند. همان زمان بود که مادرم کم کم می گفت دیگر وقت ازدواج تو رسیده و باید ازدواج کنی. من گفتم شما که دخلی ندارید، من هم که سرمایه ای برای عروسی ندارم و خانه و مسکن و اینها؛ چطور ازدواج کنم؟ اما از آنها اصرار بود و از ما انکار تا اینکه بالاخره پول ازدواج بنده فراهم شد. از چه طریقی؟ فرمانده آن زمان نیروی هوایی، تیمسار صدیق که از وضعیت من مطلع بودند، محبت کردند و پول ازدواج را دادند. البته همین جا جا دارد از تیمسار بنی طرفی هم تشکر کنم که ایشان هم بعدها خیلی به من کمک کردند. بسیار انسان محترمی هستند، همین طور امیر شاه صفی، فرمانده فعلی نیروی هوایی و جناب آقای مدد محمدزاده. این عزیزان در این مدت به طرق مختلف کمکم کردند. پول ازدواج آن زمان چقدر می شد؟ آن زمان ٢٥ هزار تومان دادند که من توانستم با این پول ازدواج کنم. چون اوضاع مرا می دانستند، از طرف نیروی هوایی به من خانه ای هم دادند که به این ترتیب زندگی ام شکل گرفت. سه چهار سال بعد از ازدواج، خدا به ما دختری هم داد. همسرم در بیمارستان جم عباس آباد دخترم را به دنیا آورد. منتها بچه را بدون مادرش به خانه آوردم. چرا؟ بعد از وضع حمل، همسرم بینایی چپش را از دست داد، سمت چپ بدنش فلج شد و دیگر نتوانست بچه را شیر بدهد. علتش چه بود؟ گفتند ویروسی وارد مغز مادر شده و دچار اختلالاتی شده است. آن زمان کسی هنوز اسمی از ام.اس نشنیده بود. چه سالی بود؟ سال ٧٠ بود. من همسرم را هر دکتری که بگویید بردم ولی نمی دانستند ام.اس چیست و هنوز نمی توانستند تشخیص بدهند. همزمان همسرم توانایی سمت راست بدنش را هم از دست داد و بینایی اش هم رفت. پدر و مادرم آن زمان فوت کرده بودند، این بچه هم تازه به دنیا آمده بود و واقعا مستأصل مانده بودم چه کنم. به پدر و مادر همسرم گفتم که بیایند از او مراقبت کنند، چون غیر از او، این بچه شیرخواره هم مراقبت می خواست. شما حساب کنید بچه به دنیا آمده، من که چیزی از نگهداری و تروخشک کردن بچه بلد نبودم، تازه باید هر صبح سرکار هم حاضر می شدم، مادر بچه هم که به این شکل افتاده. منتها نیامدند. خانه شان کرج بود و گفتند نمی رسند بیایند. پس چطور تنهایی از پس کارها برمی آمدید؟ واقعا سخت بود. سر کار صحبت کردم و گفتم وضعیتم این اس...



عکس/ حاصل ۲ ساعت گدایی یک خبرنگار در تهران!

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: خبرنگار همشهری محله با هدف تنظیم گزارش با موضوع تکدی گری در پایتخت، در نقش یک متکدی در خیابان های مرکز شهر حاضر شد و در ۲ ساعت ۶۰ هزار تومان گدایی کرد. به گزارش سلامت نیوز، روزنامه همشهری نوشت: کاسبی کم زحمت! تقریباً حدود ۲ ساعت ۶۰ هزار تومان درآمد داشته ام. مبلغی که حدود نصف آن برابر میزان دستمزد مصوب یک روز کاری از سوی وزارت کار برای افراد تعیین شده است. جرینگ نخستین سکه در کاسه فلزی، نویدبخش یک شروع خوب است. شروعی در پیاده راهی پر رفت وآمد در خیابان انقلاب اسلامی، نزدیک دانشگاه تهران. جایی پرهیاهو که هر دقیقه ده ها نفر از آن عبور می کنند. برخی عابران زیرچشمی نگاه می کنند و عده ای بی تفاوت از کنارم می گذرند. اما همین که زیر لب می گویم خانم، آقا کمک می کنید، چند نفر با اخم سرعت قدم هایشان را بیشتر می کنند و رد می شوند. در این میان بسیاری از آن ها به راحتی کمک می کنند. افرادی که خبر ندارند هر روز مورد سوءاستفاده متکدیانی قرار می گیرند که بدون نیاز مالی کاسه گدایی به سوی مردم دراز و آن ها را تلکه می کنند. خبرنگار همشهری محله به عنوان متکدی ۲ ساعت در ۳ میدان اصلی مرکز پایتخت پرسه زد و کاسه گدایی اش را به سوی رهگذران گرفت تا دریابد در هر ساعت گدایی چقدر کاسب است؟ میدان انقلاب، جنب دانشگاه تهران پیاده راه کنار یکی از در های خروجی دانشگاه تهران جای خوبی برای اتراق است. چند قدم دورتر از مردان و زنان دستفروشی می نشینم که در کنار همدیگر مشغول کسب وکار هستند؛ افرادی که حضور هر تازه واردی توجه شان را جلب می کند و ظاهراً خلق شان تنگ می شود. بی اهمیت به غرولند های پیرمردی که چند متر بالاتر نشسته و دستمال جیبی و فال می فروشد، روی زمین می نشینم و سرم را پایین می اندازم و چشم به زمین می دوزم تا نظر رهگذران را به خود جلب کنم. صدای گام های هر رهگذری را که می شنوم، سرم را بالا می آورم و با چهره محزون طلب کمک می کنم: اگه صدقه، دارید کمک کنید... مرد میانسال که از شنیدن این جمله تعجب می کند، کمی فاصله می گیرد و بعد با اسکناس برمی گردد و پول را به دستم می دهد و می گوید: خانم پول تو کاسه ننداز، سر بچرخانی ممکنه کاسه را خالی کنن. مراقب باش. چند لحظه بعد دوباره مردم را صدا می کنم و حتی برای جلب ترحم بیشتر خود را تا نیمه پیاده راه می کشانم و دستم را به سوی پاهایشان دراز می کنم و البته موفق هم می شوم. در همین اثنا روحانی جوان هنوز نزدیک نشده، دست به قبا می شود و از گوشه آن یک اسکناس بیرون می آورد و همین که می رسد، زیرلب بفرمایید می گوید و می رود. حالا نیم ساعتی از حضورم در خیابان انقلاب می گذرد. اینجا مردم نوع دوست با همسان پنداری به خوبی از یک متکدی حمایت و در کمتر از یک ساعت کاسه را با اسکناس های توأم با ترحم پر می کنند. اما در این میان افرادی هستند مثل بانوی جوانی که انگار از دیدنم کمی تعجب کرده است؛ چند گام به عقب برمی گردد و کیفش را جست وجو می کند و آرام می گوید: بفرمایید خانم، اما حیف از جوانی شما، بهتره دنبال کار مناسب باشی. میدان، ولی عصر (عج)، ابتدای خیابان کریمخان زند ایستگاه بعدی مان، میدان، ولی عصر (عج) است؛ جایی که احتمالاً مأمن خوبی برای کسب باشد. در میان هیاهیوی رهگذران و فعالیت رانندگان تاکسی، در ضلع شمال شرقی میدان و ابتدای خیابان کریمخان زند، بی توجه به نگاه های اطرافیان به دیوار نارنجی رنگی تکیه می دهم و می نشینم. در همان چند دقیقه اول به نظر می رسد مردان و زنان اینجا بسیار عجله دارند و متکدیان را نمی بینند، اما اندکی بعد خط باطل بر تصوراتم کشیده می شود. ناگهان بانوی جوانی بالای سرم می ایستد و محترمانه و با طمأنینه می گوید: بفرمایید عزیزم. پول را کف دستم می گذارد و سریع دور می شود. زیرچشمی رد قدم هایش را دنبال می کنم و به آن سوی پیاده رو و خودرو گرانقیمتی می رسم که روی صندلی عقبش می نشیند و دور می شود. در همین حین مرد جوان قرمز پوشی از کنارم رد می شود و وقتی از او کمک می خواهم می گوید: ببخشید پول ندارم، اما برمی گردم. بی اهمیت به جمله ای که شنیده ام از بقیه رهگذران می خواهم برای رضای خدا کمک کنند. خیلی ها با شنیدن همین جمله دست به جیب می شوند. بانوی میانسال مقابلم می ایستد و اسکناس ۵ هزارتومانی می دهد، اما با نگاه پرسشگر فاصله می گیرد. در این میان بانوی دیگری که از حضورم عصبانی شده، چند لحظه مکث می کند و با صدای بلند طوری که اطرافیان هم بشنوند می گوید: به جای نشستن گوشه پیاده رو، برو دنبال کار باش، به تنبلی عادت کردین شماها. در دل از شنیدن این جمله خوشحال و امیدوارم می شوم که هنوز افرادی هستند که به متکدیان گوشه خیابان اعتماد ندارد. در همین افکار مرد جوانی که صدایش را دقایقی قبل شنیده بودم نفس زنان از راه می رسد و...



گشت شبانه از تجریش تا راه‌آهن با بی‌آرتی

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: شب، همه شهر را یک دست و یک رنگ می کند. به گزارش سلامت نیوز، جهان صنعت نوشت: تاریکی اش اصرار دارد چاله های سیاه شهر و پاهایی را که در آن شکسته و دیگر توان قدم زدن ندارند پر کند. اما شب های تهران هر قدر هم تلاش کنند و تاریکی شان را به رخ شهروندان بکشند، نور مصنوعی و دروغین قوی تر از تاریکی بر آن پیروز می شود. تهران هر قدر هم تاریک باشد، طویل ترین خیابان خاورمیانه در آن چنان با نورهای دروغین روشن شده است که نمی توان چشم بر زشتی ها و زیبایی های شهر بست. اینجا تهران است، خیابان ولیعصر، میدان تجریش، ایستگاه بی آر تی و ساعت از 12 نیمه شب گذشته است. جیب های خالی مرد جوان مامور کنترل بلیت بی حوصله ایستاده است و به گونه ای رفتار می کند که شاید مهم ترین کار جهان را انجام می دهد. چشمانش را تیز می کند که اگر مسافری کارت بلیتش شارژ نیست یا می خواهد به هر دلیل از کارت زدن فرار کند، مچش را بگیرد که مبادا از وظیفه اش دور شده باشد. مرد جوان وارد ایستگاه شد، کارت بلیت را روی محل مشخص شده گرفت اما اعتبار کافی نبود. شلوار جینی که به پا داشت یکی از برندهای گران قیمت اروپایی بود اما وقتی مامور کنترل بلیت از او خواست پول را نقدی پرداخت کند جیب هایش خالی بود. مامور کنترل بلیت اصرار داشت که حتما بلیت را دریافت کند. کارت عابربانک مرد جوان اعتبار کافی برای شارژ الکترونیک کارت بلیتش نداشت. بحث و مجادله مامور کنترل بلیت تا حرکت اتوبوس به طول انجامید و سر آخر مرد جوان به همراه 15-10 زن و مردی که در ایستگاه منتظر حرکت اتوبوس ایستاده بودند، وارد اتوبوس شد. روی اولین صندلی خالی نشست و سرش را به شیشه اتوبوس چسباند. قبل از رسیدن به ایستگاه باغ فردوس از شنیدن صدای نفس های عمیقش می شد اطمینان یافت که به خوابی عمیق رفته است. انتظار در ایستگاه همایونی اتوبوس در ایستگاه همایونی توقف کرد. 40 دقیقه از بامداد گذشته بود، می شد دختر جوان را که تنها در ایستگاه ایستاده بود به وضوح دید. دختر وارد اتوبوس شد. روی صندلی نشست و از کیفش ساندویچ نصفه ای را بیرون آورد و شروع کرد به خوردن آن. از او پرسیدم: این وقت شب، تنها کجا می ری؟ + خب دارم میرم خونه، سرکار بودم. خدا قوت، خسته نباشی. شیفت شب کار می کنی؟ + نه. از یه خانم نگهداری می کنم. شب باید صبر کنم بچه هاش از سر کار برگردن تا برم خونه. واسه اینه که ساعت کار ندارم. صبح تقریبا ساعت 10 باید اونجا باشم. بازم خوبه از صبح زود نمیرم. وگرنه دیگه نمی تونستم درست و حسابی یه استراحت کنم. حالا حقوق درست و حسابی داری؟ + همین که به خرج روزمره میرسه کافیه واسم. چکار میشه کرد. بد زمونه ای شده، انقدر خرج زیاده که نمیشه با یه کار معمولی زندگی رو گذروند. ببخشید من مولوی پیاده میشم. اگه خوابم برد و تو هنوز تو اتوبوس بودی بی زحمت بیدارم کن. خواب های شبانه اتوبوس به امید صبح دختر، آرام و بی هیچ حرف دیگری سرش را به پشتی صندلی جلویی اش تکیه داد و خوابید. خوابش عمیق تر از مردی بود که جیب های شلوارش خالی خالی بود. زنان و مردان این ساعت از شب در اتوبوس فقط عمیق می خوابند و امیدوارند در ایستگاه مقصد خواب نمانند و به موقع اتوبوس را ترک کنند. هیچ فرصتی نیست برای شنیدن درددل زن ها و مردهایی که اینجا نشسته اند. تاریک و روشن بودن شهر هیچ تفاوتی در زندگی شان ایجاد نمی کند و هر شب انتظار صبح را می کشند و صبح ها در انتظار شب کار می کنند تا آرام بخوابند. هوای شب های اتوبوس خیابان ولیعصر با جمعیت کم و خلوت از روزهایی که ازدحام جمعیت اجازه نفس کشیدن را به آدم ها نمی دهد سنگین تر است. اینجا در اتوبوس شب، خیابان ولیعصر، سکوت سنگین زندگی شهروندانی که از شمالی ترین نقطه خیابان ولیعصر به سمت جنوب آن حرکت می کنند، همه شهر را ناشنوا کرده است و هیچ گوشی دلش شنیدن حرف های شهروندان را نمی خواهد. خنکای ایستگاه پارک ملت بهترین ایستگاهی است که بتوان از این خوابگاه سکوت فرار کرد و دوباره به دنبال شهروندانی رفت که هنوز بیدارند و شیشه اتوبوس را برای تکیه زدن بر آن پیدا نکرده اند. دختر نوجوان و مرد میانسالی روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته اند. مامور کنترل بلیت ابتدای ایستگاه ایستاده است و بی توجه به اطراف کتابی می خواند که آن را با روزنامه جلد کرده است. ایستگاه پارک ملت و شیرینی های نیمه شب مامور کنترل بلیت ایستگاه پارک ملت، کتابش را بست و چند شیرینی از کیسه ای که کنار صندلی اش گذاشته بود بیرون آورد و به مرد و دخترش تعارف کرد. مرد و دخترش شیرینی را خوردند. ساک سفری سرمه ای رنگ مرد، نشان می داد که مسافرند و اهل تهران نیستند. مامور کنترل بلیت با لحنی آرام از مرد پرسید، سه اتوبوس از ایستگاه گذشت و شما سوار نشدید، مشکلی هست؟ می تونم کمکتون کنم؟ اگر مشکلی هست با من حرف بزنید. مرد سرش را پایین انداخته بود و با انگشت هایش بازی می کرد. سرش را بلند کرد و چشم های سرخ و خیسش را در تاریکی شب هم می شد دید. دختر سرش را به بازوهای پدرش تکیه داد و چشمانش را بست. صورت دختربچه پر بود از معصومیت و خستگی. پدر رو به مامور کنترل بلیت کرد و گفت: تو یکی از کارخونه های اراک کارگری می کنم. چندماه میشه که درست و حسابی حقوق پرداخت نکردن و منم چون زنم سال گذشته به رحمت خدا رفته نتونستم دخترمو تنها بذارم خونه. باید یه جوری میومدم تهران کارامو پیگیری کنم. صبح رسیدیم. رفتم وزارت کار شکایت کنم و همونجا کیفمو زدن. حالا موندیم بی پول. خوبه بلیت برگشت قطار تو جیبم هست. مامور کنترل بلیت قبل از اینکه حرفی به زبان آورد به دختر بچه رو کرد و گفت: میشه لطفا کتابم رو از روی نیمکت اول ایستگاه بیاری؟ در این فاصله، پولی از جیبش بیرون آورد و در جیب مرد گذاشت. قبل از اینکه حرفی به زبان آورد، دختر با کتاب برگشت و مامور کنترل گفت: نگران نباشید حتما همه چیز حل می شه. خنده های زندگی روزمره در خیابان و اتوبوس های شهر پدر و مرد سکوت کردند و هیچ کس حرفی نزد. اما این بار چهره پدر آرامش بیشتری داشت و هنوز امید در آن موج می زد. اتوبوس نزدیک به 10 دقیقه بعد به ایستگاه رسید و ساعت دو بامداد حرکت کرد. سرعت اتوبوس عادی بود، شبیه سرعت حرکت اتوبوس روزها، اما می شد چند دختر و پسری که به سمت جنوب در پیاده راه حرکت می کنند را از پشت شیشه اتوبوس دید. کوله پشتی داشتند و بلند بلند می خندیدند. می شد جوانی و هیجان را از واژه هایی که بی هیچ نگرانی در پیاده راه اصلی شهر به زبان می آوردند شنید...



موتورسواران، جنگجویان خیابانی

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: عادت کرده ایم هر وقت صدای موتورسیکلت می شنویم زیر لب فحش بدهیم و اعتقاد داشته باشیم به این که موتورسواران خیابان ها را ناامن می کنند. با خیال راحت اتومبیل می رانیم و می بینیم موتورها سرنوشتشان را از میان ماشین های بزرگ ما دنبال می کنند. برای شناختن موتورها و روزگارشان باید طور دیگری به زیست شان چشم بدوزیم و تنگنایی را که در خیابان سهمی جز آن ندارند، بشناسیم. این پرونده درباره موتورسوارهاست. درباره اعضای نامرئی جامعه که چاره ای جز جنگیدن برای بقاء در خیابان ندارند. به گزارش سلامت نیوز، مجله چلچراغ در ادامه نوشت: وقتی رانندگان اتوموبیل در جاده و اتوبان بالاتر از سرعت قانونی می رانند، تقریبا همواره دچار این اضطرابند که هر لحظه ممکن است با تابلوی ایست پلیس راهور روبه رو شوند. یا وقتی همین اتوموبیل ها در بزرگراه های شهر حرکت می کنند، اضطراب جاده ای را با خود حمل می کنند اما همیشه از اضطراب هولناک موتورسواران عبور می شود و کسی درباره آن حرفی نمی زند. برای راکبان موتور یک کلمه وجود دارد که حامل استرسی بسیار آزارنده است: کفی. کفی یعنی باربندی که به انتهای یک وانت بسته می شود و کنار خیابان ها منتظر موتورسیکلت ها می نشیند تا مثل فرشته مرگ برایشان تعطیل کار و زندگی شان برای چند روز به ارمغان بیاورد. اصلا این طور نیست که در عمل قانون خاصی برای مواجهه با پلیس راهنمایی رانندگی وجود داشته باشد تا با رعایت آن مطمئن باشی به مشکل نخواهی خورد. وقتی سوار بر موتور هستی، باید مدام حواست به گوشه و کنار خیابان ها و بلوارها باشد. هر لحظه ممکن است از پشت یک درخت دو سرباز بپرند جلویت و سعی کنند به هر قیمتی که شده موتورت را متوقف کنند. کفی برای ما موتورسوارها حکم فرشته مرگ را دارد. مثل تصنیف مرگباری که وقتی صدایش را از دور می شنویم، تمام تنمان می لرزد و کنترل فرمان موتور را از دست می دهیم و تمام وجودمان سرشار از اضطراب و عزمی غم انگیز می شود برای فرار از خطر. *** اگر بدشانس باشی - که با ورود به خیابانی که کفی در آن است، اغلب شانس با تو یار نیست - و به تور کفی بخوری و آن قدر به آن نزدیک شده باشی که دیگر فرصت دور زدن نداشته باشی، این جوری است که دست کم دو تا سرباز راهنمایی رانندگی با سرعت مسیرت را می بندند و خیلی جدی دست به سوییچ موتورت می برند و سریع می چرخانند و آن را برمی دارند. تو می مانی و موتورسیکلت خاموشی که باید ناامیدانه و هر چه زودتر متوقفش کنی و چند دقیقه پراسترس را بگذرانی تا در نهایت بدون موتور بروی دنبال کارت. سوییچ را که بیرون می کشند، مجبوری متوقف شوی. حدودا دو ماه پیش همین اتفاق برایم افتاد. خواستم از عباس آباد وارد یوسف آباد شوم که درست اول خیابان اکبری کفی را دیدم. نیسان آبی را دیدم که ایستاده بود کنار ولی عصر و کفی را دیدم که به پشت نیسان بسته شده و ۲۰۶ راهنمایی رانندگی را هم دیدم که دو افسر کادر در آن نشسته بودند. تا آمدم به خودم بیایم، سه سرباز از دو طرف خیابان اکبری و پشت درخت پریدند جلو و راهم را بستند. چاره ای نداشتم. باید می ایستادم. ایستادم. خوب می دانستم چه چیزی در انتظارم است. *** موقعیت خوبی نیست. چندین سرباز دورت را می گیرند و تا مطمئن نشوند سوییچ را بهشان داده ای و سوییچ زاپاس همراهت نیست تا قسر در بروی، از محاصره ات دست برنمی دارند. با عصبیت گفتم داداش، داداش به خدا زاپاس ندارم، همینه فقط. به سوییچ موتورم چشم دوختم و با حسرت دیدم که در دست سرباز صدا می داد و دیدم که سرباز تحویلش داد به افسر کادری که به موتورسیکلت پلیس تکیه داده بود و چنان اعتماد به نفسی داشت که انگار قرن هاست هیچ آبی در دلش تکان نخورده. درست قبل از من موتور یک مرد حدودا شصت ساله را گرفته بودند. پیرمرد که دست هایش می لرزید به افسر می گفت پسرم به حضرت ابوالفضل گواهینامه دارم ولی فقط همراهم نیست. افسر کادر اما عادت کرده بود که قسم ها را نشنود. پیرمرد نمی دانست چه کار کند. یک جعبه هم ترک موتورش داشت که مجبور شده بود بردارد و بگذارد کنار خیابان. بعد از آن که با تمام وجود پذیرفت افسر راهنمایی رانندگی قرار نیست به هیچ کدام از حرف هایش توجه کند، بی حرکت ایستاد و به موتورسیکلت سی جی ۱۲۵ قدیمی اش خیره شد که سه سرباز وظیفه داشتند روی کفی کنار بقیه موتورها می گذاشتند. پیرمرد پذیرفت. آرام سر تکان داد و همان طور که مدارک ناقصش را توی جیبش پیراهنش می گذاشت و زیر لب طوری که افسر کادر باید حتما از اسب بی توجهی اش پایین می آمد تا بتواند بشنود، آرام گفت آدم را نقره داغ می کنید. جعبه اش را برداشت و رسید پارکینگ را از سربازی که موتورش را روی کفی گذاشته بود گرفت و در یکی از کوچه های یوسف آباد گم شد. *** نوبت من بود. می دانستم نباید امید داشته باشم. گواهینامه نداشتم. گواهینامه ندارم. کیف مدارکم را به افسر دادم و همان طور که آرام می گفت گواهینامه نداری، به یکی از سربازها با سر اشاره کرد و کیف مدارکم را به او داد. پرسیدم جناب ستوان امیدی نیست. خندید و گفت نه کلاه داری نه گواهینامه، انتظار داری موتورت نره رو کفی؟ راستش اگر هم برنامه داشتم خواهش و تمنا کنم، بعد از بی توجهی افسر به پیرمرد دیگر تصمیم گرفتم کاملا ساکت باشم و بی خود دست وپا نزنم. سرباز صدایم کرد و آرام گفت: گواهینامه نداری؟ گفتم: نه داداش. گفت: اسم یکی از رفقایت را بگو که گواهینامه دارد، یک هفته دیگر بعد از تعطیلات با رفیقت برو به آدرسی که بالای این رسید نوشته و برگ ترخیص از پارکینگ را بگیر. موتورم را همکارش روی کفی گذاشت و در کفی را بست. فهمیدم اگر چند دقیقه دیرتر رسیده بودم ابتدای خیابان اکبری، احتمالا یک موتورسیکلت دیگر را به جای من گرفته بودند و کفی هم گنجایشش پر شده بود و تا الان رفته بودند و من هم داشتم به کار و زندگی ام می رسیدم. سربازی هم که داشت رسید پارکینگ را می نوشت انگار فکرم را خواند. گفت موتورت آخری بود. خندید. رسید پارکینگ را گرفتم و تا کردم و گذاشتم توی جیبم و پیاده رفتم به سمت محل کارم. *** باید یک هفته صبر می کردم تا تعطیلات تمام شوند. حقیقت این است که من می توانستم برای رسیدن به کارهایم با تاکسی یا مترو بروم این طرف و آن طرف اما می دانم اغلب موتورسواران با موتورسیکلتشان زندگی می کنند. زندگی به معنای واقعی. زندگی با موتور یعنی اگر چند روز موتورسیکلتت در پارکینگ خوابیده باشد، عملا از همه زندگی ات می مانی و نه می توانی کار کنی و نه می توانی زن و بچه ات را جایی ببری. یک هفته گذشت. از همان رفیقم که اسمش را برای رسید پارکینگ داده بودم خواستم با هم برویم به کارهای ترخیص موتور برسیم. با موتورش آمد دنبالم و بعد از آن که در پلیس+۱۰ خلافی ام را پرداخت کردم، تقریبا قطر تهران را طی کردیم تا برسیم به مرکز راهنمایی رانندگی در آزادگان. آن قدر دورافتاده بود که با موتور یک ...