اخبار فرهنگ

وب سایت خبری فرهنگ آخرین مطالب و اخبار را به صورت لحظه ای به شما نمایش میدهد...





م هر جیبم

آنچه در جیبم مانده در راه خدا انفاق شود

درخواست حذف اطلاعات




در وصیت خود چیزی برای گفتن ندارم الا اینک...



برانکو : آمدم کتم را دربیاورم لیست از جیبم افتاد و اسامی لو رفت!

درخواست حذف اطلاعات




سرمربی پرسپولیس می گوید تیمی ساخته که تا سال ها مدعی قهرمانی است. نوشته برانکو : آمدم کتم را دربیاورم ...



اولین مصاحبه بهروز وثوقی

درخواست حذف اطلاعات




بازیگر قیصر گفت:در زلزله بوئین زهرا ...



تعمیر گلکسی اس 7

درخواست حذف اطلاعات




سلام و خسته نباشید من یه گوشی اس 7 دارم ک متاسفانه زمین خورد تاچ و ال سی د...



آقایان جیبم را می زدند بهتر از کاری بود که با من کردند/ طلبم را بخشیدم، اما ۵۰ میلیون از ج

درخواست حذف اطلاعات




بازیکن سابق تیم فوتبال پرسپولیس گفت: ۵۰ میلیون تومان از ج...



بزرگ ترین اشتباهم این بود که چاقو در جیبم داشتم

درخواست حذف اطلاعات




پسر جوان که بارها درباره ناامنی های پایتخت از دوستانش شنیده بود از ترس دزدان و زورگیران در ...



پلیسی که به جای سارق مسلح تحویل کلانتری شد

درخواست حذف اطلاعات




وقتی یکی از اشرار شمشیر را زیر گلویم گذاشت با همان حالت نیمه جان، دست در جیبم...



پلیسی که به جای سارق مسلح تحویل کلانتری شد

درخواست حذف اطلاعات




وقتی یکی از اشرار شمشیر را زیر گلویم گذاشت با همان حالت نیمه جان، دست در جیبم...



پلیسی که به جای سارق مسلح تحویل کلانتری شد +عکس

درخواست حذف اطلاعات




وقتی یکی از اشرار شمشیر را زیر گلویم گذاشت با همان حالت نیمه جان، دست در جیبم کردم، وقتی متو...



دیدگاه ها برای هنگامی که گوشی یا تبلت های اندرویدی روشن نمی شوند چه باید کرد؟ با erfangh

درخواست حذف اطلاعات




سلام من گوشی اکسپریا زد5 رو تازه خریدم ولی بعد از یک ساعت دکمه پاورشو میزنم میزارم ت...



عوش شدن فونت گوشی و تلگرام

درخواست حذف اطلاعات




سلام دوستان . چند روز پیش یادم رفت گوشیم قفل کنم و وقتی تو جیبم بوده همه چیش مثل بولوتوث وای فای چراغ قوه فعال شده بود ووقتی در اورده بودم حسابی داغ...



در سرازیری عمر،سربالایی مشکلات را طی می کند،بازنشسته

درخواست حذف اطلاعات




سری هشتادم از سیبیل نوشت ها کاریکلماتورهای محمدمهدی معارفی _در سرازیری عمر،سربالایی مشکلات را طی می کند،بازنشسته. _با کمترین حقوق به ریاکاری پرداختم. _قشقرق...



دیدگاه ها برای چگونه گوشی متوقف شده خود را دوباره راه بی اندازیم؟ با محمد شهسواریshahsavar

درخواست حذف اطلاعات




گوشی سامسونگ گالاکسی ۵ از جیبم افتاد دیگه روشن نشد اما شارژ که میکنم از برنامه تقویم صدای اذان بیرون میاد نزد تع...



رابطه عاشقانه با خواهر، انگیزه پسر جوان از رفیق‌کشی

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: پسر جوانی که متهم است دوستش را به خاطر رابطه با خواهرش به قتل رسانده است، پای میز محاکمه حاضر شد و از کاری که انجام داده است، ابراز پشیمانی کرد. به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه شرق، پنجم بهمن سال ٩٣ کارآگاهان و بازپرس جنایی از قتل پسر جوانی در پارکینگ خانه شان با خبر شدند. آنها پس از حضور در محل وقوع جنایت متوجه شدند مقتول سعید نام دارد که با ضربه چاقویی که دوست قدیمی اش امیر به گردنش زده، جان خود را از دست داده است. امیر نیز پس از ارتکاب جرم صحنه جنایت را ترک کرده بود؛ بنابراین کارآگاهان جنایی با به دست آوردن این اطلاعات بلافاصله جست و جوی خود را برای پیدا کردن امیر آغاز کردند و متوجه شدند امیر پس از ارتکاب جرم به خانه بازنگشته و هیچ یک از افراد خانواده و دوستانش از او خبری ندارند. تحقیقات برای شناسایی مخفیگاه امیر ادامه داشت تا اینکه او پس از ١٥ روز به اداره پلیس مراجعه و خود را تسلیم کرد و با اعتراف به اتهام خود جزئیات را برای مأموران و بازپرس جنایی تشریح کرد. به این ترتیب با توجه به شکایت اولیای دم، گفته های متهم و سایر مدارک موجود در پرونده کیفرخواست علیه امیر صادر و پرونده برای رسیدگی به دادگاه کیفری استان تهران ارسال شد. در ابتدا نماینده دادستان کیفرخواست را قرائت کرد؛ سپس اولیای دم در جایگاه ویژه حاضر شدند و از دادگاه تقاضای قصاص متهم را کردند. پس از آن نیز امیر در برابر قضات ایستاد و بار دیگر ماجرای منجر به قتل را تعریف کرد و گفت: سعید از دوستان قدیمی من بود که پس از چند سال رفاقت از پشت به من خنجر زد. ما با یکدیگر رابطه خانوادگی داشتیم و از همه چیز زندگی یکدیگر با خبر بودیم. من همیشه سعید را دوست خود می دانستم تا اینکه یک روز متوجه شدم او شماره خواهرم را که متأهل است و دو فرزند دارد، از تلفن همراهم برداشته و با او وارد رابطه...



رفیق‌ کشی به خاطر رابطه عاشقانه با خواهر!

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: پسر جوانی که متهم است دوستش را به خاطر رابطه با خواهرش به قتل رسانده است، به قصاص و پرداخت دیه محکوم شد. این مرد جوان در جلسه رسیدگی ابراز پشیمانی کرده بود و از اولیای دم خواست او را ببخشند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از شرق، پنجم بهمن ٩٣ کارآگاهان ویژه قتل تهران از کشته شدن پسر جوانی در پارکینگ خانه شان باخبر شدند و پس از حضور در محل جنایت، متوجه شدند مقتول پسر جوانی به نام سعید است که به دست دوست قدیمی خود، امیر، با ضربه چاقو به گردنش جان خود را از دست داده و متهم پس از ارتکاب به قتل، از صحنه فرار کرده است. کارآگاهان جنایی با به دست آوردن این اطلاعات، بلافاصله جست و جوی خود را برای پیداکردن امیر آغاز کردند. مأموران با تحقیق از خانواده امیر، متوجه شدند او به خانه بازنگشته و کسی از او خبری ندارد؛ بنابراین جست وجو برای پیداکردن امیر ادامه داشت تا اینکه پس از ١٥ روز، به اداره پلیس آگاهی تهران مراجعه و خود را تسلیم کرد و گفت: سعید از دوستان قدیمی من بود. ما رابطه خانوادگی هم داشتیم و از همه چیز زندگی یکدیگر خبر داشتیم. ما مثل برادر بودیم تا اینکه یک روز متوجه شدم او با خواهرم که متأهل است و دو فرزند دارد، وارد رابطه شده است. زمانی که متوجه موضوع شدم، برادرم را در جریان گذاشتم. پس از آن بود که با هم تصمیم گرفتیم برای حفظ آبروی خود، سعید را تنبیه کنیم. برای همین من و برادرم، سعید را به محل خلوتی کشاندیم. کتکش زدیم و از او خواستیم رابطه خود را با خواهرمان قطع کند. پس از آن نیز دوستی بین من و سعید تمام شد و دیگر از او خبری نداشتم تا اینکه یک روز مادر سعید به دیدنم آمد و گفت پسرش همچنان با خواهرم رابطه دارد و از من خواست جلوی این رابطه را بگیرم. با شنیدن حرف های مادر سعید بسیار عصبانی شدم؛ چون او به من و برادرم قول داده بود دیگر با خواهرم رابطه نداشته باشد و من ه...



مرگ سیاه کودکان زباله‌گرد

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:احد و صمد را یادتان هست؛دو پسربچه هفت و هشت ساله زباله گردی که سال گذشته همین روزها در پارکینگ تفکیک زباله ای که محل زندگی شان بود، همراه با پدرشان آتش گرفتند و سوختند. درِ اتاقک شان از داخل قفل شد و نتوانستند از آن بیرون بیایند و ماموران پزشکی قانونی تنها تکه های زغال مانند سوخته شده بدن شان را در کاورهای سیاه رنگ گذاشتند و بردند. به گزارش سلامت نیوز، قانون نوشت: تنها پدرشان توانست از این آتش سوزی، آن هم با 50 درصد سوختگی جان سالم به در ببرد. حالا یک سال از این ماجرا می گذرد و صدها احد و صمد در خیابان های شهر زباله گردی می کنند و گاهی معجزه آسا از مرگ جان سالم به در می برند. یکی از این بچه ها، اسمش فرزاد بود که دو ماه پیش وقتی نیمه شب در خیابان ولیعصر تهران مشغول زباله گردی بود، به وسیله یک ماشین 206 که راننده ای مست پشت فرمان آن نشسته بود، به گوشه خیابان پرتاب شد و جمجمه اش ترک برداشت. راننده فرزاد هشت ساله را گوشه خیابان رها کرد و رفت تا اینکه کسی پیدا شد و او را از گوشه خیابان برداشت و به بیمارستان برد. فرزاد سال گذشته در جشن کعبه کریمان جمعیت امام علی(ع) که در آن کودکان زباله گرد آرزوهای شان را نقاشی می کردند، روی یک کاغذ سفید رنگ عکس یک توپ را نقاشی کرده بود و گفته بود که آرزویش داشتن توپی است که با آن بازی کند. فرزاد بعد از ضربه ای که در تصادف به مغزش خورده بود، دو ماه را در کما ماند و بعد از اینکه به هوش آمد، قدرت تکلم و توانایی حرکت دادن دست و پا و بدنش را از دست داد. خانم رضایی، مسئول درمان او در جمعیت امام علی(ع) می گوید: آخرین باری که به دیدنش رفتم، دست هایش را به تخت بسته بودند و هنوز نمی توانست صحبت کند. بدنش پوست استخوان شده و از صبح تا شب به سقف اتاقش در بیمارستان زل می زند . فرزاد تازه از افغانستان به ایران آمده بود. یک سال پیش پدرش فوت کرد و هزینه زندگی شان افتاد روی دوش تنها پسر خانواده. فرزاد که دید که پسرعموهایش به ایران می آیندو برای خانواده های شان پول می فرستند از آن ها خواست تا او را هم برای کار به ایران بیاورند. حالا فرزاد در تمام لحظه های ترس و تنهایی که روی تخت بیمارستان سپری می کند، صورت مادر را می بیند که تنها مرهم سیاهی های زندگی اش است. مادرش به بچه های جمعیت امام علی(ع) گفته هر وقت فرزاد خوب شد، او را به افغانستان برگردانند. کاغذهای سفید و آرزوهای نداشته یکی خطی سیاه بر کاغذ نقاشی سفیدرنگی که مقابلش گذاشته بودند، کشید و با چشم هایی که نه می خندید و نه گریه می کرد ،گفت: آرزویی ندارم . آن یکی با چشم هایی که از شدت شوق برق می زد، عکس یک ساندویچ سالم را کشید و گفت: آرزو دارم یک ساندویچ سالم بخورم . یکی دیگر گفت: وقتی تو سطل آشغال زباله ها را برمی داریم، مردم ما را یک جوری نگاه نکنند . یکی گفت: یک عروسک کوچک داشته باشم که مثل آدم واقعی باشد، توی جیبم بگذارم و با او حرف بزنم . یکی هم به صفحه کاغذ سفید رنگ رو به رویش زل زد و بعد از مکثی کوتاه گفت: آرزو چیه؟ این ها آرزوی دختربچه ها و پسربچه هایی است که روزها و شب ها در خیابان های شهر تهران زباله گردی می کنند. آن ها شب های شان را در پارکینگ های تفکیک زباله ای که روزها در آن کار می کنند، می گذرانند. در یک اتاقک 50 متری کوچک شاید نزدیک به 50 یا 60 کودک همراه با مردانی که شغل شان همین است، شب را به صبح می رسانند. دختربچه ها و پسربچه هایی که شب ها در این اتاقک ها مورد سوءاستفاده جنسی قرار می گیرند. درصد زیادی از آن ها یا تبعه افغان و پاکستان هستندو یا از بلوچ های ایرانی اند. به گفته سوسن مازیارفر، مسئول شناسایی و کمک به این کودکان در جمعیت امام علی(ع)، خانواده این بچه ها چون تبعه افغان هستند و به طور غیرقانونی در ایران زندگی می کنند، حتی حاضر نیستند اگر بچه های شان کشته شدند، از آن ه...



من خودم یک روانشناسم

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: این روزها هر که را ببینید حتماً منبعی سراغ دارد که در آن توصیه های روانشناسانه ارائه می شود. به وفور می توانید در کانال های تلگرامی، اینستاگرام و بسیاری از سایت ها مطالبی از این دست را ببینید. به گزاش،سلامت نیوز به نقل از ایران ، می شود گفت مردم روانشناسی را دوست دارند چون حالشان را در لحظه خوب می کند. بهشان می گوید باهوش، احساساتی یا شجاع هستند. می گوید فرزند اولند و بنابراین ایده آل گرا هستند. بسیاری از مشکلات روحی و روانی شان را توجیه می کند و آنها تسکین پیدا می کنند اما به محض آن که پایشان را از در بیرون می گذارند و با آدم ها مواجه می شوند، زندگی همان است که بود. دوستم از من خواست یک روانشناس خوب معرفی کنم. مشکلی داشت که خیلی برایش مهم بود به بهترین شکل حل شود. من هم یکی از اساتیدم را معرفی کردم. رفت پیش دکتر و حالا بماند که نتیجه خاصی هم نگرفت اما مشکل آنجا بود که آقای دکتر چندی بعد ماجرای زندگی دوستم را تمام و کمال و با جزئیات سر کلاس برای دانشجوها تعریف کرد و حتی شغل دوستم را گفت که با توجه به این که شغل خاصی است، احتمال این که کسی او را می شناخت زیاد بود. همه اش خداخدا می کردم یک وقت این جریان به گوشش نرسد چون از چشم من می دید. این گفته های کسی است که با این که خودش دانشجوی روانشناسی است، انتقادات زیادی به روانشناس ها دارد و به نظرش یکی از این انتقادات هم همین است؛ تعریف کردن داستان زندگی مردم برای مراجعان دیگر یا دانشجوها به عنوان کیس. آن چه می خوانید نتیجه یک نظرسنجی توییتری از کاربران درباره علت مراجعه یا رویگردانی از مطب روانشناسی است. دانشجوی روانشناسی که ماجرای او را خواندید، می گوید: البته تقریباً همه این کار را می کنند و حتی پزشک های متخصص دیگر ممکن است برای بیمارشان از دیگر کیس ها مثال بزنند اما در روانشناسی مسأله فرق می کند. بیمار باید صد درصد اطمینان داشته باشد که رازش حفظ می شود و حتی اگر اسمی از او برده نشود، همین که داستانش عنوان می شود ممکن است مورد رضایتش نباشد. شاید شما هم جزو آن دسته ای باشید که برای مراجعه به روانشناس انواع و اقسام بهانه ها را می آورید، یا نهایتاً چند بار مراجعه می کنید و بی خیالش می شوید. شاید هم بارها و بارها مراجعه کرده و در نهایت ناامید شده اید. بعضی ها برای این کار دلایل محکمی دارند. تمام مدتی که داشتم با دکتر حرف می زدم، حس می کردم حواسش فقط به زمان است. این که ۴۵ دقیقه اش پر شود و یک وقت دقیقه ای بیشتر نشود. حتی کلام نیمه کاره را سر ۴۵ دقیقه تمام می کرد و حاضر نبود ۳۰ ثانیه بیشتر وقت بگذارد. خیلی جاها اصلاً تمرکزم را از دست می دادم چون فکر می کردم دکتر بیشتر از این که متوجه من باشد، دوست دارد زودتر زمان بگذرد و از اتاقش بیرون بروم. به نظرم می آمد خوب به حرف هایم گوش نمی دهد. خیلی هم وسط حرفم می پرید و حتی جلسه های اول که ظاهراً باید به بیمار اجازه بدهند صحبت کند، نمی گذاشت من درست حرف بزنم. به خاطر همین هم دیگر نرفتم مطبش و سراغ هیچ روانشناس دیگری هم نرفتم. این را ندا ۲۸ ساله می گوید. او مشکلش را وسواس فکری و اضطراب عنوان می کند. علی ۳۴ ساله هم این طور می گوید: به خاطر مشکلی که داشتم به روانشناس مراجعه کردم. کلی پول بابت مشاوره دادم، بعد از هر جلسه فقط دو روز خوب بودم و در نهایت هم هیچ تأثیر خاصی نداشت. همان حرف هایی را می زد که دوستانم و دیگران هم می گفتند. فکر می کنم فقط پول زیادی از جیبم رفت همین. در نهایت به این نتیجه رسیدم که فقط خود آدم می تواند به خودش کمک کند. مژده ۲۵ ساله هم چنین نظری دارد: من برای افسردگی مراجعه کردم. تأثیر موقت داشت و بعد دارو تجویز کرد که آن هم بیشتر خواب آور بود در کل راضی نبودم. با این که شنیده بودم روانپزشک باید دارو تجویز کند و نه روانشناس اما دکتر گفت نیازی نیست پیش روانپزشک بروی و خودش دارو را تجویز کرد و برای خودم هم سؤال بود اما متأسفانه روانشناسم حرف حرف خودش بود. گفت در چند جلسه مشکل افسردگی ات حل می شود اما من از آنجایی که خیلی مقاله در این خصوص خوانده و مطلع بودم، می دانستم که افسردگی با این چند جلسه درمان نمی شود. فکر نمی کنم دوست داشته باشم دوباره به روانشناس مراجعه کنم. احسان، ۳۲ ساله، معتقد است که مشکل اصلی جامعه ما این است که افراد متخصص به جای تعهد به حرفه خود دنبال کسب و کار هستند که با ...



همه مثل من خوش‌شانس نیستند که زنده بمانند

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: من اگر می دانستم ١٣ سال تاوان یک لحظه را می دهم و حتی ممکن است جانم را پای آن بدهم، هیچ وقت آن چاقو را برنمی داشتم. الان هم که آزاد شده ام هنوز تاوان می دهم و در خانواده خودم غریبه ام. بزرگ ترین چیزها را از دست داده ام. باید جای من باشید تا بدانید چه می گویم. من در زندان دیدم یکی سر اینکه چه کسی مسافر را زودتر سوار کند یا یک دقیقه زودتر سر عابربانک برود، یکی را کشت و قصاص شد... همه مثل من خوش شانس نیستند که زنده بمانند. به گزارش سلامت نیوز، روزنامه شرق نوشت: جوان ٢٩ساله ای که تا چند ماه قبل زیر تیغ بود و اکنون بیشتر از یک ماه است که پس از ١٣ سال از زندان آزاد شده، ماجرای قتل و آزادی اش را توضیح داد. او می گوید با این که نجات پیدا کرده اما حتی با خانواده اش هم غریبه است. در ادامه مصاحبه با او را بخوانید: ماجرای روز قتل را تعریف کن! آن روز صبح مدرسه و بعد هم سر کار رفته بودم. یادم هست آن روز شنبه بود و از سر کار آمده بودم. دیدم عده ای جلوی خانه ما جمع شده اند و می پرسند چه کسی اینجا خاک ریخته است. من که رسیدم، گفتم من ریخته ام. چون کوچه ما آسفالت نبود و چاله زیاد داشت، من خاکریزی کرده بودم تا صاف شود. یادم نیست آنها به چه اعتراض داشتند اما یادم هست بد و بیراه گفتند. فقط مادر و دو خواهر و زن داداشم خانه بودند. مردم میانجیگری کردند و موقتا ماجرا تمام شد اما آنهایی که با من دعوا کرده بودند، زنگ زدند به فامیل هایشان که بیایند و دوباره درگیری اتفاق افتاد و بعد فهمیدم مقتول را که قصد میانجیگری داشت، کشته ام. آن موقع بود که خودم را معرفی کردم. کلاس چندم بودی؟ شغلت چه بود؟ مقتول را می شناختی؟ کلاس سوم راهنمایی بودم. کارگری می کردم که کمک خرج باشم. مقتول همسایه ما بود ولی با او مشکلی نداشتم و آن روز هم برای میانجیگری وارد ماجرا شد. در این مدت که زندان بودی، چه می کردی؟ شش، هفت دور قرآن را خواندم چون آرامش می داد. کتاب می خواندم و در کلاس های فنی و حرفه ای مشبک، جوشکاری و خیاطی یاد گرفتم. ورزش هم می کردم که هم برای روحیه خوب بود و هم سرگرمی. در جلسه دادگاه به خانواده مقتول چه گفتی؟ من و مادرم آنجا از خانواده مقتول خواهش کردیم و گفتیم می دانیم که قابل جبران نیست. شما عزیزترین کس خود را از دست داده اید اما با قصاص من که پسر، پدر و همسر شما زنده نمی شود. اگر با کشتن من زنده می شود، اشکال ندارد. پای دار هم رفته ای. آن روز چه گذشت که اولیای دم به تو مهلت دادند؟ گفتم که پشیمانم. به خاطر خدا ببخشید! آن روز سه نفر بودیم که جرم آنها هم قتل بود اما پرونده آنها ربطی به من نداشت. آنجا رئیس زندان و انجمن خیران امام علی(ع) بودند و از هر سه خانواده اولیای دم خواهش می کردند. دست آخر آن دو نفر قصاص شدند و من تنها به سلول بازگشتم. رئیس زندان برای هر سه ما خواهش می کرد اما وقتی دید که آن دو خانواده دیگر کوتاه نمی آیند، به اولیای دم من گفت این متهم تغییر کرده و در این ١٣ سال اصلاح شده است. در نهایت اولیای دم یک ماه مهلت دادند تا پول را فراهم کنیم. بعد از آن شما هم در روزنامه ماجرای من را منتشر کردید و خیران امام علی(ع) هم خیلی کمک کردند. در شب آخر قبل از آن که پای چوبه دار بروی، در انفرادی بودی؟ نه، شب آخر ما سه نفر با هم بودیم. چون زندان شلوغ بود، ما سه نفر را در انفرادی نینداختند. گفتند این جوری بهتر است و شاید بهتر بگذرد. آن شب تا صبح چه کردید؟ کاغذ و خودکار به ما دادند و تا صبح به خودم و خانواده ام فکر کردم چون برای آنها هم که بیرون بودند زندگی فرقی با زندان نداشت و من برای آنها پسر خوبی نبودم. از پدر و مادرم و رئیس زندان و قاضی پرونده حلالیت خواستم و نوشتم که اگر اعدام شوم هم حقم است. همیشه چاقو در جیبت می گذاشتی؟ نه من اصولا چاقو در جیبم نمی گذاشتم. شغل ما دامداری است و همیشه یک چاقو دم دست است که اگر بز و گوسفندان داشتند تلف می شدند آنها را سر ببریم. روز دعوا هم بعد از آن که چوب من را از دستم گرفتند، رفتم توی حیاط و دیدم چاقو لب پنجره است. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. این در حالی است که طرف های من چاقو و قمه برای دعوا داشتند که من را هم زخمی کردند. اهل دعوا بودی؟ نه اصلا اهل دعوا نبودم. می توانید از کسانی که من را می شناسند، بپرسید. توصیه ات به افرادی که ممکن است اهل دعوا باشند و ماجرای تو را بخوانند، چیست؟ توصیه می کنم زود از کوره درنروند. وقتی یک لحظه ناراحت اند و کسی حرف می زند، سرشان را بیندازند پایین و بروند. ممکن است تقصیر آنها هم نباشد اما ...



ایدز و هپاتیت در کمینِ کودکانِ زباله‌‌گرد/ دریافتِ کارت‌ زباله‌ جمع&zw

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز:بیشترین ملیت کودکان زباله گرد به ترتیب مربوط به کشورهای افغانستان، ایران و پاکستان است و به واسطه ساعت کار طولانی و نوع شغل؛ درصد بالایی از این کودکان بی سواد هستند یا ترک تحصیل کرده اند. اغلب این کودکان در مراکز تفکیک زباله زندگی می کنند. به گزارش سلامت نیوز به نقل از ایسنا،غلام حضرت ملاحیدر 6 ساله است که به صورت قاچاقی و توسط یک واسطه به ایران آورده شده، پریشان و غمگین در مقابل من ایستاده است، گریه نمی کند؛ اما وقتی حرف می زند، صدایش می لرزد. کاغذی در دست دارد، دست هایی کوچک که زخمی است. اینو گذاشتن تو جیبم که اگه گم شدم پیدام کنن، یه شماره ست، میشه بهشون بگی من اینجام؟ در ابتدا با هدف پیدا کردن اشیای قابل استفاده یا جمع آوری ته مانده مواد غذایی در دامداری ها از میان زباله ها رواج پیدا کرد؛ اما بعدها با اجرای طرح های بازیافت به شدت گسترش یافت؛ شغل تعریف نشده ای که دامن سلامت کودکان کار را گرفته است؛ زباله گردی. بیشترین ملیت این کودکان به ترتیب مربوط به کشورهای افغانستان، ایران و پاکستان است و به واسطه ساعت کار طولانی و نوع شغل درصد بالایی از این کودکان بی سواد هستند و یا ترک تحصیل کرده اند.اغلب این کودکان در مراکز تفکیک زباله زندگی می کنند و شرایط مناسبی ندارند. بخشی از غذای این کودکان از میان زباله ها تامین می شود و یا اینکه در همان کارگاه های تفکیک زباله آشپزی می کنند که از لحاظ بهداشتی وضعیت وخیمی دارند. سیستم های شناسایی به سختی وارد این کارگاه ها می شوند مدیر یکی از ngo های فعال در حوزه کودکان کار در رابطه با این بحران می گوید: سیستم های شناسایی به سختی وارد این کارگاه ها می شوند، چرا که این کارگاه ها از لحاظ بهداشتی بسیار نامطلوب هستند و صاحبان کارگاه ها علاقه ای به نشان دادن این مکان به مراجعه کنندگان شناسایی ندارند. 40 درصد کودکانی که زباله گردی می کنند، تنها منبع درآمد خانواده هستند، اغلب این کودکان بین 10 تا 12 سال سن دارند که برای تامین هزینه زندگی خانواده مهاجرت کرده اند. وی ادعا می کند که این کودکان اگر بدون کارت اقدام به زباله گردی کنند؛ تنبیه فیزیکی می شوند و یا زباله ها را از آنها پس می گیرند. هر کودک 800 هزار تومان به پیمانکار سود می رساند و این به ازای یک بار قرارداد واسطه ها با پیمانکاران شهرداری است. پس از اینکه استفاده از کودکان توسط پیمانکاران شهرداری توسط ngo ها مطرح شد، محدودیت هایی قانونی نیز برای آنها در پروسه ورود به کارگاه ها ایجاد می شود. طبق آخرین گزارش اعضای جمعیت امام علی (ع) توانستند به ۱۰۳ مرکز بازیافت و یا دپوی زباله ورد پیدا کنند که در مجموع با ۷۵۸ کودک مواجه شدند. کودکانی محروم از تحصیل که صبح تا پاسی از شب، روزانه بالغ بر ۱۱ ساعت و بیشتر، در سطل های آشغال شهر غرق می شوند تا لقمه نانی برای خود و خانواده فراهم کنند. بیش از ۵۷ درصد کودکان زباله گرد در مراکز بازیافتِ پسماند زندگی می کنند مراکز شناسایی شده، در استان های تهران (تهران، شهریار، اسلامشهر، قرچک، ورامین، پاکدشت،رباط کریم، سرآسیاب، شهر قدس)، البرز، کرمان، کرمانشاه، خراسان رضوی، گلستان، یزد و سمنان قرار داشتند. بیش از ۵۷ درصد کودکان یادشده، در مراکز مدیریت و بازیافتِ پسماند زندگی کرده و مابقی در خانه به سر می برند. از حدود ۴۳ درصدی که با خانواده زندگی می کنند نیز ۳۸ درصد زباله های جمع آوری شده را در محل زندگی خود دپو کرده و پس از تفکیک می فروشند. فاجعه ای در داخل کارگاه ها در حال رخ دادن است یکی از مددکارانی که در ماه های اخیر تحقیقاتی را برای بررسی وضعیت این کودکان انجام داده است، در این رابطه می گوید: فاجعه ای در داخل کارگاه ها در حال رخ دادن است و به همین دلیل به بچه ها اجازه نمی دهند در رابطه با آن حرف بزنند، درخواست می کنیم که درب مراکز تفکیک زباله را باز کنید و آ رزوی کودکانی را بشنوید که از کمترین حقوق خود برخوردار نیستند و بیشترین درخواست آنها حق تحصیل است. این مددکار تاکید می کند که این کودکان متوسط 11 ساعت در روز کار می کنند و وضعیت بهداشتی آنها با وجود آلودگی ها بسیار وخیم است؛ 92 درصد این کودکان هرگز از دستکش استفاده نمی کنند و بیماری ایدز، هپاتیت، کزاز، حصبه، سالک پوستی، انگل های روده ای، اسهال خونی، فلج اطفال و دیسک کمر این کودکان را تهدید می کند و برخی از این کودکان نیز به این بیماری ها مبتلا شده اند. احتیاج به کارهای ا...



گشت شبانه از تجریش تا راه‌آهن با بی‌آرتی

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: شب، همه شهر را یک دست و یک رنگ می کند. به گزارش سلامت نیوز، جهان صنعت نوشت: تاریکی اش اصرار دارد چاله های سیاه شهر و پاهایی را که در آن شکسته و دیگر توان قدم زدن ندارند پر کند. اما شب های تهران هر قدر هم تلاش کنند و تاریکی شان را به رخ شهروندان بکشند، نور مصنوعی و دروغین قوی تر از تاریکی بر آن پیروز می شود. تهران هر قدر هم تاریک باشد، طویل ترین خیابان خاورمیانه در آن چنان با نورهای دروغین روشن شده است که نمی توان چشم بر زشتی ها و زیبایی های شهر بست. اینجا تهران است، خیابان ولیعصر، میدان تجریش، ایستگاه بی آر تی و ساعت از 12 نیمه شب گذشته است. جیب های خالی مرد جوان مامور کنترل بلیت بی حوصله ایستاده است و به گونه ای رفتار می کند که شاید مهم ترین کار جهان را انجام می دهد. چشمانش را تیز می کند که اگر مسافری کارت بلیتش شارژ نیست یا می خواهد به هر دلیل از کارت زدن فرار کند، مچش را بگیرد که مبادا از وظیفه اش دور شده باشد. مرد جوان وارد ایستگاه شد، کارت بلیت را روی محل مشخص شده گرفت اما اعتبار کافی نبود. شلوار جینی که به پا داشت یکی از برندهای گران قیمت اروپایی بود اما وقتی مامور کنترل بلیت از او خواست پول را نقدی پرداخت کند جیب هایش خالی بود. مامور کنترل بلیت اصرار داشت که حتما بلیت را دریافت کند. کارت عابربانک مرد جوان اعتبار کافی برای شارژ الکترونیک کارت بلیتش نداشت. بحث و مجادله مامور کنترل بلیت تا حرکت اتوبوس به طول انجامید و سر آخر مرد جوان به همراه 15-10 زن و مردی که در ایستگاه منتظر حرکت اتوبوس ایستاده بودند، وارد اتوبوس شد. روی اولین صندلی خالی نشست و سرش را به شیشه اتوبوس چسباند. قبل از رسیدن به ایستگاه باغ فردوس از شنیدن صدای نفس های عمیقش می شد اطمینان یافت که به خوابی عمیق رفته است. انتظار در ایستگاه همایونی اتوبوس در ایستگاه همایونی توقف کرد. 40 دقیقه از بامداد گذشته بود، می شد دختر جوان را که تنها در ایستگاه ایستاده بود به وضوح دید. دختر وارد اتوبوس شد. روی صندلی نشست و از کیفش ساندویچ نصفه ای را بیرون آورد و شروع کرد به خوردن آن. از او پرسیدم: این وقت شب، تنها کجا می ری؟ + خب دارم میرم خونه، سرکار بودم. خدا قوت، خسته نباشی. شیفت شب کار می کنی؟ + نه. از یه خانم نگهداری می کنم. شب باید صبر کنم بچه هاش از سر کار برگردن تا برم خونه. واسه اینه که ساعت کار ندارم. صبح تقریبا ساعت 10 باید اونجا باشم. بازم خوبه از صبح زود نمیرم. وگرنه دیگه نمی تونستم درست و حسابی یه استراحت کنم. حالا حقوق درست و حسابی داری؟ + همین که به خرج روزمره میرسه کافیه واسم. چکار میشه کرد. بد زمونه ای شده، انقدر خرج زیاده که نمیشه با یه کار معمولی زندگی رو گذروند. ببخشید من مولوی پیاده میشم. اگه خوابم برد و تو هنوز تو اتوبوس بودی بی زحمت بیدارم کن. خواب های شبانه اتوبوس به امید صبح دختر، آرام و بی هیچ حرف دیگری سرش را به پشتی صندلی جلویی اش تکیه داد و خوابید. خوابش عمیق تر از مردی بود که جیب های شلوارش خالی خالی بود. زنان و مردان این ساعت از شب در اتوبوس فقط عمیق می خوابند و امیدوارند در ایستگاه مقصد خواب نمانند و به موقع اتوبوس را ترک کنند. هیچ فرصتی نیست برای شنیدن درددل زن ها و مردهایی که اینجا نشسته اند. تاریک و روشن بودن شهر هیچ تفاوتی در زندگی شان ایجاد نمی کند و هر شب انتظار صبح را می کشند و صبح ها در انتظار شب کار می کنند تا آرام بخوابند. هوای شب های اتوبوس خیابان ولیعصر با جمعیت کم و خلوت از روزهایی که ازدحام جمعیت اجازه نفس کشیدن را به آدم ها نمی دهد سنگین تر است. اینجا در اتوبوس شب، خیابان ولیعصر، سکوت سنگین زندگی شهروندانی که از شمالی ترین نقطه خیابان ولیعصر به سمت جنوب آن حرکت می کنند، همه شهر را ناشنوا کرده است و هیچ گوشی دلش شنیدن حرف های شهروندان را نمی خواهد. خنکای ایستگاه پارک ملت بهترین ایستگاهی است که بتوان از این خوابگاه سکوت فرار کرد و دوباره به دنبال شهروندانی رفت که هنوز بیدارند و شیشه اتوبوس را برای تکیه زدن بر آن پیدا نکرده اند. دختر نوجوان و مرد میانسالی روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته اند. مامور کنترل بلیت ابتدای ایستگاه ایستاده است و بی توجه به اطراف کتابی می خواند که آن را با روزنامه جلد کرده است. ایستگاه پارک ملت و شیرینی های نیمه شب مامور کنترل بلیت ایستگاه پارک ملت، کتابش را بست و چند شیرینی از کیسه ای که کنار صندلی اش گذاشته بود بیرون آورد و به مرد و دخترش تعارف کرد. مرد و دخترش شیرینی را خوردند. ساک سفری سرمه ای رنگ مرد، نشان می داد که مسافرند و اهل تهران نیستند. مامور کنترل بلیت با لحنی آرام از مرد پرسید، سه اتوبوس از ایستگاه گذشت و شما سوار نشدید، مشکلی هست؟ می تونم کمکتون کنم؟ اگر مشکلی هست با من حرف بزنید. مرد سرش را پایین انداخته بود و با انگشت هایش بازی می کرد. سرش را بلند کرد و چشم های سرخ و خیسش را در تاریکی شب هم می شد دید. دختر سرش را به بازوهای پدرش تکیه داد و چشمانش را بست. صورت دختربچه پر بود از معصومیت و خستگی. پدر رو به مامور کنترل بلیت کرد و گفت: تو یکی از کارخونه های اراک کارگری می کنم. چندماه میشه که درست و حسابی حقوق پرداخت نکردن و منم چون زنم سال گذشته به رحمت خدا رفته نتونستم دخترمو تنها بذارم خونه. باید یه جوری میومدم تهران کارامو پیگیری کنم. صبح رسیدیم. رفتم وزارت کار شکایت کنم و همونجا کیفمو زدن. حالا موندیم بی پول. خوبه بلیت برگشت قطار تو جیبم هست. مامور کنترل بلیت قبل از اینکه حرفی به زبان آورد به دختر بچه رو کرد و گفت: میشه لطفا کتابم رو از روی نیمکت اول ایستگاه بیاری؟ در این فاصله، پولی از جیبش بیرون آورد و در جیب مرد گذاشت. قبل از اینکه حرفی به زبان آورد، دختر با کتاب برگشت و مامور کنترل گفت: نگران نباشید حتما همه چیز حل می شه. خنده های زندگی روزمره در خیابان و اتوبوس های شهر پدر و مرد سکوت کردند و هیچ کس حرفی نزد. اما این بار چهره پدر آرامش بیشتری داشت و هنوز امید در آن موج می زد. اتوبوس نزدیک به 10 دقیقه بعد به ایستگاه رسید و ساعت دو بامداد حرکت کرد. سرعت اتوبوس عادی بود، شبیه سرعت حرکت اتوبوس روزها، اما می شد چند دختر و پسری که به سمت جنوب در پیاده راه حرکت می کنند را از پشت شیشه اتوبوس دید. کوله پشتی داشتند و بلند بلند می خندیدند. می شد جوانی و هیجان را از واژه هایی که بی هیچ نگرانی در پیاده راه اصلی شهر به زبان می آوردند شنید...



موتورسواران، جنگجویان خیابانی

درخواست حذف اطلاعات




سلامت نیوز: عادت کرده ایم هر وقت صدای موتورسیکلت می شنویم زیر لب فحش بدهیم و اعتقاد داشته باشیم به این که موتورسواران خیابان ها را ناامن می کنند. با خیال راحت اتومبیل می رانیم و می بینیم موتورها سرنوشتشان را از میان ماشین های بزرگ ما دنبال می کنند. برای شناختن موتورها و روزگارشان باید طور دیگری به زیست شان چشم بدوزیم و تنگنایی را که در خیابان سهمی جز آن ندارند، بشناسیم. این پرونده درباره موتورسوارهاست. درباره اعضای نامرئی جامعه که چاره ای جز جنگیدن برای بقاء در خیابان ندارند. به گزارش سلامت نیوز، مجله چلچراغ در ادامه نوشت: وقتی رانندگان اتوموبیل در جاده و اتوبان بالاتر از سرعت قانونی می رانند، تقریبا همواره دچار این اضطرابند که هر لحظه ممکن است با تابلوی ایست پلیس راهور روبه رو شوند. یا وقتی همین اتوموبیل ها در بزرگراه های شهر حرکت می کنند، اضطراب جاده ای را با خود حمل می کنند اما همیشه از اضطراب هولناک موتورسواران عبور می شود و کسی درباره آن حرفی نمی زند. برای راکبان موتور یک کلمه وجود دارد که حامل استرسی بسیار آزارنده است: کفی. کفی یعنی باربندی که به انتهای یک وانت بسته می شود و کنار خیابان ها منتظر موتورسیکلت ها می نشیند تا مثل فرشته مرگ برایشان تعطیل کار و زندگی شان برای چند روز به ارمغان بیاورد. اصلا این طور نیست که در عمل قانون خاصی برای مواجهه با پلیس راهنمایی رانندگی وجود داشته باشد تا با رعایت آن مطمئن باشی به مشکل نخواهی خورد. وقتی سوار بر موتور هستی، باید مدام حواست به گوشه و کنار خیابان ها و بلوارها باشد. هر لحظه ممکن است از پشت یک درخت دو سرباز بپرند جلویت و سعی کنند به هر قیمتی که شده موتورت را متوقف کنند. کفی برای ما موتورسوارها حکم فرشته مرگ را دارد. مثل تصنیف مرگباری که وقتی صدایش را از دور می شنویم، تمام تنمان می لرزد و کنترل فرمان موتور را از دست می دهیم و تمام وجودمان سرشار از اضطراب و عزمی غم انگیز می شود برای فرار از خطر. *** اگر بدشانس باشی - که با ورود به خیابانی که کفی در آن است، اغلب شانس با تو یار نیست - و به تور کفی بخوری و آن قدر به آن نزدیک شده باشی که دیگر فرصت دور زدن نداشته باشی، این جوری است که دست کم دو تا سرباز راهنمایی رانندگی با سرعت مسیرت را می بندند و خیلی جدی دست به سوییچ موتورت می برند و سریع می چرخانند و آن را برمی دارند. تو می مانی و موتورسیکلت خاموشی که باید ناامیدانه و هر چه زودتر متوقفش کنی و چند دقیقه پراسترس را بگذرانی تا در نهایت بدون موتور بروی دنبال کارت. سوییچ را که بیرون می کشند، مجبوری متوقف شوی. حدودا دو ماه پیش همین اتفاق برایم افتاد. خواستم از عباس آباد وارد یوسف آباد شوم که درست اول خیابان اکبری کفی را دیدم. نیسان آبی را دیدم که ایستاده بود کنار ولی عصر و کفی را دیدم که به پشت نیسان بسته شده و ۲۰۶ راهنمایی رانندگی را هم دیدم که دو افسر کادر در آن نشسته بودند. تا آمدم به خودم بیایم، سه سرباز از دو طرف خیابان اکبری و پشت درخت پریدند جلو و راهم را بستند. چاره ای نداشتم. باید می ایستادم. ایستادم. خوب می دانستم چه چیزی در انتظارم است. *** موقعیت خوبی نیست. چندین سرباز دورت را می گیرند و تا مطمئن نشوند سوییچ را بهشان داده ای و سوییچ زاپاس همراهت نیست تا قسر در بروی، از محاصره ات دست برنمی دارند. با عصبیت گفتم داداش، داداش به خدا زاپاس ندارم، همینه فقط. به سوییچ موتورم چشم دوختم و با حسرت دیدم که در دست سرباز صدا می داد و دیدم که سرباز تحویلش داد به افسر کادری که به موتورسیکلت پلیس تکیه داده بود و چنان اعتماد به نفسی داشت که انگار قرن هاست هیچ آبی در دلش تکان نخورده. درست قبل از من موتور یک مرد حدودا شصت ساله را گرفته بودند. پیرمرد که دست هایش می لرزید به افسر می گفت پسرم به حضرت ابوالفضل گواهینامه دارم ولی فقط همراهم نیست. افسر کادر اما عادت کرده بود که قسم ها را نشنود. پیرمرد نمی دانست چه کار کند. یک جعبه هم ترک موتورش داشت که مجبور شده بود بردارد و بگذارد کنار خیابان. بعد از آن که با تمام وجود پذیرفت افسر راهنمایی رانندگی قرار نیست به هیچ کدام از حرف هایش توجه کند، بی حرکت ایستاد و به موتورسیکلت سی جی ۱۲۵ قدیمی اش خیره شد که سه سرباز وظیفه داشتند روی کفی کنار بقیه موتورها می گذاشتند. پیرمرد پذیرفت. آرام سر تکان داد و همان طور که مدارک ناقصش را توی جیبش پیراهنش می گذاشت و زیر لب طوری که افسر کادر باید حتما از اسب بی توجهی اش پایین می آمد تا بتواند بشنود، آرام گفت آدم را نقره داغ می کنید. جعبه اش را برداشت و رسید پارکینگ را از سربازی که موتورش را روی کفی گذاشته بود گرفت و در یکی از کوچه های یوسف آباد گم شد. *** نوبت من بود. می دانستم نباید امید داشته باشم. گواهینامه نداشتم. گواهینامه ندارم. کیف مدارکم را به افسر دادم و همان طور که آرام می گفت گواهینامه نداری، به یکی از سربازها با سر اشاره کرد و کیف مدارکم را به او داد. پرسیدم جناب ستوان امیدی نیست. خندید و گفت نه کلاه داری نه گواهینامه، انتظار داری موتورت نره رو کفی؟ راستش اگر هم برنامه داشتم خواهش و تمنا کنم، بعد از بی توجهی افسر به پیرمرد دیگر تصمیم گرفتم کاملا ساکت باشم و بی خود دست وپا نزنم. سرباز صدایم کرد و آرام گفت: گواهینامه نداری؟ گفتم: نه داداش. گفت: اسم یکی از رفقایت را بگو که گواهینامه دارد، یک هفته دیگر بعد از تعطیلات با رفیقت برو به آدرسی که بالای این رسید نوشته و برگ ترخیص از پارکینگ را بگیر. موتورم را همکارش روی کفی گذاشت و در کفی را بست. فهمیدم اگر چند دقیقه دیرتر رسیده بودم ابتدای خیابان اکبری، احتمالا یک موتورسیکلت دیگر را به جای من گرفته بودند و کفی هم گنجایشش پر شده بود و تا الان رفته بودند و من هم داشتم به کار و زندگی ام می رسیدم. سربازی هم که داشت رسید پارکینگ را می نوشت انگار فکرم را خواند. گفت موتورت آخری بود. خندید. رسید پارکینگ را گرفتم و تا کردم و گذاشتم توی جیبم و پیاده رفتم به سمت محل کارم. *** باید یک هفته صبر می کردم تا تعطیلات تمام شوند. حقیقت این است که من می توانستم برای رسیدن به کارهایم با تاکسی یا مترو بروم این طرف و آن طرف اما می دانم اغلب موتورسواران با موتورسیکلتشان زندگی می کنند. زندگی به معنای واقعی. زندگی با موتور یعنی اگر چند روز موتورسیکلتت در پارکینگ خوابیده باشد، عملا از همه زندگی ات می مانی و نه می توانی کار کنی و نه می توانی زن و بچه ات را جایی ببری. یک هفته گذشت. از همان رفیقم که اسمش را برای رسید پارکینگ داده بودم خواستم با هم برویم به کارهای ترخیص موتور برسیم. با موتورش آمد دنبالم و بعد از آن که در پلیس+۱۰ خلافی ام را پرداخت کردم، تقریبا قطر تهران را طی کردیم تا برسیم به مرکز راهنمایی رانندگی در آزادگان. آن قدر دورافتاده بود که با موتور یک ...